koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی fight به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

fight

فعل

US /ˈfaɪt/

fights; fought /ˈfɑːt/ ; fighting

(فعل) مبارزه کردن، دعوا کردن، مشاجره کردن، جنگیدن سر چیزی - fight back الف: حمله متقابل کردن ب: تلاش جدیدی علیه یک رقیب انجام دادن، علیه چیزی که پیش روی کرده یا ضربه زده است جنگیدن (مثال دوم) - is fighting back tears برای گریه نکردن به شدت تلاش کردن - fight fire with fire به روش طرف مقابل با او جنگیدن - fight for برای چیزی جنگیدن (مثال سوم)

Those two little kids were fighting over a toy.

ان دو کودک نوپا سر یک اسباب بازی دعوا گرفته بودند.

He was fighting back against the cancer.

او داشت علیه سرطان میجنگید.

We are fighting for our rights as a human being.

ما داریم برای حقوق خود به عنوان یک انسان میجنگیم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) fight it out تا آخر سر چیزی جنگیدن، حل کردن چیزی بعد از دعوا یا مرافعه (مثال اول) - fight like cats and dogs مثل سگ و گربه به جان هم افتادن - fight off الف: دور نگه داشتن کسی، جلوی کسی را برای کاری که قرار است با شما انجام دهد گرفتن (مثال دوم) ب: از خود علیه کسی یا چیزی دفاع کردن ج: از دست چیزی خلاص شدن (مثال آخر)

We left them to fight it out.

ما آن ها را رها کردیم تا با هم کنار بیایند.

Bodyguards have to fight off the crowds.

محافظان باید جمعیت را دور نگه دارند.

I'm trying to fight off a cold.

من دارم تلاش میکنم تا سرما نخورم.

(فعل – ادامه بررسی معنی واژه) fight on به جنگیدن ادامه دادن - fight the good fight برای چیزی که درست است سخت تلاش کردن - fight with الف: علیه کسی یا چیزی جنگیدن ب: در رکاب کسی یا به همراه کسی جنگیدن، دوشادوش کسی جنگیدن (مثال اول) ج: با وسیله ای جنگیدن (مثال دوم) - fight your way با هل دادن یا جنگیدن رو به جلو حرکت کردن – fighting (صفت) جنگی، جنگجویانه (مثال سوم) – fighting (اسم) جنگیدن

They fought with the North against the South.

آن ها دوشادوش مردم شمال علیه ایالت های جنوبی جنگیدند.

She taught me how to fight with a sword.

او به من یاد داد چطور با شمشیر بجنگم.

fight

اسم

fights

(اسم) مبارزه، دعوا، مشاجره

A patient’s attitude is important in the fight against the disease.

طرز فکر یک بیمار در مبارزه با این بیماری اهمیت دارد.