koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی break به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

break

فعل

US /ˈbreɪk/

breaks; broke /ˈbroʊk/ ; broken /ˈbroʊkən/ ; breaking

(فعل) شکستن، پاره کردن (دو مثال اول) – خورد کردن پول (change - مثال سوم)

to break a cup

شکستن یک فنجان

He fell downstairs and broke his hip.

او به پایین پله ها سقوط کرد و لگنش دچار شکستگی شد.

Can you break a $50 bill for me?

آیا می توانی این اسکناس 50 دلاری را برای من خورد کنی؟

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) وقفه ایجاد کردن، استراحت کردن، دست از کار کشیدن به صورت موقت (مثال اول) – پایان دادن، تغییر دادن (مثال دوم و سوم) – جدا شدن، فرار کردن (مثال آخر)

Let’s continue for another hour and then break for lunch.

بیایید برای یک ساعت دیگر به کار ادامه دهیم و بعد از آن برای ناهار استراحت کنیم.

She set a record that may never be broken.

او رکوردی را ثبت کرد که ممکن است که هرگز شکسته نشود (تغییر نکند).

to break a deadlock in negotiations

پایان دادن به بن بست در مذاکرات

to break free from kidnapping

فرار کردن از آدم ربایی

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) اطاعت نکردن، شکستن قانون، قول و غیره (مثال اول) – منتشر کردن، به اطلاع همه رساندن، منتشر شدن (مثال دوم) – (در مورد موج دریا و غیره) به ساحل یا سخره رسیدن یا برخورد کردن که معمولا به صورت کف در می آید (مثال سوم)

She didn’t know she was breaking the law.

او نمی دانست که دارد قانون شکنی می کند.

The big story broke on Friday.

جمعه همه از آن داستان مهم اطلاع پیدا کردند.

A huge wave broke on/against the shore.

یک موج عظیم به ساحل رسید.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) break even نه سود کردن و نه ضرر کردن (مثال اول) - break the ice یخ رابطه یا دیدار را شکستن (مثال دوم) - break with tradition/the past سنت شکنی کردن - break someone’s heart قلب کسی را شکستن، ناراحت کردن - break the news مطالب یا مطلب مهمی را به کسی گفتن (مثال سوم)

She made a bad investment, but she broke even.

او سرمایه گذاری بدی انجام داد ولی ضرر نکرد.

She told a joke to break the ice.

او یک جک تعریف کرد تا یخ جلسه را بشکند.

She didn’t know how she was going to break the news to her friends.

او نمیدانست که چطور آن مطلب را به دوستانش بگوید.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) break away الف: از دست کسی که شما را گرفته است فرار کردن یا رها کردن (مثال اول) ب: خارج شدن از یک گروه ج: رابطه را پایان دادن - break down الف: خراب شدن یک وسیله (مثال دوم) ب: بهم خوردن یا شکست خوردن یک رابطه یا یک سیستم یا یک گفتگو (مثال سوم) ج: زیر گریه زدن د: خیلی ناراحت شدن (مثال چهارم) ه: بخش بخش کردن، جدا کردن، جدا شدن، تجزیه شدن (مثال آخر)

She broke away from him and ran to the door.

او از دست آن مرد فرار کردو به سمت در دوید.

Her car broke down on the highway.

ماشین او در بزرگ راه خراب شد.

Their marriage had broken down.

زندگی زناشویی آن ها شکست خورده بود.

The girl broke down and cried when her boyfriend abandoned her.

آن دختر وقتی دوست پسرش او را ول کرد خیلی ناراحت شد و گریه کرد.

Food is broken down in the stomach.

غذا درون معده تجزیه میشود.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) break in الف: به صورت غیر قانونی وارد خانه یا ساختمان و غیره شدن (مثال اول) ب: حرف کسی را قطع کردن (مثال دوم) ج: شروع کردن کاری، به کسی برای شروع کاری کمک کردن، آموزش دادن (مثال سوم) – break-in (اسم) جرم ورود غیر قانونی به ملکی یا جایی - break into الف: به صورت غیر قانونی وارد یک ملک یا خانه یا ... شدن ب: برای توصیف کاری که ناگهانی رخ میدهد (مثال چهارم) ج: شروع کردن یا وارد یک حرفه شدن (مثال پنجم) د: در چیزی وقفه ایجاد کردن

Someone tried to break in while we were outside.

یک نفر سعی کرد که وقتی ما خانه نبودیم وارد خانه ما شود.

I didn’t want to break in on his telephone conversation.

من نمی خواستم گفتگوی تلفنی او را قطع کنم.

She was new to the job, so we broke her in.

او در این کار تازه وارد بود، بنابراین ما به او کمک کردیم.

He broke into tears.

او ناگهان گریه اش گرفت.

It took her years to break into the industry.

سال ها زمان برد تا او بتواند وارد این صنعت شود.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) break out الف: شروع شدن (مثال اول) ب: از زندان فرار کردن، از یک موقعیت یا یک مکان فرار کردن (مثال دوم) ج: دچار جوش و غیره در پوست شدن (مثال سوم)

War broke out in 1980.

جنگ در سال 1980 شروع شد.

He broke out of prison and fled the country.

او از زندان فرار کرد و از کشور گریخت.

She broke out in a sweat.

او ناگهان عرق کرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) break up الف: قطع رابطه کردن، جدا شدن، طلاق گرفتن (مثال اول) ب: پایان یافتن ترم یا سال تحصیلی یا تعطیل شدن مدرسه یا دانشگاه به هر دلیلی (مثال دوم) ج: قطع شدن تماس تلفنی - break-up (اسم) الف: جدا شدن، تجزیه شدن (مثال سوم) ب: پایان یافتن رابطه - break someone up باعث خنده کسی شدن، کسی را خنداندن

Jim and Sara have broken up.

جیم و سارا از هم جدا شده اند.

Collage broke up for the summer last Friday.

دانشگاه برای تابستان، جمعه قبل تعطیل شد.

the break-up of the country

تجزیه شدن کشور

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) break with something/someone پایان دادن به یک رابطه یا رسم یا توافق

break

اسم

breaks

(اسم) فرصت (مثال اول) – شکستگی (مثال دوم) – وقت استراحت یا یک وقفه (مثال سوم) – تعطیلات – صبح زود (مثال چهارم)

a lucky break

یک فرصت شانسی

a break in a dam

شکستگی در سد

a lunch/coffee break

وقفه ای برای خوردن ناهار/قهوه

the break of day

صبح زود