koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی job به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

job

اسم

US /ˈʤɑːb/

jobs

(اسم) کار، شغل، موقعیت شغلی (دو مثال اول) - on the job الف: هنگام کار، سر کار (مثال سوم) ب: عمل جنسی داشتن – وظیفه (مثال چهارم) - walk off the/your job دست از کار کشیدن و تحصن کردن (مثال آخر)

I should have this job done by lunch.

من باید این کار را تا موقع ناهار انجام دهم.

The new supermarket will create 40 new jobs in the area.

این سوپر مارکت جدید 40 شغل جدید در این منطقه به وجود آورده است.

She keeps falling asleep on the job.

او مدام سر کار می خوابد.

I know it’s not my job to tell you how to run your life, but I do think you’ve made a mistake.

می دانم که وظیفه من نیست به شما بگویم که چطور زندگی خود را بگردانید ولی قطعا معتقدم که شما اشتباه کرده اید.

The workers walked off the job and refused to negotiate.

کارگرها تحصن کردند و از مذاکره خودداری کردند.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) سرقت (مثال اول) - do a job on به کسی یا چیزی آسیب زدن - do the job به مقصود رسیدن، به نتیجه رسیدن (مثال دوم) - fall down on the job کاری را به شکل بدی انجام دادن – jobless (اسم) بیکار – joblessness (اسم) بیکاری (unemployment)

She got seven months for that last job he did.

او برای آخرین کاری که انجام داد هفت ماه حبس گرفت.

A little more glue should do the job.

کمی چسب بیشتر باید کار را به نتیجه برساند.