koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir
مجموعه ها و بسته های آموزشی ارائه شده در وب سایت کوبدار

معنی ball به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

ball

اسم

US /ˈbɑːl/

balls

(اسم) توپ فوتبال و غیره (مثال اول) – هر چیزی که شکل توپ است (مثال دوم) – گلوله ای بدون ماده منفجره که در قدیم استفاده میشد – بخش قبل و بین انگشتان پا که هنگام حرکت کششی بدن رو به بالای، وزن انسان روی آن قرار میگیرد – بیضه های یک جنس نر (مثال سوم)

bowling balls

توپ های بولینگ

a ball of string

یک توپ از نخ

She kicked him in the balls.

او به تخم های آن مرد لگد زد.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) شجاعت – (در بیسبال) پرتاب خطای توپ - carry the ball مسئولیت کاری را بر عهده داشتن (مثال اول) - drop the ball یا take your eye off the ball اشتباه کردن (مثال دوم) - get/set/start the ball rolling شروع کردن کاری که باعث تشویق یا تهییج بقیه شود (مثال سوم)

My co-worker was sick, so I had to carry the ball.

همکار من مریض بود، بنابراین مجبور بودم کار را بر عهده بگیرم.

You can't take your eye off the ball for a moment on this project.

شما حتی یک بار هم در طول این پروژه حق اشتباه کردن ندارید.

I decided to set the ball rolling and got up to dance.

من تصمیم گرفتم استارت کار را بزنم و برای رقصیدن بلند شوم.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) keep the ball rolling باعث ادامه یافتن فعالیتی شدن - keep your eye on the ball متمرکز ماندن - on the ball آگاه، هوشیار، آماده - play ball الف: بازی کردن (مثل فوتبال) ب: برای کسی کار کردن، همکاری کردن (مثال اول) - the ball is in your court شما مسئول کاری هستید، تصمیم بر عهده شما است، توپ در زمین شما است (مثال دوم) – مجلس رقص - have a ball اوقات خوشی داشتن، خوش گذراندن

If his lawyers won't play ball, there's nothing we can do.

اگر وکیل او همکاری نکند، کاری نیست که ما بتوانیم انجام دهیم.

We've made him an offer but now he has to decide whether to accept: the ball is in his court.

ما به او پیشنهاد داده ایم ولی او باید تصمیم بگیرد که آن را میپذیرد یا نه. توپ در زمین او است.

ball

فعل

balls; balled; balling

(فعل) به شکل توپ درآوردن (مثال اول) – عمل جنسی داشتن با کسی

She balled up the letter and threw it in the trash.

او نامه را مچاله کرد و درون سطل زباله انداخت.