koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی bring به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

bring

فعل

US /ˈbrɪŋ/

brings; brought /ˈbrɑːt/ ; bringing

(فعل) بردن، آوردن، حمل کردن، گرفتن (دو مثال اول) – باعث شدن (مثال سوم و چهارم) – خود را به انجام کاری مجبور کردن، مجبور شدن، قانع کردن (مثال آخر)

Bring them to me.

آن ها را نزد من بیاور.

I brought my son to the office.

من پسرم را به اداره بردم (آوردم).

What brings her here?

چه چیزی باعث شد اینجا بیایید؟

The revolution brought many changes.

انقلاب باعث به وجود آمدن تغییرات زیادی شد.

I can’t bring myself to disappoint him.

من نمی توانم خودم را قانع کنم که او را ناامید کنم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) bring someone/something into line (with someone/something) چیزی یا کسی را شبیه یا در حد کسی یا چیزی کردن، منطبق کردن کسی یا چیزی با کسی یا چیزی (مثال اول) - bring to light مشخص کردن، شفاف کردن چیزی - bring to mind چیزی که برای یادآوری به حافظه شما یاری میدهد (مثال دوم)

Jim brought his proposal into line with the company standards.

سام پیشنهاد خود را با استانداردهای شرکت مطابقت داد.

This car brings to mind our first date.

این خودرو اولین قرار عاشقانه ما را به ذهن متبادر می کند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) bring about باعث وقوع چیزی شدن (مثال اول) - bring someone around الف: کسی را با خود همراه و هم عقیده کردن (مثال اول) ب: بهوش آوردن کسی (مثال سوم) ج: کسی را به جایی دعوت کردن

We're working to bring about changes in the company.

ما در حال کار کردن هستیم تا تغییراتی را در این شرکت ایجاد کنیم.

I tried to bring her around to accepting the deal.

من سعی کردم او را برای پذیرفت آن قرارداد با خود همراه کنم.

Baywatch tried to bring her around.

مراقب های ساحل تلاش کردند او را بهوش بیاورند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) bring (something) around چیزی مانند یک گفتگو را به سمت مطلوبی سوق دادن - bring back الف: برگرداندن، بازگرداندن (مثال اول) ب: به یاد آوردن، باعث یادآوری شدن (مثال دوم) - bring down something کم کردن چیزی (مثال سوم) - bring down someone باعث ضعیف شدن کسی شدن، باعث به زیر کشیده شدن کسی شدن، باعث ناراحتی کسی شدن (مثال چهارم)

Please bring back all library books by tomorrow.

لطفاً همه کتاب های کتاب خانه را تا فردا بازگردانید.

That lovely music always brings back happy memories.

آن آهنگ دوست داشتنی همیشه خاطرات خوب را یاد من می اندازد.

Pregnancy can bring your blood pressure down.

بارداری می تواند فشار خون شما را کم کند.

a crisis that could bring down the government

بحرانی که ممکن است دولت را تضعیف کند

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) bring forward something ارائه کردن، مشخص شدن، مشخص کردن، شناساندن، شناسایی شدن (مثال اول) - bring in something پول بدشت آوردن (مثال دوم) - bring in کسی یا چیزی را بکار گرفتن - bring on باعث رخ دادن چیزی شدن، باعث اتفاق بدی شدن (مثال سوم)

The lawyer needs to bring forward some real evidence to the court.

آن وکیل میبایست کمی مدرک واقعی به دادگاه ارائه دهد.

He brings in about $2 000 a month.

او حدود 2 هزار دلار در ماه پول بدست می آورد.

The crisis was brought on by many companys.

این بحران توسط شرکت های زیادی به وجود آمد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) bring out الف: باعث بروز ویژگی خاصی شدن، دیدن یا مزه کردن یا توجه به چیزی را آسان تر کردن (مثال اول) ب: تولید کردن یک محصول برای عرضه، عرضه کردن چیزی برای فروش (مثال دوم) - bring up something در مورد چیزی حرف زدن (مثال سوم) - bring up someone بزرگ کردن یک بچه (مثال آخر)

The spices really bring out the flavor of the meat.

ادویه ها مزه طعم گوشت را بهتر به انسان می چشانند.

a band who are expected to bring out their second album next year

گروه موسیقی که انتظار میرود سال آینده آلبوم دوم خود را عرضه کنند

I never bring up business in home.

من هرگز در خانه درباره کار حرف نمیزنم.

I was born and brought up in Paris.

من در پاریس به دنیا آمدم و بزرگ شدم.