برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:
از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید
معنی pay به فارسی + مثالهای واقعی و جمله کاربردی
ترجمه و تحلیل pay
(فعل) دادن پول به کسی (دو مثال اول) – حقوق داشتن، دستمزد گرفتن – ارزش داشتن (دو مثال آخر)
Would you prefer to pay by credit card?
دوست دارید با کارت اعتباری پرداخت کنید؟
I'll pay the dinner.
من ناهار را حساب می کنم.
The real state generally pay well.
املاک و مستقلات در کل دستمزد خوبی دارد.
When the roads are icy, it pays to drive slowly.
وقتی جاده ها لغزنده هستند، می ارزد که یواش رانندگی کنید.
Crime doesn't pay.
جنایت نمی صرفد.
(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) به عنوان یک تنبیه برای انجام کاری هزینه دادن (مثال اول) – با ترکیب های زیاد همراه واژه attention به کار می رود تا توجه کردن یا مراقب بودن را توصیف کند - pay a call/visit به ملاقات کسی رفتن (مثال آخر)
I knew the consequences of what I was about to do, but I was willing to pay the price.
من عواقب کاری که قرار بود انجام دهم را می دانستم و لی حاضر بودم هزینه آن را پرداخت کنم (عواقبش را بپذیرم).
Please pay attention.
لطفاً توجه کن.
Sara paid me a visit.
سارا به ملاقات من آمد.
(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) pay back الف: پرداخت کردن بدهی و یا ادای دین یا جبران کردن ب: تنبیه کردن کسی به خاطر کاری که با شما کرده است (تلافی کردن)
paying back a loan
پرداخت کردن یک وام
How can I pay you back for all your help?
چطور می توانم تمام کمک های شما را جبران کنم؟
I'll pay him back for making me look like a fool.
من کاری کرد او کرد تا من احمق به نظر برسم را تلافی خواهم کرد.
(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) pay for itself در مورد چیزی که هزینه ای را که در خصوص آن شده جبران می کند - pay into واریز کردن به یک حساب یا صندوق (مثال آخر)
The renewable energy system will have paid for itself within ten years.
این سیستم انرژی تجدید پذیر در 10 سال هزینه اش را جبران می کند.
I'd like to pay some money into my son's account.
من دوست دارم کمی پول به حساب پسرم واریز کنم.
(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) pay off الف: نتیجه دلخواه را ایجاد کردن ب: تصفیه کردن بدهی ج: رشوه دادن
Teamwork paid off.
کار تیمی نتیجه دلخواه را حاصل می کند.
paying off your debts
تصفیه کردن بدهی های تان
All the witnesses had been paid off.
به تمام شاهدین رشوه داده شده بود.
(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) pay out پول چیزی را پرداخت کردن (مثال اول) - pay up پرداخت کردن پول مخصوصا اگر به زور باشد - pay your (own) way با پول خود پرداخت کردن (مثال آخر) - pay your respects ملاقات کردن یا صحبت کردن به کسی به نشانه احترام
I have to pay out $1000 to get my home repair.
من باید هزار دلار بدهم تا خانه ام تعمیر شود.
I had a hard time getting him to pay up.
من برای مجبور کردن او به پرداخت اوقات سختی داشتم.
I got a part-time job to help pay my way through university.
من یک کار نیمه وقت به دست آوردم تا به من در پرداخت هزینه های دوران دانشگاه کمک کند.
pay
اسم
برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:



ورود به حساب کاربری/ثبت نام


