koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی feed به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

feed

فعل

US /ˈfiːd/

feeds; fed /ˈfɛd/ ; feeding

(فعل) غذا دادن به یک فرد یا جاندار – از یک جاندار به کسی یا یک جاندار دیگر غذا دادن

We feed the plants with a special fertilizer twice a week.

ما این گیاهان را دو بار در هفته با یک بارورکننده مخصوص (مثل کود های خاص) تغذیه می کنیم.

The children fed apples to the horses.

بچه ها سیب ها را به خورد اسب ها دادند.

These supplies could feed a small army for a week.

آن منابع می تواند یک ارتش کوچک را برای یک هفته تغذیه کند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) تامین نیاز چیزی برای ادامه دادن به رشد یا عملکرد و غیره – حمایت کردن یا قدرت دادن – اطلاعات دادن

They used the wood to feed the fire.

آن ها از چوب برای تغذیه آتش استفاده کردند.

He fed their hopes with false promises.

او امیدشان را با وعده های غلط تغذیه می کرد.

They fed him a line about how important this work is to our country.

آن ها به او درباره اینکه این کار برای کشورمان چقدر مهم است، خط و نشان دادند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) bite the hand that feeds you به کسی که به شما محبت کرده است آسیب زدن - feed back into تاثیر داشتن روی چیزی (مثال اول) - feed back الف: اطلاعات یا فیدبک در خصوص تصمیم یا کار کسی به او دادن (مثال دوم) ب: برگرداندن چیزی - feed off گرفتن نیرو یا حمایت از چیزی (مثال سوم)

My movie feeds back into my work.

فیلم من روی کار من اثر دارد.

I'm going to ask my staff to feed back.

من می خواهم بازخورد کارمندان خود را بپرسم. (نظر آن ها را درباره تصمیم های خودم یا تصمیم ها شرکت)

Her anger fed off her jealousy.

خشم او حسادتش را تغذیه میکرد.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) feed on/upon خوردن چیزی، تغذیه کردن - feed (someone) a line روایت دروغی را تحویل کسی دادن (مثال اول) - feed up غذا دادن و قوی کردن کسی - feed your face خیلی غذا خوردن

Don't feed me a line, tell me the truth.

دروغ تحویل من نده، راستش را بگو.

feed

اسم

feeds

(اسم) غذای حیوان (مخصوصا حیواناتی که خانگی نیستند) – غذا – بخشی از یک ماشین که ماده یا برق را به بخشی میرساند و آن را تغذیه میکند (مثال دوم) – برنامه تلویزیونی – پاس گل دادن

chicken feed

غذای مرغ

the main power feed

منبع تغذیه اصلی