koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی have به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

have

فعل کمکی

US /ˈhæv/

has /ˈhæz/, /əz/; had /ˈhæd/, /əd/ ; having /ˈhævɪŋ/

(فعل کمکی – برای you و we و they و i) برای ساختن حال کامل و قبل از اسم مفعول فعل می آید - have (just about) had it الف: تمایل نداشتن یا نتوانستن به ادامه انجام کاری (مثال سوم) ب: برای استفاده کردن زیادی قدیمی یا آسیب دیده بودن (مثال چهارم)

I have heard that story before.

من آن داستان را قبلا شنیده ام.

He's gone home, hasn't he?

او به خانه رفته است، نرفته است؟ (برای he و she و it از has استفاده می شود)

I've been working all day and I've had it.

من کل روز را کار کرده ام و دیگر نمیتوانم ادامه دهم.

The car had had it.

ماشین خراب شده بود.

(فعل کمکی – ادامه بررسی معنی واژه) have had it with someone/something دیگر تمایل به کاری یا رابطه با کسی نداشتن (مثال اول)

I’ve had it with this job – I’m quitting.

من دیگر از این کار خسته شده ام. استعفا میدهم.

have

فعل

(فعل) انجام دادن کاری – خوردن یا نوشیدن – اجازه دادن یا قبول کردن یا دریافت کردن

The baby is having her nap.

کودک دارد چرتش را می زند.

We’re going to have lunch.

ما می خواهیم ناهار بخوریم.

They have a girl.

آن ها یک دختر دارند.

We can't have that sort of behavior!

ما اجازه آن نوع طرز بخورد را نخواهیم داد!

I’ll have some more coffee.

من کمی قهوه دیگر می خواهم.

I had a letter from my cousin last week.

هفته قبل من یک نامه از عموزاده خودم دریافت کردم.

(فعل ادامه بررسی معنی واژه) باعث شدن یا گفتن یا خواست از کسی برای انجام کاری

She had her parents come to her house for Thanksgiving.

او از والدینش خواست تا برای عید شکرگذاری به خانه او بیایند.

You should have someone check that out for you.

شما باید به یک نفر بگویید تا آن را برای شما بررسی کند.

Have my assistant schedule another appointment for you.

از منشی من بخواهید تا قرار ملاقات دیگری را برای شما برنامه ریزی کند.

(فعل - ادامه بررسی معنی واژه) تجربه کردن، از سر گذراندن - داشتن

We had a wonderful vacation.

ما یک تعطیلات شگفت انگیز را تجربه کردیم (داشتیم).

She had her car stolen last week.

او سرقت خودرویش را هفته پیش از سر گذراند.

Thanks for shopping with us, and have a good day!

تشکر بابت خرید با ما، روز خوبی داشته باشید.

We have a dog.

ما یک سگ داریم.

The Chicago area has a population of about eight million.

شیکاگو جمعیتی بالغ لر هشت میلیون نفر دارد.

(فعل ادامه بررسی معنی واژه) have (got) a hand in something دستی در کاری داشتن، تاثیری در چیزی داشتن - have a (good) head for something توانایی ذاتی برای کاری داشتن (مثال اول) - have a heart! اینکه از کسی بخواهید با شما مهربان تر باشد یا خوب تا کند، انصاف داشته باش - have a screw loose دیوانه به نظر رسیدن - have an ax(e) to grind داشتن انگیزه شخصی یا دلیل خودخواهانه برای گفتن یا انجام کاری (مثال دوم) - have an eye for something توانایی متوجه شده چیزی را داشتن (مثال سوم)

Sara has a head for numbers.

سارا در ریاضیات دارای استعداد ذاتی است.

I don't have an ax to grind here—I just want to know what's going on.

من انگیزه شخصی در این خصوص ندارم فقط میخواهم بدانم چه خبر است.

He has a good eye for detail.

او به جزئیات خیلی دقت میکند.

(فعل ادامه بررسی معنی واژه) have another think coming نیاز به تجدید نظر داشتن - have dibs on something حق تقدم داشتن - have your eye on something مدنظر داشتن و خواستن چیزی - have (got) your hands full خیلی مشغول بودن یا خیلی درگیر چیزی بودن - have your feet on the ground با تجربه و با توانایی مراقب از خود - have seen better days قدیمی و خراب بودن - have what it takes (to do something) ویژگی یا شخصیت مورد نیاز برای موفقیت را داشتن (مثال اول) - not have a clue در مورد چیزی اطلاع نداشتن یا بیاد نیاوردن (مثال دوم) - not have the heart (to do something) دل و جگر انجام کاری را نداشتن (مثال سوم)

I think he has what it takes to do the job.

به نظر من او توانایی لازم برای انجام این کار را دارد.

Why do you think I have a clue about Jim's disappearance?

چرا تو فکر میکنی من درباره ظاهر جیم چیزی در ذهن دارم؟

I didn’t have the heart to tell him the truth.

من جرات ندارم به او حقیقت را بگویم.

(فعل ادامه بررسی معنی واژه) have (got) on something الف: پوشیدن، به تن کردن (مثال اول) ب: روشن کردن یا نگه داشتن یک وسیله (مثال دوم) - have (got) something on someone چیزی علیه کسی داشتن، رازی در مورد کسی داشتن (مثال سوم)

She had nothing on.

او لخت بود.

They have the radio on all the time.

آن ها همیشه رادیو را روشن میگذارند.

He threatened to go to the police, but he hasn’t got anything on me.

او تهدید کرد که پیش پلیس میرود ولی او چیزی علیه من ندارد.