koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی work به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

work

فعل

US /ˈwɚk/

works; worked; working

(فعل) کار کردن – استفاده کردن از چیزی، کنترل کردن چیزی، بکار انداختن، به کار افتادن (سه مثال آخر)

John worked the night shift.

جان در شیفت شب کار می کند.

Our plan worked perfectly.

نقشه ما به درستی کار کرد.

I don’t know how to work this computer.

من نمی دانم این کامپیوتر را چطور بکار بیاندازم.

My parents can’t even work the video.

والدین من حتی نمی توانند این ویدیو را پخش کنند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) داشتن نتیجه یا تاثیر مطلوب (دو مثال اول) – با دست خود به چیزی شکل دادن (مثال آخر)

I think you'll get the job. Being bilingual definitely works in your favor.

به نظر تو آن کار را خواهی گرفت. د زبانه بودن قطعا به نفع تو تمام می شود.

Her lack of experience worked against her in the election.

نداشتن تجربه، به ضرر او در انتخابات تمام شد.

a blacksmith working a piece of iron

آهنگری که در حال شکل دادن به یک تکه آهن است (مثلا در حال تولید داس است)

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) work like a dog مثل سگ کار کردن، خیلی کار کردن - work the land کشاورزی کردن (مثال اول) - work your way به یک موقعیت بالاتر در سازمان خاصی رسیدن (مثال دوم) - work wonders پیشرفت یا تاثیر قابل توجهی ایجاد کردن (مثال سوم)

He's the fourth generation of his family to have worked the land.

او چهارمین نسل خانواده اش است که کشاورزی می کند.

They have spent their entire careers at the firm and worked their way up the ranks.

آن ها همه دوره حرفه ای خود را در این کارخانه صرف کرده اند و رتبه بالاتری رسیده اند.

A little flattery can work wonders.

کمی چاپلوسی می تواند تاثیر شگفت انگیزی بگذارد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) work up الف: کسی را خیلی عصبانی یا ناراحت کردن ب: چیزی را ایجاد کردن یا بوجود آوردن (مثال دوم) - work up to something رسیدن به یک سطح یا اندازه و غیره با افزایش تدریجی سرعت، شدت و غیره (مثال سوم)

You’ve worked yourself up over nothing.

تو خودت را برای هیچی ناراحت کرده ای.

He managed to work up the courage to ask her out on a date.

او موفق شد آن شجاعت را در خود ایجاد کند و از آن دختر درخواست قرار کند.

The ship gradually worked up to full speed.

کشتی کم کم به نهایت سرعت رسید.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) work through something مدیریت کردن یا سر و کله زدن یا کنار آمدن پله به پله مشکلی که جنبه های مختلفی دارد - work out الف: ورزش کردن، تمرین کردن (مثال دوم) ب: رخ دادن یا نتیجه دادن یا جلو رفتن یا پایان یافتن به صورت خاصی (مثال سوم تا پنجم) ج: فهمیدن و سر در آوردن یا تصمیم گرفتن یا به دقت درباره چیزی فکر کردن (دو مثال آخر)

After someone dies, it can take a long time to work through your grief.

بعد از اینکه کسی میمیرد، می تواند تا مدت ها طول بکشد تا با غم و اندوه خود کنار بیایید.

She works out at the gym twice a week.

او دوبار در هفته در این باشگاه تمرین می کند.

These figures work out differently each time I add them.

این اعداد هر بار که آن ها را اضافه می کنم نتیجه متفاوتی می دهند.

Financially, things have worked out well for us.

از نظر اقتصادی، اوضاع برای ما خوب پیش رفته است.

Nothing was working out right.

هیچ چیزی درست پیش نرفت (= پایان نیافت).

I've worked out a new way of doing it.

من یک راه جدید برای انجام این کار پیدا کرده ام.

We need to work out how we’re going to get there.

ما باید فکر کنیم که چطور به آنجا برسیم.

work

اسم

works

(اسم) کار در فیزیک (نیروی وارد بر شی ضرب در مسافت طی شده توسط آن برابر با کار انجام شده است) – محل کار (دو مثال اول) – یک کار یا اثر هنری (مثال سوم) – کار، تلاش (دو مثال آخر)

I have to leave work early.

من مجبورم محل کار را زودتر ترک کنم.

I can't come to work today.

من امروز نمی توانم سر کار بیایم.

The building is the work of architect Rafael Moneo.

این ساختمان، کار رافائل مونئو معمار است.

I'm still looking for work.

من هنوز دنبال کار می گردم.

Hard work is the key to success.

تلاش زیاد کلید موفقیت است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) works الف: همچنین به معنی فعالیت ها مهندسی مانند ساختمان سازی یا جاده و پل سازی و غیره است (مثال اول) ب: works همچنین به معنی کارخانه (مثال دوم) - the works الف: بخش متحرک یک ماشین، سازوکار (مثال سوم) ب: همه چیز (مثال چهارم)

engineering works from the 18th century

فعالیت های مهندسی متعلق به قرن 18 (شامل مثلا جاده سازی، پل سازی، خانه سازی و غیره)

The brick works closed last year.

آن کارخانه آجرسازی پارسال تعطیل شد.

The works for collecting taxes needs revising.

سازوکار جمع آوری مالیات نیاز به تجدید نظر دارد.

They ordered a pizza with the works.

آن ها یک پیتزا با همه مخلفات سفارش دادند.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) at work الف: در حال کار کردن یا انجام دادن یک کار (مثال اول) ب: روی چیزی تاثیر داشتن (مثال دوم) - in the works در حال کار، در حال اعمال (مثال سوم)

Sara’s at work on that software.

باب روی آن نرم افزار دارد کار می کند.

Researchers were convinced that one infectious agent was at work.

محققان متقاعد شدند که یک عامل عفونی موثر بود (= در کار بود).

Changes to the system are already in the works.

تغییرات در این سیستم هم اکنون در حال اعمال است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) make short/quick/light work of چیزی را یا کاری را آسان کردن یا سریع انجام دادن (مثال اول) - out of work بیکار - put/throw a spanner in the works باعث از برنامه ارج شدن کاری شدن - throw a (monkey) wrench in(to) the works آسیب رساندن یا تغییر دادن چیزی یا در یک برنامه به طوری که دیگر کار نکند یا به درستی کار نکند (مثال دوم)

We'll make short work of this project now that you've joined the team.

ما الان که شما به این تیم ملحق شده اید، این پروژه را سریع تر انجام خواهیم داد.

It'll really throw a monkey wrench into the works if the board decides not to increase our funding for this project.

اگر هیئت مدیره تصمیم بگیرد که سرمایه ما را در این پروژه کاهش دهد، به برنامه ما خیلی آسیب خواهد زد. (monkey wrench آچار فرانسه)