بخش های مختلف وب سایت کوبدار
لوگو کوبدار کوبدار
جستجو در سایت کوبدار
top of the page

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها

از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید

برای حمایت از ما کلیک کنید

معنی rest به فارسی

معنی rest به عنوان اسم

rest

اسم

US تلفظ صوتی/ˈrɛst/

rests

(اسم) استراحت – بقیه، باقی‌مانده – حالت سکون و نداشتن حرکت – چیزی که برای نگه‌داشتن یا تکیه دادن چیزی طراحی شده است – سکوت یا فاصله زمانی در موسیقی که در آن صدایی نواخته نمی‌شود

مثال برای rest به عنوان اسم

I want to do something else with the rest of my life.

می‌خواهم بقیه عمرم را صرف کار دیگری کنم.

We finished the rest of the cake.

باقی کیک را تمام کردیم.

I want to get some rest.

می‌خواهم کمی استراحت کنم.

an object in a state of rest

جسمی در حالت سکون

a knife rest

تکیه‌گاه چاقو

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) at rest: الف: در حال سکون ب: در آرامش یا در خاک آرمیده، درباره فرد درگذشته ج: در حالت استراحت

The mass was measured while the object was at rest.

جرم در حالی که جسم در حالت سکون بود اندازه‌گیری شد.

May she rest in peace.

امیدوارم او در آرامش بیارامد.

عبارت‌های خاص با rest

(اسم – عبارت‌های خاص) come to rest: پس از حرکت متوقف شدن و در جایی قرار گرفتن – give it a rest: دست از حرف زدن، شکایت کردن یا اصرار کردن برداشتن – give something a rest: انجام دادن یا استفاده از چیزی را برای مدتی متوقف کردن – lay/put something to rest: نگرانی، تردید یا شایعه‌ای را برطرف کردن

My eyes came to rest on a photograph of a young man.

نگاهم روی عکسی از یک مرد جوان افتاد.

Give it a rest! I'm trying to work.

بس کن! دارم سعی می‌کنم کار کنم.

Many of the public's doubts have now been laid to rest.

اکنون بسیاری از تردیدهای مردم برطرف شده است.

rest

فعل

rests; rested; resting

معنی rest به عنوان فعل

(فعل) استراحت کردن – استراحت دادن به بخشی از بدن – قرار داشتن یا قرار گرفتن روی چیزی یا در جایی – در خاک آرمیدن پس از مرگ

مثال برای rest به عنوان فعل

I just need to sit down and rest my legs.

فقط لازم است بنشینم و به پاهایم استراحت بدهم.

I sent her to my room to rest for a while.

او را به اتاقم فرستادم تا کمی استراحت کند.

She rested her elbows on the table.

او آرنج‌هایش را روی میز گذاشت.

May she rest in peace.

امیدوارم او در آرامش بیارامد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) let something rest: دیگر موضوعی را پیگیری یا مطرح نکردن – rest easy: آسوده خاطر بودن و نگرانی نداشتن – rest on/upon someone or something: الف: به کسی یا چیزی متکی بودن ب: روی چیزی قرار داشتن ج: مبتنی یا متکی بر چیزی بودن – rest with someone or something: بر عهده یا مسئولیت کسی یا چیزی بودن

The man apologized, but Sara refused to let the matter rest.

آن مرد عذرخواهی کرد، اما سارا حاضر نشد آن موضوع را رها کند.

I can rest easy, knowing everything’s under control.

حالا که می‌دانم همه‌چیز تحت کنترل است، می‌توانم با خیال راحت آسوده باشم.

His eyes rested on the letter.

چشمانش روی نامه ثابت ماند.

The final decision rests with the City Council.

تصمیم نهایی بر عهده شورای شهر است.

(فعل – عبارت خاص) I rest my case: عبارتی که در دادگاه یا در جریان یک بحث برای اعلام پایان ارائه استدلال یا دفاعیات خود به کار می‌رود.

I've presented all the evidence. I rest my case.

تمام مدارکم را ارائه کردم. دفاعیاتم را تمام می‌کنم.

افزودن کوبدار به منابع ترجیحی گوگل
📘 می‌خواهید واژه‌ها را عمیق‌تر یاد بگیرید؟

یادگیری معنی یک واژه کافی نیست. در دوره‌های 504 واژه ضروری و 570 واژه ضروری، هر لغت با تلفظ صحیح، مثال‌های کاربردی، تصاویر آموزشی و ویدئو تدریس شده تا بتوانید آن را برای همیشه به خاطر بسپارید.

  • ✅ آموزش ویدیویی هر درس
  • ✅ تلفظ صحیح آمریکایی
  • ✅ مثال‌های واقعی و کاربردی
  • ✅ مناسب آمادگی آزمون‌ها و مکالمه

در بخش نظرات پایین صفحه درباره rest، معانی و مثال‌ها بحث کنیم؛ نظر شما می‌تواند به دیگران هم کمک کند.

برای ثبت دیدگاه یا پرسش ابتدا وارد خود شوید.

آموزش نصب دوربین مداربسته