koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی first به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

first

صفت

US /ˈfɚst/

(صفت) اول، نخستین – نوازنده اصلی - first thing هیچ چیز - at first blush یا at first glance یا at first sight با اولین بررسی یا نگاه (مثال آخر)

his first wife

زن اول او

first violin

نوازنده اصلی ویلون (در یک گروه کنسرت)

He doesn't know the first thing about the problems we've been having.

او هیچ چیز درباره مشکلاتی که ما داشتیم نمی داند.

At first glance the twins look identical.

در اولین نگاه، دو قلوها یکسان به نظر می رسند.

(صفت – ادامه بررسی معنی واژه) (at) first hand شخصا، بدون واسطه - first among equals رهبر - first thing الف: هیچ چیز (مثال اول) ب: قبل از همه، قبل چیز دیگر - first things first اول از همه، کاری که باید قبل از هر کاری انجام شود (مثال دوم) - in the (first) flush of در زمان ابتدایی چیزی که هیجان انگیز است مثل ساعت اولیه پیروزی - in the first instance قبل از هر چیز - in the first place از ابتدا (مثال سوم) - love at first sight عشق در یک نگاه

She doesn't know the first thing about the problems we faced.

او چیزی درباره مشکلاتی که ما با آن ها روبرو شدیم نمی داند.

First things first, let's find a place to spend tonight.

اول از همه بیایید جایی برای سپری کردن امشب پیدا کنیم.

She didn't care much for having kids in the first place.

او از اولش هم اهمیتی به داشتن بچه نمیداد.

first

قید

(قید) در ابتدا، اول از همه – اولین بار - come first اهمیت بیشتری داشتن نسبت به چیزهای دیگر (مثال سوم)

I have to pay him first.

من باید اول از همه به او پول بدهم.

I loved her when I first saw her.

وقتی اولین بار او را دیدم عاشقش شدم.

My job is important, but my family comes first.

کار من مهم است ولی خانواده من اهمیت بیشتری دارد.

(قید – ادامه بررسی معنی واژه) first and foremost پیش از همه چیز (مثال اول) - first and last برای تاکید روی مهمترین چیز

First and foremost, I want to thank our teachers.

پیش از همه چیز من میخواهم از معلم هی خودمان تشکر کنم.

first

اسم

firsts

(اسم) یک رخداد یا تجربه یا دستاورد و غیره که اولین باشد (مثال اول) – مقام اول (مثال دوم) – دنده یک خودرو و غیره (first gear) – بالاترین نمره ای که در مدرک دانشگاه میتوانید کسب کنید (مثال سوم) – اولین مکان از مکان های چهارگانه بیسبال (first base)

This new surgical technique is a first for the hospital.

این تکنیک جراحی جدید اولین تجربه این بیمارستان است.

to take first

مقام اول را کسب کردن

Sara got a first in Law.

سارا بالاترین معدل را در حقوق کسب کرد.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) at first در ابتدا، از همان ابتدا - from the first از ابتدا

first

ضمیر

(ضمیر) نفر یا نفرات اول – اولین بار

She was the first to arrive.

او اولین نفری (جزء اولین نفراتی) بود که رسید.