koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی make به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

make

فعل

US /ˈmeɪk/

makes; made /ˈmeɪd/ ; making

(فعل) ساختن، درست کردن، به وجود آوردن – کاری انجام دادن (مثال پنجم تا هفتم) – باعث چیزی شدن (دو مثال آخر)

He made us some coffee.

او برای ما کمی قهوه درست کرد.

He collected wood to make a fire.

او هیزم جمع کرد تا آتش درست کند.

Who’s going to make the tea?

چه کسی می خواهد چای درست کند؟

Paper is made from wood.

کاغذ از چوب ساخته شده است.

He made no attempt to apologize.

او تلاشی برای عذرخواهی کردن انجام نداد. (کاری انجام دادن)

Don’t make any noise.

اصلا سر و صدا نکن. (کاری انجام دادن)

Someone has made a mistake.

یک نفر اشتباهی را مرتکب شده است.

She said something that made her angry.

او چیزی گفت که آن دختر را عصبانی کرد. (باعث چیزی شدن)

I like him because he makes me laugh.

من از او خوشم می آید چون باعث خنده من می شود.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) مجبور کردن – بودن یا شدن (مثال سوم) – به دست آوردن یا کسب کردن پول یا سود و غیره (مثال آخر)

They made me wait for an hour.

آن ها او را مجبور کردند یک ساعت منتظر بماند.

I’m sure you will make a very good teacher.

من مطمئنم که توی یک معلم خیلی خوبی خواهد شد.

6 and 6 make 12.

6 و 6 می شود 12.

She made $100 on the deal.

او در آن قرارداد 100 دلار به دست آورد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) رسیدن یا دست یافتن - make a hole/dent/mark چاله یا فرورفتگی یا علامتی را در چیزی یا روی چیزی ایجاد کردن (مثال سوم) - make it موفق شدن (دو مثال آخر)

The ship made port today.

کشتی، امروز به بندر رسید.

He was never good enough to make the team.

او هرگز به اندازه ای خوب نبود که به آن تیم برسد (ملحق شود).

Make a hole in the paper.

یک سوراخ روی این کاغذ ایجاد کنید.

She's very sick. The doctor doesn't think she's going to make it.

او خیلی بیمار است. دکتر فکر نمی کند که او بتواند بر بیماری فائق آید.

He was told he had no talent and would never make it as a professional singer.

به او گقته شد که استعداد ندارد و هرگز به عنوان یک خواننده حرفه ای موفق باشد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make the meeting/the party/Tuesday etc رفتن به جایی که برنامه ریزی شده است (مثال اول) - make yourself heard/understood/known با داد زدن و غیره کسی را متوجه خود کرد (مثال دوم) - make like تظاهر کردن یا جور خاصی رفتار کردن (دو مثال آخر)

Will you be able to make the next meeting?

می توانی در جلسه بعد حضور یابی؟

He had to shout to make myself heard above the music.

او مجبور بود فریاد بزند تا حرفش در میان صدای موسیقی شنیده شود.

He makes like he never met me before.

او وانمود می کند که قبلا مرا ندیده است.

He made like he didn't care.

او جوری رفتار کرد که مثلا اهمیتی نمی دهد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make as if to do something قصد انجام کاری را داشتن ولی آن را انجام ندادن (مثال اول) - make the papers/headlines/front page etc قرار گرفتن در اخبار یا نشریات به دلیل مهم بودن (دو مثال آخر)

Sara made as if to rise from her seat.

سارا مثل اینکه داشت از روی صندلی اش بلند می شد ولی نشد. (ممکن است بعدا بلند شده باشد ولی در آن لحظه نه)

And the story made the front pages.

و آن داستان تیتر صفحات اصلی شد.

News of the election made the headlines.

اخبار آن انتخابات در سرخط خبرها قرار گرفت.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make for something الف: به سمتی رفتن یا به جایی رفتن (مثال اول) ب: نتیجه دادن یا ممکن کردن یا کمک کردن به چیزی

After she left the party she made for home.

وقتی او میهمانی را ترک کرد به خانه رفت.

Having faster computers would make for a more efficient system.

داشتن کامپیوترهای سریع به کارایی بیشتر سیستم کمک می کند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make somebody/something into something تبدیل کردن (مثال اول) - make something of somebody/something فهمیدن یا درک کردن معنی یا کاراکتر چیزی یا کسی (دو مثال آخر)

They've made the spare room into an office.

آن ها آن اتاق اضافه را به دفتر کار تبدیل کردند.

I can't make anything of this note.

من نمی توانم از این نوشته چیزی بفهمم.

What do you make of this?

چی از این میفهمی؟

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make off به سرعت خارج شدن مخصوصا برای فرار کردن (مثال اول) - make off with something چیزی را دزدیدن و بردن

The men made off as the police arrived.

آن افراد با آمدن پلیس فرار کردند.

Somebody broke into the shop and made off with several TVs.

یک نفر وارد فروشگاه شد و چندین تلویزیون دزدید و رفت.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make out الف: نوشتن چیزی مانند چک یا نسخه پزشکی و سایر اطلاعات مهم (مثال اول) ب: توانایی دیدن یا شنیدن چیزی را داشتن (مثال دوم و سوم) ج: فهمیدن دلیل چیزی (مثال چهارم) د: درک کردن طرز رفتار کسی (مثال پنجم) ه: ادعای غلط کردن یا به اصطلاح: از خودش درآورد (مثال ششم و هفتم) ف: موفق شدن (مثال هشتم) ذ: بوسیدن عاشقانه (لب – مثال آخر)

The book gives advice on making out a will.

این کتاب نکاتی را برای نوشتن وصیت ارائه می دهد.

I couldn’t make out what he was saying.

من نمی توانستم آنچه که او داشت می گفت را بشونم.

We could just make out a ship approaching through the fog.

ما همان موقع توانستیم یک کشتی را که در میان مه داشت نزدیک می شد را ببینیم.

We're still trying to make out what really happened.

ما هنوز در تلاشیم تا بفهمیم واقعاً چه اتفاقی افتاده است.

I can’t make him out at all.

من اصلا نمی توانم رفتار او را درک کنم.

He made out that he had been robbed.

او ادعا کرد که مورد سرقت قرار گرفته بود.

He makes me out to be some sort of idiot.

او ادعا کرد که من به نوعی احمق هستم.

The business made out better than expected.

آن کسب و کار بیش از انتظار، موفق بود.

She made out her husband.

او همسرش را بوسید.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make something over یا make over something الف: منتقل کردن پول یا دارای به کسی به صورت رسمی ب: تغییر دادن چیزی مانند ظاهر چیزی یا مسیر چیزی (دو مثال آخر)

He made the shares over to his eldest son.

او سهامش را به پسر بزرگش منتقل کرد.

We made the whole house over.

ما ظاهر کل خانه را تغییر دادیم.

She made her way over to him.

او راهش را از آن پسر جدا کرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make towards something به سمت چیزی حرکت کردن

She made towards the door.

او به سمت در حرکت کرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make up الف: تشکیل دادن چیزی (دو مثال اول) ب: سر هم کردن یا ساختن یک داستان و غیره (مثال سوم و چهارم) ج: تشکیل دادن، ساختن (مثال پنجم) د: مرتب کردن اتاق هتل (مثال ششم) ه: آرایش کردن (مثال آخر)

Women make up 50% of the student numbers.

زنان 50 درصد دانش آموزان را تشکیل می دهند.

The book is made up of a number of different articles.

این کتاب از تعدادی مقالات مختلف تشکیل شده است.

You made that up!

تو آن را از خود در آوردی!

I think they’re making the whole thing up.

به نظر من آن ها همه آن ماجرا را از خودشان در می آورند.

We need more players to make up a team.

ما به بازیکنان بیشتری برای تشکیل یک تیم نیاز داریم.

They had forgotten to make up the room.

آن ها فراموش کرده بودند که اتاق را مرتب کنند.

She made herself up for the party.

او برای میهمانی خودش را آرایش کرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) make up for جبران کردن

Nothing can make up for that behavior.

هیچ چیز نمی تواند آن رفتار را جبران کند.

make

اسم

makes

(اسم) ساخت، تولید

What make is your laptop?

لپ تاپ تو ساخت چه شرکتی است؟

There are so many different makes to choose from.

تولیدات مختلف زیادی وجود دارد تا از بین آن ها انتخاب کنید.