برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:
از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید
معنی toy به فارسی + مثالهای واقعی و جمله کاربردی
ترجمه و تحلیل toy
toy
فعل
toys; toyed; toying
(فعل) toy with somebody/something الف: فکر کردن درباره یا در نظر گفتن یک ایده یا احتمال ب: بازی کردن با چیزی یا مدام ور رفتن با چیزی (مثال دوم) ج: بازیچه قراردادن یا دروغ گفتن به کسی
toy
صفت
(صفت) اسباب بازی - a toy animal or dog حیوانی که از بقیه نژادهای خودش خیلی کوچک تر است
منابع:
Oxford Learner's Dictionaries Cambridge Dictionary Merriam-Webster Longman Dictionary The Free Dictionaryدر بخش نظرات پایین صفحه درباره toy، معانی و مثالها بحث کنیم؛ نظر شما میتواند به دیگران هم کمک کند.
برای ثبت دیدگاه یا پرسش ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:



ورود به حساب کاربری/ثبت نام


