koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی base به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

base

اسم

US /ˈbeɪs/

bases

(اسم) پایه – محل اصلی برای زندگی کردن یا ماندن در خلال یک ماموریت کاری – (در ارتش) پایگاه (مثال آخر)

The statue has a solid concrete base.

این مجسمه یک پایه بتنی محکم دارد.

You can use our apartment as a base in New York.

می توانید از آپارتمان ما به عنوان یک مکان اصلی در نیویورک استفاده کنید.

an air base

یک پایگاه هوایی

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) اساس، بنیان (مثال اول) – افراد، گروه ها، پول و غیره که بخش اصلی چیزی را شکل میدهند

a good scientific research base

یک بنیان تحقیقات علمی خوب

customer base

مشتری ها

the tax base

کسانی که مالیات میدهند

economic base

چیزها یا کارهایی که ثروت و شغل درست میکنند

manufacturing base

بنگاه های تولیدی، شرکت های تولیدی

fan base

طرفداران

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) (در بیسبال) هر یک از چهار بخشی که برای گرفتن امتیاز باید لمس شود – (در شیمی) باز، قلیا (مثال اول) – مبنای یک عدد در ریاضی (مثال دوم)

A base has a pH higher than 7.

یک باز پی اچ کمتر از 7 دارد.

base 10

مبنای 10

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) cover all the bases یا cover every base یا touch all the bases یا touch every base همه چیز را مدنظر قرار دادن یا پوشش دادن - off base الف: نادرست (مثال اول) ب: بدون آمادگی - touch base ملاقات کردن برای به اشتراک گذاشتن یا دریافت کردن اخبار (مثال دوم)

His estimate for painting the kitchen seems way off base.

تخمین او از هزینه رنگ آمیزی آشپزخانه به نظر خیلی نادرست است.

I need to touch base with John on this matter.

من باید در این مورد با جان دیدار کنم.

base

فعل

bases; based; basing

(فعل) استفاده از یک مکان خاص به عنوان مکان اصلی یک کسب و کار، تعطیلات و غیره، مستقر کردن، بنیان نهادن

They decided to base the new company in New York.

آن ها تصمیم گرفتند تا شرکت جدید را در نیویورک بنا نهند.

You've based your opinion on faulty information.

تو نظرت را بر پایه اطلاعات نادرست بنا نهاده ای.

base

صفت

(صفت) پست، کم ارزش، فرومایه – basely (قید) با فرومایگی – baseness (اسم) پست بودن، فرومایه بودن

a base criminal

یک مجرم فرومایه

base attitudes

نگرش های کم ارزش