koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی live به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

live

فعل

US /ˈlɪv/

lives; lived; living

(فعل) زندگی کردن، زنده ماندن – در جایی خانه داشتن به طوری که محل زندگی شما باشد (مثال دوم) – باقی ماندن

He may not live much longer.

او ممکن است خیلی زنده نباشد.

Where do you live?

کجا زندگی می کنی؟

The good that people do lives long after they are gone.

کار خوبی که مردم انجام می دهند، مدت زیادی بعد از مرگشان باقی می ماند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) live by زندگی کردن با چیزی مانند یک اعتقاد یا زندگی کردن با شکار و غیره (دو مثال اول) - live down پاک کردن یک سابقه بد یا باعث فراموش شدن یک سابقه بد

an attitude she tried to live by

نگرشی که او سعی داشت با آن زندگی کند

a community that lives by fishing

جامعه ای که با ماهیگیری روزگار می گذارند

I can't believe I forgot my wife's birthday! I'll never live this down.

من نمی توانم باور کنم که تولد همسرم را از یاد برده ام! من هرگز نمی توانم این ننگ را پا کنم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) live for چیزی یا کسی را هدف اصلی زندگی دانستن

He just lives for music.

او تنها به عشق موسیقی زندگی می کند.

After her husband died, she had nothing to live for.

بعد از مرگ همسرش، او چیزی برای زندگی کردن نداشت.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) live off استفاده کردن از چیزی به عنوان منبع زندگی - live on باقی ماندن، به زندگی ادامه دادن (دو مثال آخر)

farmers who live off the land

کشاورزانی که از این زمین برای امرار معاش استفاده می کنند

He lived on for fifteen years after his wife died.

او 15 سال بعد از مرگ همسرش زنده ماند.

We lived on very little when we first got married.

در ابتدا وقتی که ازدواج کردیم، با پول خیلی کمی زندگی می کردیم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) live out sth الف: سپری کردن زندگی به روشی خاص (مثال اول) ب: انجام دادن کاری که قبلا درباره آن فکر می کردید (مثال دوم) - live through تجربه کردن اتفاق بد و زنده ماندن در آن (جان سالم به در بردن، از پس چیزی بر آمدن)

She lived out his days alone.

او روزگارش را تنها سپری می کرد.

He live out his dreams.

او به رویاهایش تحقق بخشید.

If I can live through this, I can live through anything.

اگر من از این جان سالم به در ببرم، می توانم از پس همه چیز برآیم.

He had lived through WWI.

او از جنگ جهانی اول جان سالم به در برده بود.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) live up to الف: به خوبی چیزی بودن، به اندازه مورد نظر خوب بودن ب: برآورده کردن یا انجام دادن کاری که لازم است (مثال دوم) - live with something کنار آمدن با چیزی ناپسند (مثال آخر) - live with somebody همراه کسی زندگی کردن

I feel it's impossible to live up to his mother.

احساس می کنم محال است که او به خوبی مادرش باشد.

Did the holiday live up to your expectations?

آیا آن تعطیلات انتظاراتتان برآورده کرد؟

I had to learn to live with the pain.

من باید یاد بگیرم تا با این درد کنار بیایم.

live

صفت

(صفت) زنده – برق دار بودن (مثال سوم) – آماده انفجار

live animals

حیوانات زنده

a live broadcast

پخش زنده

That outlet is live.

آن پریز برق دار است.

live ammunition

مهمات آماده انفجار

live

قید

(قید) به صورت زنده (نمایش یا یک برنامه تلویزیونی و غیره)

The show is going out live.

این برنامه زنده پخش می شود. (یکی از معانی go out پخش کردن برنامه یا روی آنتن بردن برنامه است)