koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی mind به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

mind

اسم

US /ˈmaɪnd/

minds

(اسم) ذهن – آدم نابغه (مثال دوم) - all in the/your mind تصور کردن (در تصور شماست و واقعیت ندارد)

I just said the first thing that came into my mind.

من فقط اولین چیزی که به ذهنم رسید را گفتم.

He is one of the greatest minds of our generation.

او یکی از بزرگترین نوابغ نسل ما است.

He thinks he's very ill, but it's all in his mind.

او فکر می کند که خیلی مریض است ولی اینها همگی خیالات اوست.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) bear/keep somebody/something in mind کسی یا چیزی را به یاد داشتن – نظر یا رای (مثال دوم)

You don't have to do anything about it now, just bear it in mind.

نیازی نیست که کاری درباره آن انجام دهید فقط آن را بخاطر داشته باشید.

I tried to convince him, but he wouldn't change his mind.

من سعی کردم که او را قانع کنم ولی او نظرش را تغییر نمی دهد.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) go over sth in your mind یا turn sth over in your mind مرور کردن زیاد یک اتفاق در ذهن

I've been going over our exchange in my mind, and I still don't know what I said to upset her so much.

من بارها گفتگوی بین خودمان را مرور کرده ام و هنوز نمی دانم چه چیزی گفته ام که او را اینقدر ناراحت کرده است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) out of your mind و out of my mind with worry و losing my mind و going out of my mind و driving me out of my mind تمامی این عبارت ها شکل اغراق آمیزی برای مریض بودن یا دیوانه بودن یا شدن است

I feel like I'm losing my mind.

من احساس می کند که دارم دیوانه می شم.

That loud beeping noise is driving me out of my mind!

آن صدای بوق بلند، دارد مرا دیوانه می کند!

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) of like mind و of the same mind و of one mind جمعی که با هم در چیزی موافقند

Doctors are of one mind about the dangers of smoking.

پزشکان درباره خطرات سیگار کشیدن یک نظر هستند.

My whole family is of like mind with their political views.

تمام خانواده من در نظرات سیاسی خود با من هم عقیده اند.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) take/get/keep your mind off از ذهن خارج کردن یک مشکل (مثال اول) - keep my mind on متمرکز شدن رو چیزی (مثال دوم) - blow someone's mind شوکه کردن یا شگفت زده کردن

I went out to see a movie to try to take my mind off my problems.

من بیرون رفتن تا یک فیلم ببینم و سعی کنم که مشکلاتم را از ذهنم خارج کنم.

I can’t keep my mind on anything today.

من نمی توانم امروز روی چیزی تمرکز کنم.

The movie really blew my mind.

این فیلم واقعاً مرا شگفت زده کرد.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) come/spring/leap to mind به خاطر آوردن، فکر کردن یا به ذهن کسی خطور کردن (مثال اول) - give someone a piece of your mind با عصبانیت با کسی حرف زدن - have a good mind to (do something) فکر می کنم بهتر است

What comes to mind when you hear his name?

وقتی نام او را می شنوید چه چیزی به ذهن شما خطور می کند؟

Sara was furious and gave him a piece of his mind.

سارا عصبانی شد و با تندی با او صحبت کرد.

I've half a mind to come with you tomorrow.

فکر می کنم بهتر است که فردا با تو بیایم.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) have (someone or something) in mind کسی یا چیزی را در ذهن داشتن تا درباره کسی یا چیز فکر کردن یا کسی یا چیزی را تحت نظر گرفتن - make up your mind تصمیم گرفتن درباره چیزی

I've had Jennie on my mind lately—do you know how she is?

من اخیرا درباره جنی فکر می کردم – خبری از حال او داری؟

I'm not sure what flower I want—I'm still making my mind up.

مطمئن نیستم که چه گلی می خواهم – هنوز دارم تصمیم می گیرم.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) be of two minds about something/about doing something دو دل بودن یا مردد بودن درباره انجام کاری - speak your mind نظر خود را گفتن (مثال دوم)

I am of two minds about whether or not to go to the party tonight.

دو دل هستم که به میهمانی امشب بروم یا نه.

She’s never hesitated about speaking her mind.

او هرگز درباره اینکه نظرش را بگوید تردید نکرد.

mind

فعل

minds; minded; minding

(فعل) اذیت شدن یا به زحمت افتادن یا ناراحت شدن توسط چیزی (دو مثال اول) – اهمیت دادن یا نگران بودن درباره چیزی

Did he mind about not getting the job?

آیا او از به دست نیاوردن آن شغل ناراحت است؟

I'd like another cup of tea, if you don't mind.

اگر باعث زحمت شما نمی شود (بی زحمت)، من یک فنجان چای دیگر می خواهم.

I don't mind very much what happens.

خیلی اهمیتی نمیدم که چه اتفاقی می افتد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) درخواست کردن مودبانه (مثال اول) - if you don’t mind my saying so/if you don’t mind me asking اگر حرف/سوال مرا بد برداشت نمی کنید (مثال دوم) – اطاعت کردن (مثال سوم) – مراقبت کردن – مراقب بودن، محتاط بودن

I’d like to stay a while longer, if you don’t mind.

اگر ناراحت نمی شوید دوست دارم کمی بیشتر بمانم.

You’re looking tired, if you don’t mind my saying so.

اگر حرف من را بد برداشت نمی کنید، شما خسته به نظر می رسید.

Mind your parents!

از والدینت اطاعت کن!

My sister minds the baby while I’m at yoga.

وقتی به یوگا می روم، خواهرم مراقب بچه است.

You'd better mind what you say.

بهتر است مراقب باشی که چی می گویی.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) mind you محض اطلاع شما

His advice wasn't very helpful. I'm not criticizing him, mind you.

توصیه او چندان مفید نبود. محض اطلاع شما من او را سرزنش نمی کنم.