koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی feel به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

feel

فعل

US /ˈfiːl/

feels; felt /ˈfɛlt/ ; feeling

(فعل) احساس کردن یا تجربه کردن – لمس کردن (مخصوصا با انگشت و برای آزمایش چیزی – مثال سوم)

I feel comfortable with you, Nick.

من با تو احساس راحتی می کنم، نیک.

Feel the softness of the baby’s skin.

نرمی پوست بدن را لمس کن.

She felt around for the light switch.

او به دنبال کلید برق می گشت. (با انگشتش در تاریکی روی دیوار به دنبال کلید برق بود.)

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) نظر داشتن، احساس کردن - feel for احساس دلسوزی یا ترحم داشتن (مثال دوم) - feel no pain مست بودن - feel (someone) out نظر کسی را به صورت غیر مستقیم از او بیرون کشیدن - feel up کسی را برای قصد جنسی لمس کردن - feel your best خیلی سالم و سلامت بودن - feel your oats انرژی یا اعتماد به نفس تازه ای را احساس کردن - feel your way الف: دست های خود را به جلو دراز کردن با این هدف که مثلا در تاریکی بتوانید موانع پیش رو را تشخیص دهید ب: به سمت هدفی به صورت آهسته م محتاطانه حرکت کردن

I feel that I should be doing more to help her.

احساس می کنم که برای کمک به او باید کار بیشتری انجام دهم.

I feel for him.

من دلم برای او میسوزد.

feel

اسم

(اسم) فهم و درک یا استعداد – احساسی که با تماس یا لمس چیزی حاصل می شود

Marcia has a good feel for this kind of work.

مارکا درک خوبی برای این نوع از کار دارد.

He liked the feel of the sun on his face.

او احساس آفتاب روی پوستش را دوست داشت.