koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir
مجموعه ها و بسته های آموزشی ارائه شده در وب سایت کوبدار

معنی catch به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

catch

فعل

US /ˈkætʃ/

catches; caught /ˈkɑːt/ ; catching

(فعل) گرفتن – فهمیدن چیزی یا کشف کردن (مثال دوم) – بیمار شدن (مثال سوم) - catch your breath نفسی چاق کردن

I caught him when he fell.

وقتی افتاد او را گرفتم.

If the disease is caught in time, most patients get well quickly.

اگر این بیماری به موقع کشف شود، بسیاری از بیماران سریعا خوب می شوند.

I caught a cold.

من سرما خوردم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) catch someone’s eye توجه یا نگاه کسی را به خود یا به چیزی جلب کردن (مثال اول) - catch fire آتش گرفتن (مثال دوم) - catch someone off guard غافل گیر کردن کسی (مثال سوم)

The picture caught his eye instantly.

آن عکس فورا توجه او را جلب کرد.

The grass in the yard caught fire.

چمنِ حیاط آتش گرفت.

The news caught her completely off guard.

آن خبر او را غافل گیر کرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) catch sight of someone/something یا catch a glimpse of someone/something برای لحظه ای کسی یا چیزی را دیدن (مثال اول) - caught up in something الف: درگیر کاری بودن به طوری که حواستان به اطراف نباشد ب: درگیر کاری شدن به طوری که قصد درگیر شدن را نداشته اید (مثال دوم) - someone wouldn’t be caught dead چیزی را خیلی بد داشتن

While you're in Hollywood, you might catch a glimpse of some movie stars.

وقتی در هالیوود هستی احتمالا چند تا ستاره سینما ببینی.

I didn’t want to get caught up in endless arguments.

من نمیخواستم وارد دعواهای بی پایان شوم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) catch on الف: محبوب شدن (مثال اول) ب: فهمیدن مخصوصا اگر طول بکشد (مثال دوم) - catch up الف: به حد کسی یا چیزی رسیدن (مثال سوم) ب: کار عقب افتاده ای را انجام دادن (مثال چهارم) ج: بحث کردن درباره یا پی بردن به آخرین خبرها

Soccer is finally starting to catch on in America.

فوتبال بالاخره دارد در آمریکا محبوب میشود.

We were teasing Sara, but she was slow to catch on that we were joking.

ما داشتیم با سارا شوخی میکردیم ولی او دیر فهمید که ما داریم شوخی میکنیم.

If you miss a lot of classes, it’s very difficult to catch up.

اگر کلاس های زیادی را غیبت کنید، خیلی سخت است که خود را برسانید. (اندازه بقیه یاد بگیرید)

He has to catch up on his homework.

او باید تکالیفش را انجام دهد.

catch

اسم

catches

(اسم) یک مشکل یا دشوار مخفی – دستگیره، زبانه (مثال دوم) – گرفتن چیزی مانند توپ

It sounds too good. There must be a catch.

هوا خیلی خوب به نظر می رسد. یک مشکلی باید وجود داشته باشد.

I can’t open the catch on this bracelet.

من نمی تواند زبانه روی این دست بند را باز کنم.