koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی account به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

account

اسم

US /əˈkaʊnt/

accounts

(اسم) حساب بانکی

Do you have an account with us?

آیا شما در بانک ما حساب دارید؟

She took out her money and closed her account.

او پولش را از بانک خارج کرد و حسابش را بست.

We should open an account in her name and put money into it each year.

ما باید یک حساب به نام او باز کنیم و هر سال در آن پول بریزیم.

deposit/pay money into an account

حساب را شارژ کردن، پول در حساب قرار دادن

joint/separate account

حساب مشترک/حساب شخصی

business/personal account

حساب شرکتی/شخصی

a deposit/savings account

یک حساب سرمایه گذاری که سود از آن دریافت می کنید و برداشت پول از آن با هماهنگی با بانک ممکن است (در آمریکایی savings account کاربرد دارد)

a checking/chequing /current account

حسابی که شما هر وقت بخواهید می توانید با استفاده از کارت اعتباری یا دسته چک از آن پول برداشت کنید (در آمریکایی checking account کاربرد دارد)

numbered account

نوعی حساب بانکی مخصوصا در سوئیس که بجای نام شخص با یک شماره شناخته می شود

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) حساب کاربری در یک سایت یا در یک شرکت (مثال اول) – حساب نسیه ای که با یک شرکت و مغازه دارید (مثال دوم و سوم) - settle an account یا settle accounts with someone اصطلاحا به معنی پایان دادن بحث و غیره با مخالفین و غیره است – یک مشتری ثابت (مثال چهارم)

an email/a Twitter account

یک حساب ایمیل/توئیتر

Put it on my account. (= Charge it to my account.)

این را به حسابم بگذار.

pay/settle your account

تصفیه کردن حساب و پرداخت بدهی

Our company has lost several of its most important accounts.

شرکت ما چند مورد از مشتریان مهم خمود را از دست داده است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) داستان یا توضیح یا گزارشی درباره چیزی (مثال اول) - on that account/on this account به این دلیل، به این خاطر (مثال دوم) – ارزش یا اهمیت (با اصطلاحاتی مانند of no account یا of little account – مثال سوم)

a detailed account of what has been achieved

یک گزارش دقیق از آنچه به دست آمده است

Today all people are our friends, and we should treat them well on that account.

امروز همه مردم دوستان ما هستند، و ما باید به همین دلیل با آن ها رفتار خوبی داشته باشیم.

His past achievements were of no account when it came to competing with the younger men.

دستاورد های گذشته او وقتی با دستاورد های جوانان مقایسه می شود، اهمیتی ندارند.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) bring/call/hold (someone) to account کسی را که مسئول یک اشتباه یا جرم است را مجبور به توضیح کردن و حتی مجازات کردن (مثال اول) - by/from all accounts بر اساس همه توصیفات مختلفی که درباره چیزی ارائه می شود، طبق نظرات بقیه (مثال دوم) - by your own account طبق گفته یا تجربه شما (مثال سوم)

The debate is intended to bring the Government to account.

این مذاکره در تلاش است تا دولت را وادار به پاسخگویی کند.

I've never seen the movie, but it's a lovely film, by all accounts.

من هرگز این فیلم را ندیده ام ولی طبق گفته بقیه، فیلم دوست داشتنی است.

By her own account, she's quite wealthy.

طبق اظهار خودش، او آدم متمولی است.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) give a good account of yourself خوب کار کردن یا خوب ظاهر شدن مخصوصا در یک رقابت - on account of به دلیل، ب خاطر چیزی یا کسی (مثال اول) - on someone's account به خاطر کسی، برای خشنودی کسی - on your own account الف: بدون کمک و توسط خود (مثال دوم) ب: برای صلاح خودت - take (something) into account یا take account of (something) در نظر گرفتن (consider)

We were treated badly on account of our beliefs.

با ما به دلیل باور هایمان، بد برخورد شد.

Sara decided to do a little research on her own account.

سارا تصمیم گرفت که خودش کمی تحقیق کند.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) turn (something) to (good) account سود بردن از چیزی، استفاده کردن از چیزی

Sara turned her illness to good account and did a lot of reading.

سارا از بیماری اش استفاده کرد و خیلی درس خواند. (یا مطالعه کرد)

account

فعل

accounts; accounted; accounting

(فعل) به حساب آوردن، در نظر گرفتن (معمولا مجهول – مثال اول) - there's no accounting for taste این اصطلاح وقتی گفته می شود که توضیح اینکه چرا افراد مختلف چیز های مختلفی را دوست دارند دشوار باشد (مثال دوم) - account (to sb) for sth دلیل چیزی را توضیح دادن (مثال سوم)

He was accounted a genius by all who knew his work.

او از طرف همه آن هایی که با او کار می کردند یک نابغه به حساب آورده میشد.

Sara: I can't believe so many people are going to see that boring movie. Jin: There's no accounting for tastes.

سارا: من نمی توانم باور کنم که این همه آدم برای دیدن آن فیلم کسل کننده می روند. جین: بعضی سلیقه ای را نمی توان توضیح داد.

How do you account for your success?

شما چطور موفقیت خود را توضیح می دهید؟ (دلیل موفقیت شما چیست؟)

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) account for sth الف: تشکیل دادن یک کل (مثال اول) ب: دلیل چیزی را توضیح دادن

Students account for the vast majority of our customers.

دانش آموزان اکثریت مشتریان ما را تشکیل می دهند.

Recent pressure at work may account for his behavior.

فشار های اخیر کاری ممکن است دلیل رفتار او باشد.