koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی balance به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

balance

اسم

US /ˈbæləns/

balances

(اسم) تعادل (مثال اول) – catch/knock/throw somebody off balance غافلگیر کردن کسی به طوری که اعتماد به نفس یا خونسردی خود را از بدهد (مثال دوم) – توانایی حفظ تعادل (مثال آخر)

I lost my balance and fell on my face.

من تعادل خود را از دست دادم و با صورت نقش زمین شدیم.

The sudden change in the schedule knocked me off balance.

یک تغییر ناگهانی در برنامه خونسردی مرا از من گرفت.

Athletes need a good sense of balance.

ورزشکاران به یک توانایی حفظ تعادل خوب نیازمند هستند.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) تعادل یا تساوی (مثال اول) – سپرده یا موجودی یا مقدار پول موجود در حساب بانکی (مثال دوم) – مقدار پولی که هنوز کم است و باید پرداخت بشود (مثال سوم)

He needs to achieve a better balance between his work life and his family life.

او باید به یک تعادل بهتر بین زندگی کاری و خانوادگی خود برسد.

I checked my balance at the ATM.

من موجودی خودم را در خودپرداز چک کردم.

I'll pay the balance later.

من این خرده را بعدا پرداخت میکنم.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) the balance بقیه (مثال اول) – ترازو - be/hang in the balance (در مورد آینده یا موفقیت کسی یا چیزی) نامطمئن، هنوز قطعی نیست یا تصمیم قطعی درباره آن گرفته نشده (مثال دوم) - on balance در کل (مثال سوم) - tip the balance احتمال موفقیت کسی یا چیزی را بالا بردن، به نفع کسی بودن یا کار کردن

Although the beginning is funny, the balance of the movie is very serious.

با اینکه ابتدای فیلم خنده دار است ولی بقیه آن خیلی جدی است.

His career as a politician hung in the balance.

کار او به عنوان یک سیاست مدار هنوز معلوم نیست که موفق باشد.

On balance I think we've had a very good year.

در کل به نظرم ما سال خیلی خوبی داشتیم.

balance

فعل

balances; balanced; balancing

(فعل) تعادل خود را حفظ کردن (مثال اول) - balance the budget تعادل برقرار کردن بین هزینه کرد و بودجه موجود (مثال دوم) - balance the books برابر بودن هزینه با مقدار سرمایه در دسترس (مثال سوم)

I find it difficult to balance on one foot.

حفظ تعادل روی یک پا برای من دشوار است.

During his presidential campaign, he promised to balance the budget.

در طول رقابت های انتخاباتی، او قول داد که کسری بودجه نداشته باشد.

We won't be able to balance the books this year.

ما امسال نخواهم توانست تا دخل را با خرج برابر کنیم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) تعادل یا تساوی برقرار کردن (مثال اول) – خنثی کردن، امتیاز بودن و ... (مثال دوم) – سنجیدن برای انتخاب کردن بین دو چیز مخالف هم، در نظر گرفتن اهمیت چیزی هنگام تصمیم گیری (مثال سوم)

The group is balanced between new and old members.

این گروه به تعداد برابری اعضای جدید و قدیمی دارد.

just enough sugar to balance the acidity of the fruit

فقط به اندازه کافی شکر تا ترشی این میوه را خنثی کند

She carefully tried to balance religious sensitivities against freedom.

او تلاش کرد تا به دقت حساسیت های مذهبی را در خصوص آزادی در نظر بگیرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) balance out الف: جبران کردن، خنثی کردن ب: مساوی شدن، مساوی بودن (مثال اول)

I sent her flowers, hoping that a sweet gesture would balance out our terrible first date.

من برای او گل فرستادم به امید اینکه یک هدیه دوست داشتنی بتواند قرار افتضاح اول ما را جبران کند.