koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی average به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

average

اسم

US /ˈævrɪʤ/

averages

(اسم) میانگین (مثال اول) - on average به طور میانگین، معمولا (مثال دوم) – حد معمول (مثال آخر)

The average of 20, 9, and 3 is 16.

میانگین 20 و 9 و 3 میشود 16.

500 people a year die of this disease on average.

به طور میانگین هر سال 500 نفر به دلیل این بیماری فوت میکنند.

above/below average

بالاتر/پایین تر از حد معمول

average

صفت

(صفت) میانگین (مثال اول) – معمولی (ordinary - مثال دوم) – متوسط، نه زیاد و نه کم، نه خیلی خوب و نه بد (مثال سوم و چهارم)

the average temperature

دمای میانگین

an average day

یک روز معمولی

average earnings/income/rainfall

درآمد/درآمد/بارندگی متوسط

He was an average student.

او یک دانش آموز متوسط بود. (نه خیلی خوب و نه بد)

average

فعل

averages; averaged; averaging

(فعل) عددی را به عنوان میانگین داشتن (مثال اول) – محاسبه کردن میانگین (مثال دوم) - average out الف: اینکه چیزی در نهایت به یک میانگینی برسد یا با حالتی در ابتدای کار برابر شود (مثال سوم) ب: محاسبه کردن مقدار میانگین چیزی (مثال آخر)

to average seven hours of sleep a night

داشتن میانگین 7 ساعت خواب در شب

to average a set of numbers

میانگین گرفتن از یک سری عدد

The highs and lows of life tend to average out in the end.

سختی ها و آسانی های زندگی در نهایت برابر هستند. (به آن اندازه سختی، آسانی هم وجود دارد)

I averaged out the total increase at about 10%.

من افزایش کلی را حدود 10 درصد محاسبه کردم.