koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی light به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

light

اسم

US /ˈlaɪt/

lights

(اسم) نور – لامپ یا هر وسیله روشنایی دیگر – چراغ ترافیک

The light was so bright that it hurt her eyes.

آن نور به قدری درخشان بود که به چشمان او آسیب زد.

a fluorescent light

لامپ فلورسنت (لامپ های کم مصرف)

The light was green.

چراغ سبز بود.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) کبریت یا هر وسیله ای که شعله تولید کند (برای روشن کردن سیگار و امثال آن و در کل به معنای آتش) - cast/shed/throw light on روشن کردن و قابل فهم کردن چیزی

I need a light for my cigarette.

برای روشن کردن سیگارم آتش می خواهم.

Recent research has thrown new light on the causes of the disease.

تحقیق جدید دلایل این بیماری را روشن تر کرده است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) come to light شناخته شدن، افشا شدن، روشن شدن (مثال اول) - in someone's light جلوی نور لازم برای دیدن کسی را گرفتن (مثال دوم) - in light of something یا in the light of something به دلیلِ یا در نتیجهِ چیزی (دو مثال آخر)

New evidence has recently come to light.

اخیرا مدارک جدیدی رو شده است.

He asked her to move back a few steps because she was in him light.

او از آن دختر خواست چند قدم به عقب برود چون آن دختر جلوی نور را گرفته بود. (او داشت چیزی را می خواند)

You should think about their advice in light of your own needs.

به دلیل نیازتان باید درباره توصیه آنها فکر کنید.

In light of the problems we're having, we have no choice but to close the business.

به دلیل مشکلاتی که ما داریم، چاره ای جز بستن کسب و کار نداریم.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) see the light (of day) دیده شدن، استفاده شدن

Some of her paintings never even saw the light of day.

برخی از نقاشی های او هرگز حتی دیده نشده است.

light

صفت

lighter; lightest

(صفت) سبک – نازک، رقیق (مثال دوم) – کمتر از حد معمول (دو مثال آخر)

Hydrogen gas is lighter than air.

گاز هیدروژن از هوا سبک تر است.

a light summer dress

یک لباس زنانه تابستانی نازک

He has a light beard.

او ریش کم پشت دارد.

light rain/snow

باران/برف کمتر از حد معمول

(صفت – ادامه بررسی معنی واژه) کم، کوچک یا محدود – با فشار کم ،ضعیف، آرام (مثال سوم) – غیر جدی ، سرسری، سبک سرانه، بی خیال

Traffic was light.

ترافیک کم بود.

a light responsibility

مسئولیت محدود

a light touch

یک لمس آرام (ضعیف)

This is not something you'd watch for light entertainment.

این فیلم، چیزی نیست که برای سرگرمی سرسری نگاه کنید.

light reading for the beach

سرسری خواندن کتاب کنار ساحل

(صفت – ادامه بررسی معنی واژه) (در مورد نوشیدنی یا غذا یا کار) سبک – کم الکل – (در مورد ماشین، اتوبوس و غیره) کم ظرفیت، سبک (مثال آخر)

a light meal

یک وعده غذایی سبک

light beer

آبجو کم الکل

a light bus

اتوبوس کم ظرفیت

light

فعل

lights; lighted or lit /ˈlɪt/ ; lighting

(فعل) روشن کردن

She lit a candle.

او یک شمع روشن کرد.

Her cigarette wouldn't light.

سیگار او روشن نمی شد.