koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی close به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

close

فعل

US /ˈkloʊz/

closes; closed; closing

(فعل) بستن – پایان دادن یا متوقف کردن – نهایی کردن یک قرار داد

Come in and close the door.

بیا تو و در را ببند.

to close a case/an investigation

پایان دادن یک پرونده / یک تحقیق

Right now we are trying to close the deal with our sponsors.

هم اکنون ما در تلاشیم تا قرارداد با سرمایه گذاران خود را نهایی کنیم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) close down (something) پایان دادن به کاری - close in کم کم به کسی یا چیزی نزدیک شدن برای حمله کردن (مثال اول) - close off something بستن جاده یا یک مسیر - close out الف: پایان دادن به چیزی به روشی خاص (مثال دوم) ب: حساب بانکی خود را بستن ج: به حراج گذاشتن

The advancing army closed in on the town.

آن ارتشِ در حال پیشروی، به شهر نزدیک شد.

They closed out 2020 by winning four of their final five games.

آن ها با برنده شدن در چهار بازی از پنج بازی نهایی، به سال 2020 پایان دادند.

close

اسم

closes

(اسم) انتهای یک دوره زمانی یا یک فعالیت

This chapter of her life had come to a close.

این بخش از زندگی او به انتها رسیده بود.

close

صفت

closer; closest

(صفت) نزدیک – شبیه – دقیق و با جزئیات به چیزی توجه کردن (مثال سوم) - close call اینکه بگویید که اتفاق بدی در حال وقوع بود که شما از آن اجتناب کردید (مثال آخر)

Sara is my closest friend.

سارا نزدیکترین دوست من است.

Your computer is pretty close to the one I have.

کامپیوتر تو خیلی شبیه مال من است.

Take a close look at this photograph.

یک نگاه دقیق به این عکس بنداز.

That was a close call (close one).

دیگه نزدیک بودا.

close

قید

closer; closest

(قید) نزدیک

I couldn't get close enough to see.

من نتوانستم به قدر کافی نزدیک شوم تا ببینم.