koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی force به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

force

اسم

US /ˈfoɚs/

forces

(اسم) نیروی فیزیکی، زور – زور یا قدرت درونی – نیروی طبیعی که می تواند سرعت یا مسیر چیزی را تغییر دهد (مثال سوم)

She had to use force to get the old window open.

او مجبور بود برای باز کردن آن پنجره قدیمی از زور استفاده کند.

These regulations do not have the force of law.

این مقررات قدرت قانون را ندارند (این مقررات قدرتشان به اندازه قانون نیست).

the force of gravity

نیروی گرانشی

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) یک گروه از سربازان، یک نفر یا یک گروه که قدرت انجام کاری را به او داده اند یا دارد - in force الف: در تعداد زیاد ب: (در مورد یک قانون و غیره) در حال اجرا (مثال دوم) - into force (در مورد یک قانون و غیره) در حال اجرا - join forces یا combine forces با هم کار کردن - moving force نیروی محرک چیزی، کسی یا چیزی که باعث رخ دادن چیزی میشود

ground forces

نیروهای زمینی

The ban remains in force.

ممنوعیت باقی می ماند.

force

فعل

forces; forced; forcing

(فعل) مجبور کردن – مجبور بودن (مثال دوم) – به زور کسی یا چیزی را جابجا کردن

They forced us to work long hours without pay.

آن ها ما را مجبور کردند تا ساعت های طولانی بدون دستمزد کار کنیم.

After seeing the evidence, I was forced to admit my error.

بعد از دیدن مدارک مجبور شدم به خطای خودم اعتراف کنم.

After hours of fighting, they were able to force back the enemy.

بعد از ساعت ها درگیری، آن ها توانستند دشمن را به عقب برانند.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) force someone's hand انجام کاری را لازم کردن، کسی را به کاری وا داشتن (مثال اول) - force on/upon الف: تحمیل کردن کسی یا چیزی به کسی (مثال دوم) ب: تجاوز کردن - force (something) down someone's throat چیزی را در حلق کسی کردن، کسی را مجبور به قبول چیزی کردن - force the issue کسی را مجبور به کاری کردن - force your way راه خود را با هل دادن بقیه باز کردن

She'd intended to postpone her decision, but events forced her hand.

او می خواست تصمیمش را به تاخیر بیاندازد ولی حوادث او را مجبور کرد.

to force your opinions on somebody

نظرات خود را به کسی تحمیل کردن