koobdar.ir

وبسایت آموزشی کوبدار

بخش های مختلف وب سایت کوبدار
قسمت های مختلف وب سایت آموزشی کوبدار
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت جستجو در سایت کوبدار
معنی کوبدار چیست؟
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله آموزشی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها

از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید

برای حمایت از ما کلیک کنید

ترجمه و جمله با count

count

فعل

US /ˈkaʊnt/

counts; counted; counting

(فعل) شمردن - روی کسی یا چیزی حساب کردن - داشتن ارزش یا اهمیت (مثال سوم)

Can you count how many pencils are left?

می توانید بشمارید که چند مداد باقی مانده است؟

He counts Lucy as one of his closest friends.

او روی لوسی به عنوان یکی از نزدیک ترین دوستانش حساب می کند.

I’ve always believed that happiness counts more than money.

من همیشه معتقد بودم که شادمانی بیشتر از پول می ارزد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) count heads شمردن افراد حاضر در جایی - and counting و بیشتر (مثال اول) - could count sth on (the fingers of) one hand اینکه بگویید چیزی خیلی نادر است - count your blessings سپاس گذار چیزهای خوب زندگی بودن - count the cost متحمل شدن اثرات بد یک اشتباه و غیره (مثال دوم) - count your chickens before they hatch مطمئن بودن از رخ دادن چیزی، زیادی مطمئن بودن

He is 50 years old and counting.

او 50 سال بلکه هم بیشتر سن دارد.

I didn't read the contract fully before I signed it and I'm counting the cost now.

من آن قرارداد را قبل از اینکه امضا کنم کامل نخواندم و الان دارم جور این اشتباه خود را میکشم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) count against sb/sth احتمال شکست کسی یا چیزی را بالا بردن - count sb in کسی را وارد فعالیت یا توافقی کردن (مثال اول) - count on sb روی کسی حساب کردن یا به او اعتماد کردن (مثال دوم) - count on sth انتظار چیزی را داشتن و بر طبق آن برنامه ریزی کردن - count out الف: کسی را وارد فعالیت یا توافقی نکردن ب: حساب نکردن روی پیروزی یا موفقیت کسی یا چیزی ج: (در بوکس) تا 10 شمردن برای اعلام ناک اوتی - count towards sth به عنوان چیزی حساب کردن، ارزشی به اندازه چیزی داشتن (مثال سوم)

Count me in.

روی من حساب کن. (من هم هستم)

I am counting on my parents to help me through this difficult time.

من روی والدین خود حساب می کنم تا به من در این دوره دشوار کمک کنند.

Students gain college credits which count towards their degree.

معدلی که دانشجویان در دانشگاه به دست می آورند در مدرک آن ها لحاظ میشود.

count

اسم

counts

(اسم) مورد - جمع (مخصوصا در علم و به عنوان واحد های یک گروه – مثال آخر)

She was found guilty on two counts of fraud.

او به دو مورد کلاهبرداری گناهکار شناخته شد.

I think you’re wrong on all counts.

فکر می کنم در تمامی موارد اشتباه می کنید.

a low blood count

تعداد سلول های خونی کم

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) کونت در انگلیس (مثال اول) - down for the count یا out for the count ناک اوت شدن در بوکس - keep count تعداد چیزی را به یاد داشتن - lose count از یاد بردن تعداد چیزی

The Count of Monte Cristo

رمان کنت مونت کریستو (اثر الکساندر دوما)

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها