koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی part به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

part

اسم

US /ˈpɑɚt/

parts

(اسم) بخش، جزء (سه مثال اول) – نقش یک بازیگر – تاثیر داشتن یا تاثیر گذاشتن روی نتیجه چیزی یا روی چیزی (مثال آخر)

This is the best part of the movie.

این بهترین بخش فیلم است.

parts of the human body

بخش های بدن انسان

to be part of the action

جزئی از این اقدام

He plays the part of Romeo.

او نقش رومئو را بازی می کند.

Did alcohol play a part in the crime?

آیا الکل نقشی در این جرم دارد؟

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) فرق موی سر - for someone's part به عقیده کسی، در نظر کسی - for the most part تقریبا، بیشتر اوقات (مثال آخر)

a side part

فرق بغل

For my part, I think he's a nice guy.

به نظر من فکر کنم او آدم خوبی است.

For the most part he worked patiently.

در بیشتر اوقات او با حوصله کار می کرد.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) in good/great/large part عمدتا (مثال اول) - in part تا حدی - man/woman of many parts شخصی با توانایی های زیاد (مثال آخر)

The speech was in large part an attack on the Prime Minister.

این سخنرانی عمدتا حمله به نخست وزیر بود.

Her success was due in part to luck.

موفقیت او تا حدی ناشی از شانس بود.

He was a man of many parts.

او مردی با قابلیت های فراوان بود.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) take part نقش داشتن - want no part of/in something خودداری کردن از نقش داشتن در چیزی

They took little part in the discussion.

آن ها نقش کمی در این بحث داشتند.

I want no part of the decision.

من در این تصمیم نقشی نداشتم.

part

فعل

parts; parted; parting

(فعل) جدا کردن، باز شدن (دو مثال اول) – جدا شدن از همسر خود - part company پایان دادن به رابطه (مثال آخر)

Her lips were parted.

لب هایش باز شد.

The crowd parted to let him through.

جمعیت باز شد تا به او اجازه رد شدن بدهد.

He has parted from his wife.

او از همسرش جدا شده است.

Tom finally parted company with his brother.

تام بالاخره برادرش را ترک کرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) part ways پایان دادن به یک رابطه

Sara and Bill parted ways.

سارا و بیل جدا شدند.