koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی face به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

face

اسم

US /ˈfeɪs/

faces

(اسم) صورت – جلو یا سطح چیزی – صفحه ساعت (مثال آخر)

to hide/cover your face

مخفی کردن / پوشاندن چهره شما

We climbed the north face of Mount Washington.

ما از ضلع شمالی کوه واشنگتن بالا رفتیم.

a watch face with Roman numerals

صفحه ساعت با اعداد رومی

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) be in sb's face مدام شما را مورد انتقاد قرار میدهد (مثال اول) - in someone's face توی صورت کسی و جلوی دیدگان کسی خشم خود را بروز دادن یا کاری اینچنین کردن، جلوی کسی کاری کردن (مثال دوم) - disappear off the face of the earth کاملا ناپدید شدن - keep a straight face جلوی خنده خود را گرفتن - sb's face doesn't fit اینکه کسی مناسب کار یا فعالیتی نیست - sb's face falls ناگهان خیلی ناراحت شدن - the face of sth جنبه یا مشخصه چیزی (مثال سوم) - get out of my face! اینکه به کسی بگویید گم شو

My boss managers is always in my face.

رئیس من همیشه به من انتقاد میکند.

He laughed in his face.

او توی صورتش خندید.

technology that has changed the face of society

تکنولوژی ای که مشخصه جامعه را تغییر داده است

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) have a face like the back end of a bus خیلی زشت بودن - in the face of با وجود چیزی، در مواجه (مثال اول) - on the face of it به ظاهر (مثال دوم) - to sb's face مستقیم حرفی را به کسی زدن (مثال سوم)

He showed great courage in the face of danger.

او با وجود خطر، شجاعت زیادی از خود نشان داد.

On the face of it, his suggestion makes sense.

به ظاهر که پیشنهاد او منطقی است.

If they have something to say, say it to my face.

اگر آن ها حرفی برای گفتن دارند به خودم بگویند.

face

فعل

faces; faced; facing

(فعل) روبرو شدن – رو به چیزی یا کسی کردن یا روبه کسی یا چیزی ایستادن – رو به چیزی بودن (مثال سوم)

You must stand and face the danger.

آن ها باید باستند و با خطر روبرو شوند.

Turn and face to the east.

بچرخ و رو به شرق کن.

The living room faces the afternoon sun.

اتاق پذیرایی رو به خورشید بعد از ظهر است. (نور خورشید هنگام عصر از پنجره های اتاق نشیمن به داخل می تابد)

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) علی رغم ترس یا شرمندگی یا خجالت زدگی با کسی ملاقات کردن – پوشاندن جلو یا سطح چیزی

I don't know if I can face him again after treating him so badly.

نمی دانم که بعد از اینکه با او خیلی بد برخورد کردم می توانم دوباره با او چهره به چهره شوم.

a chimney faced with red brick

یک دودکش که با آجر قرمز پوشیده شده است

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) to face facts یا to face the fact(s) اعتراف کردن به چیزی - face off درگیر شدن، روبرو شدن (مثال اول) - face the music عواقب کاری که انجام شده است را پذیرفتن - face up to (something) روبرو شدن، مواجه شدن با چیزی مانند یک مشکل - (let's) face it بیایید بپذیریم که (مثال دوم)

If you make it to the finals, you'll have to face off against their best player.

اگر موفق شوید که به فینال راه یابید باید با بهترین بازیکن آن ها روبرو شوید.

Face it, kid. You’re never going to be a tennis champion.

بپذیر بچه. تو هر گز یک قهرمان تنیس نخواهی شد.