koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی baby به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

baby

اسم

US /ˈbeɪbi/

babies

(اسم) نوزاد، بچه (مثال اول) – یک حیوان کم سن (مثال دوم) – جوان ترین عضو یک گروه (مثال سوم)

Mother and baby are doing well.

مادر و نوزاد حالشان خوب است.

a baby bird

یک بچه پرنده

Sara is the baby of the family.

سارا کوچک ترین عضو خانواده است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) عزیزم (عاشقانه خطاب کردن کسی یا خطاب کردن چیزی که دوستش دارید مانند ماشین تان – مثال اول) – چیزی که سازنده یا خالق آن به آن علاقه یا توجه خاصی دارد - throw out the baby with the bathwater از دست دادن چیزی که دوست دارید همزمان با دور انداختن یا خلاص شدن از دست چیزی که دوست ندارید (مثال دوم) – babyhood (اسم) بچگی، دوران بچگی – babyish (صفت) کودکانه

I missed you, baby.

دلم برایت تنگ شده بود عزیزم.

Why are we scrapping the entire project? Come on, don't throw out the baby with the bathwater.

چرا ما داریم کل پروژه را درو می اندازیم؟ بی خیال، آش را با جایش نسوزانیم.

baby

صفت

(صفت) خیلی کوچک، ریز

baby carrots

هویج های ریز

baby

فعل

babies; babied; babying

(فعل) با کسی مثل بچه رفتار کردن – با دقت از چیزی استفاده کردن یا با آن برخورد کردن

He didn't want his mother to baby him.

او نمی خواست مادرش مانند بچه با او رفتار کند.