koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی head به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

head

اسم

US /ˈhɛd/

heads

(اسم) سر – به اندازه سر – ذهن، اندیشه - یک حیوان (در این حالت جمع به صورت head است - مثال آخر)

She turned her head to look at him.

او سرش را برگرداند تا او را ببیند.

Carlos is almost a head taller than Joe.

کارلوس تقریبا یک سرو گردن از جو بلند تر است.

The thought never entered my head.

این فکر هرگز به ذهن من خطور نکرد.

50 head of cow

50 راس گاو

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) بالا یا جلو یا شروع – رئیس – سر در پرتاب سکه

As the guest of honor, he sat at the head of the table.

او به عنوان میهمان افتخاری، او روی جلوی میز نشست.

She resigned as head of department.

او از ریاست مجلس استعفا کرد.

Is it heads or tails?

سر افتاد یا دم؟ (شیر یا خط در پرتاب سکه)

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) سر چشمه – رو یا بالای هر چیزی - head and shoulders above someone/something یک سر و گردن از کسی یا چیزی بالاتر بودن یا بهتر بودن - head over heels (in love) کاملا عاشق، خیلی عاشق (مثال سوم)

the head of the Nile

سر چشمه رود نیل

the foamy head on a Coca Cola

کف روی کوکاکولا

Jim is head over heels in love with Sara.

جیم خیلی عاشق سارا است.

head

فعل

heads; headed; heading

(فعل) رفتن – be headingیا be headed یعنی به سمت جایی یا مسیری رفتن – با سر ضربه زدن

After lunch, we headed back to the office.

بعد از ناهار به اداره برگشتیم.

If you keep acting like this, you'll be heading/headed for trouble!

اگر به رفتار این چنینی ادامه دهید، به سمت دردسر خواهید رفت! (به دردسر خواهید افتاد!)

Where are you heading?

کجا می روید؟ (مسیرتان کجاست؟)

The forward headed the ball into the goal.

مهاجم توپ را با سر به داخل دروازه فرستاد.

(فعل ادامه بررسی معنی واژه) رئیس جایی بودن – اولین نفر بودن - head someone off جلوی راه کسی را سد کردن - head something off جلوی چیزی را گرفتن (مثال سوم) - head up something کنترل کردن یک گروه

She heads the committee.

او رئیس کمیته است.

He heads the list of candidates for the job.

او نفر اول لیست کاندیداها برای این کار است.

They tried to head off the crisis by taking out a loan.

آن ها سعی کردند با گرفتن یک وام جلوی بحران را بگیرند.