koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی even به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

even

قید

US /ˈiːvən/

(قید) حتی (تاکید روی یک چیز تعجب برانگیز یا غیر منتظره) – حتی (برای مقایسه کردن) - break even نه سود کردن و نه ضرر کردن (مثال سوم) - get even تسویه حساب کردن با کسی - on an even keel در یک شرایط پایدار یا آرام (مثال آخر)

He never even opened the letter.

او هرگز حتی نامه را باز نکرد.

She's even more intelligent than her sister.

او حتی از خواهرش با هوش تر است.

She made a bad investment, but she broke even.

او سرمایه گذاری بدی انجام داد ولی ضرر نکرد.

After all the troubles of the past months, life seems to be getting back on an even keel again.

بعد از همه آن مشکلات ماه های اخیر، به نظر زندگی دارد دوباره به شرایط آرام خود می رسد.

(قید – ادامه بررسی معنی واژه) even as همین الان که، همزمان با (مثال اول) - even so برای گفتن مطلبی که به نوعی با حرف قبلی متفاوت است، با این وجود (مثال دوم) - even though حتی با این وجود که

Even as I started to explain what had happened he stood up to leave.

همزمان که من شروع کردم تا توضیح دهم چه رخ داده است، او بلند شد و رفت.

There are a lot of spelling mistakes; even so, it’s quite a good essay.

غلط های املایی زیادی وجود دارد ولی با این حال مقاله خیلی خوبی است.

even

صفت

(صفت) برابر، هم سطح، هم تراز – تقریبا یکسان در سرعت و غیره

I bought the tickets, so if you pay for dinner we’ll be even.

من بلیط ها را خریدم پس اگر شما پول شام را بدهید، برابر خواهیم شد (بی حساب خواهیم شد).

The two players were pretty even.

آن دو بازیگر خیلی هم سطح بودند.

Children do not learn at an even pace.

کودکان با سرعت یکسانی یاد نمی گیرند. (بعضی زودتر و بعضی دیرتر یاد می گیرند.)

even

فعل

(فعل) برابر کردن - even out الف: مسطح شدن ب: صاف کردن چیزی ج: به تعادل رسیدن

They evened out the surface of the street.

آن ها سطح خیابان را صاف کردند.