koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی time به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

time

فعل

US /ˈtaɪm/

times; timed; timing

(فعل) زمان تعیین کردن، انتخاب زمان، تاریخ تعیین کردن – زمان گرفتن یا اندازه گیری کردن (مثال دوم) – شوت کردن توپ یا شلیک کردن در لحظه مناسب

I saw from the station clock that I had timed my arrival perfectly.

من از ساعت ایستگاه را فهمیدم که خیلی خوب زمان سفر را انتخاب کرده ام.

We ran two miles and were timed at 12 minutes and 30 seconds.

ما دو مایل و با زمان ثبت شده 12 دقیقه و 30 ثانیه دویدیم.

a beautifully timed shot

یک شلیک به موقع خوب

time

اسم

times

(اسم) زمان - to pass time هنگام انتظار برای چیزی وقت خود را گذراندن (مثال چهارم)

perfect time

زمان مناسب

You are just wasting time.

او فقط داری وقت تلف می کنی.

She was single at that time.

او در آن زمان مجرد بود.

Sara passed the time looking through magazines.

سارا با نگاه کردن به مجله ها وقت خود را سپری می کرد.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) ساعت گرفتن – هنگامی از روز یا هفته یا سال که مناسب برای چیزی است (مثال دوم) - in time به موقع

What time is it?

ساعت چند است؟

I think it's time to go to bed.

به نظر من وقت خواب است.

Do you think we'll get there in time?

آیا فکر می کنی که به موقع آنجا می رسی؟

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) یک دوره یا رویداد و اتفاقات مربوط به آن (بار - مثال اول) – زمان دوره ی از تاریخ (مثال دوم) - before your time قبل از تولد تو یا قبل تر از آنی که بتوانی بیاد بیاوری یا قبل از کار در اینجا و غیره (مثال سوم)

She's already seen the movie several times.

او قبلا این فیلم را چندین بار دیده است.

Mankind has used the horse since ancient times.

بشر از دوره های باستان تاکنون از اسب استفاده می کرده است.

I don't know how that project was organized—it was before my time.

من نمی دانم این پروژه چطور برنامه ریزی شده است – آن قبل از شروع به کار من بود.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) racing/working (etc.) against time یا a race against time شما کاری را به دلیل ضیق وقت به سرعت انجام می دهید - ahead of time جلوتر از یک اتفاق یا یک رویداد - ahead of your/its time پیشرفته تر بودن یا بروز بودن و غیره از وضعیت یا کیفیت کنونی چیزی (مثال دوم) - all (of) the time همیشه، از وقتی که - any time (now) خیلی زود (مثال آخر)

We're working against time to finish this project.

ما داریم به سرعت کار می کنیم تا این پروژه را به موقع تمام کنیم.

The idea was way ahead of its time.

این ایده خیلی جلوتر از زمان کنونی است. (مثلا از تکنولوژی حال حاضر خیلی جلوتر است)

You should go to see her any time now.

تو باید خیلی زود بروی و او را ببینی.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) at all times همیشه - at a time هر بار (مثال اول) - at the same time همزمان - at times بعضی اوقات - behind the times قدیمی، منسوخ (مثال دوم) - call time درخواست استراحت کردن بین بازی یا استراحت دادن بین بازی (time-out) - for the time being در مقطع کنونی - from time to time گاهی اوقات - give (someone) a hard time نیش و کنایه زدن یا اذیت کردن کسی - half the time اغلب (مثال آخر)

I can only do one thing at a time.

من هر بار فقط می توانم یک کار را انجام دهم.

Our equipment is a bit behind the times.

تجهیزات ما کمی قدیمی است.

I like that TV show, but half the time I forget to watch it when it's on.

من این برنامه تلویزیونی را دوست دارم ولی اغلب یادم می رود که وقتی پخش می شود آن را تماشا کنم.