koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی figure به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

figure

اسم

US /ˈfɪgjɚ/

figures

(اسم) یک عدد یا مقدار – شکل یا فرم – شکل بدن که در فاصله دور قرار دارد یا واضح نیست

By 2017, this figure had risen to 14 million.

تا سال 2017 این عدد (این مقدار) به 14 میلیون رسیده بود.

geometric figures

اشکال هندسی

I saw a shadowy figure approaching.

دیدم که یک انسان در حال نزدیک شدن است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) هیکل آدمی، تیپ – تصاویر یا نقاشی داخل یک کتاب یا سند – figure of speech اصطلاح

She's always had a good figure.

او همیشه خوش تیپ بود.

Figure 10.3 shows the maximum length of the bridges.

شکل 10.3 حداکثر طول پل ها را نشان می دهد.

figure

فعل

figures; figured; figuring

(فعل) انتظار داشتن یا اعتقاد داشتن یا تصمیم گرفتن یا فکر کردن درباره اینکه چیزی اتفاق خواهد افتاد یا شرایطی وجود خواهد داشت

I figured they would lose.

من انتظار داشتم آنها گم شوند.

I figured he'd get tired of it in a few days.

من فکر کردم (من برآورد کردم) که او طی چند روز از آن خسته خواهد شد.

You can’t figure on going out and being back in two hours.

فکر نکنید که می توانید بیرون بروید و طی دو ساعت برگردید.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) فهمیدن، سر در آوردن – منطقی به نظر رسیدن، عادی به نظر رسیدن، قابل انتظار بودن

Their reasons for doing this are hard to figure.

دلیل آن ها برای انجام این کار، به سختی قابل فهم است.

His explanation just doesn't figure.

توضیح او اصلا منطقی به نظر نمی رسد.

That figures.

آن قابل انتظار است. (مرا متعجب نمی کند)

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) figure in چیزی را هنگام محاسبه در نظر گرفتن یا مشارکت داشتن در چیزی (دو مثال اول) - figure on انتظار داشتن یا گرفتن چیزی

When they were preparing a budget, they forgot to figure in travel expenses.

هنگامی که داشتند بودجه را آماده می کردند، فراموش کردند که هزینه های سفر را محاسبه کنند.

persons who figured in the robbery

افرادی که در آن سرقت مشارکت داشتند

They weren't figuring on the extra income.

آن ها انتظار درآمد اضافی را نداشتند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) figure out فهمیدن، پی بردن (دو مثال اول) - go figure سخت، دشوار

I finally figured it out.

من سرانجام سر از آن درآوردم.

figure out a math problem

حل کردن یک مسئله ریاضی