koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir
مجموعه ها و بسته های آموزشی ارائه شده در وب سایت کوبدار

معنی clear به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

clear

صفت

US /ˈkliɚ/

clearer; clearest

(صفت) واضح – مبرهن - شفاف

It wasn’t clear what he meant.

واضح نبود که منظور چیست.

It isn’t clear how long the strike will continue.

واضح نیست که این اعتصاب چقدر ادامه پیدا خواهد کرد.

clear water

آب شفاف

(صفت – ادامه بررسی واژه) بی گناه، پاک – در دسترس - (as) clear as a bell خیلی واضح (مثال آخر)

My conscience is clear – I did what I could to help her.

وجدان من پاک است – من هر آنچه می توانستم به او کمک کردم.

The only time the doctor has clear today is ج:30 p.m. – can you make it then?

تنها زمانی که این دکتر در دسترس است امروز ساعت سه و نیم است – میتوانی برسی؟

a sound as clear as a bell

یک صدای خیلی واضح

(صفت – ادامه بررسی واژه) clear of دور از خطر یا یک چیز خطرناک و غیره (مثال اول) - see your way (clear) to تمایل به کاری داشتن - steer clear کاملا از کسی یا چیزی فاصله گرفتن (مثال دوم) – clearness (اسم) وضوح

Please stand clear of the doors.

لطفاً از آن در فاصله بگیرید.

You'd better steer clear of her.

بهتر است که از او فاصله بگیرید.

clear

فعل

clears; cleared; clearing

(فعل) تبرئه کردن – تمیز کردن – پریدن از روی چیزی بدن برخورد کردن

He was cleared of all charges, and the judge said he was free to go.

او از تمام اتهامات تبرئه شد و قاضی گفت که او آزاد است که برود.

It took several hours to clear the road after the accident.

چند ساعت زمان برد تا جاده را بعد از تصادف تمیز کنیم.

With the high-jump bar at 6 feet 2 inches, she cleared easily.

با آن نوار پرش به ارتفاع 6 فوت و 2 اینچ، او به راحتی بدون برخورد از روی آن پرید.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) clear away چیزی را پاک کردن یا جایی را مرتب کردن - clear off تمیز کردن جایی یا برداشتن چیزی از جایی با هدف تمیز کردن و ترتیب دادن (مثال اول) - clear out الف: به سرعت جایی را ترک کردن (مثال دوم) ب: چیزهای غیر ضروری را از جایی برداشتن یا دور انداختن (مثال سوم) - clear the air اوضاع بین دو نفر یا دیدگاه ها درباره چیزی را به یک درک مشترک یا یک توافق ختم کردن

Please clear the dishes off the table.

لطفاً ظرف ها را از روی میز بردارید.

She cleared out with all the money.

او با همه آن پول در رفت.

We cleared out all our old clothes.

ما همه لباس های قدیمی خود را دور انداختیم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) clear the decks الف: آماده کاری شدن ب: با دور انداختن چیزی جا برای چیز دیگری باز کردن - clear up الف: (در مورد هوا) صاف شدن (مثال اول) ب: (در مورد بیماری) خوب شدن، درمان شدن ج: تمیز کردن و مرتب کردن جایی د: درباره چیزی توضیح دادن یا حل و فصل کردن چیزی یا درباره چیزی توضیحی پیدا کردن (مثال دوم) - clear your throat گلوی خود را برای بهتر حرف زدن یا بهتر آواز خواندن صاف کردن

The sky cleared up after the snow.

آسمان بعد از آن بارش برف صاف شد.

The government hopes these problems can be cleared up soon.

دولت امیدوار است که بتوان این مشکلات را به زودی حل و فصل کرد.