koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی hang به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

hang

فعل

US /ˈhæŋ/

hangs; hung /ˈhʌŋ/ or hanged; hanging

(فعل) آویزان کردن – حلق آویز کردن (در این معنی، گذشته فعل به صورت hanged است) – معلق بودن یا معلق ماندن در هوا

I plan to hang this picture in the hall.

من می خواهم این عکس را روی این دیوار آویزان کنم.

Have you hung the wash?

آیا لباس های شسته شده را آویزان کردید؟

He was sentenced to die and was hanged the next morning.

او به مرگ محکوم شد و صبح روز بعد حلق آویز شد (با دار آویخته شد).

Smoke hung in the air above the city.

دود در هوای بالای شهر معلق ماند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) پیچیدن در جاده – پرسه زدن یا وقت گذراندن بدون انجام کاری خاص - hang your head شرمنده یا ناراحت بودن، سر را پایین انداختن (مثال سوم)

Hang a left/right at the next corner.

در پیچ بعدی به چپ / راست بپیچ.

We were hanging at that park.

ما در آن پارک وقت می گذراندیم.

She hung her head in shame.

او از شرمندگی سرش را پایین انداخت.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) hang in there اینکه به کسی بگویید که مقاومت کن یا ادامه بده - something hangs in the balance نتیجه یک وضعیت هنوز تصمیم گیری نشده است - something hangs over your head چیزی که باعث ناراحتی یا مشغله ذهنی شما شده است (مثال اول) - hang around (somewhere) ول گشتن، پرسه زدن - hang back تردید داشتن (مثال دوم) - hang on الف: صبر کردن (مثال سوم) ب: گرفتن چیزی (مثال چهارم) ج: به دقت به حرف کسی گوش دادن

I can't relax with that test hanging over my head.

با فکر آن امتحان من نمیتوانم آسوده باشم.

When there's work to be done, he doesn't hang back.

وقتی کاری هست که باید صورت پذیرد او تردید نمیکند.

Hang on a minute - I'll be with you in a second!

یک لحظه صبر کن. من چند لحظه دیگر با تو همراه میشود.

Hang on tight!

محکم بچسب! (مثلا هنگام راندن خودرو سر پیچ)

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) hang out وقت گذراندن در جایی یا با کسی (مثال اول) - hang up الف: قطع کردن تلفن ب: آویزان کردن لباس - hang-up (اسم) نگرانی، ناراحتی (مثال دوم)

They spent the whole day hanging out in the room.

آن ها تمام روز را در اتاق سپری کردند.

I have my hang-ups.

من نگرانی های خودم را دارم.