عضویت عضویت در سایت

تماس تماس با ما
بخش های مختلف وب سایت کوبدار

منو

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها

از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید

برای حمایت از ما کلیک کنید

گروه ششم از لغات ضروری آیلتس و تافل با ترجمه فارسی | آموزش 570 واژه آکادمیک

لیست لغات گروه ششم از مجموعه آموزشی آیلتس و تافل:

  • intelligence
  • .
  • transformation
  • .
  • presumption
  • .
  • acknowledged
  • .
  • utility
  • .
  • furthermore
  • .
  • accurate
  • .
  • diversity
  • .
  • attached
  • .
  • recovery
  • .
  • assigned
  • .
  • tapes
  • .
  • motivation
  • .
  • bond
  • .
  • edition
  • .
  • nevertheless
  • .
  • transport
  • .
  • cited
  • .
  • fees
  • .
  • scope
  • .
  • enhanced
  • .
  • incorporated
  • .
  • instructions
  • .
  • subsidiary
  • .
  • input
  • .
  • abstract
  • .
  • ministry
  • .
  • capable
  • .
  • expert
  • .
  • preceding
  • .
  • display
  • .
  • incentive
  • .
  • inhibition
  • .
  • trace
  • .
  • ignored
  • .
  • incidence
  • .
  • estate
  • .
  • cooperative
  • .
  • revealed
  • .
  • index
  • .
  • lecture
  • .
  • discrimination
  • .
  • overseas
  • .
  • explicit
  • .
  • aggregate
  • .
  • gender
  • .
  • underlying
  • .
  • brief
  • .
  • domain
  • .
  • rational
  • .
  • minimum
  • .
  • interval
  • .
  • neutral
  • .
  • migration
  • .
  • flexibility
  • .
  • federal
  • .
  • author
  • .
  • initiatives
  • .
  • allocation
  • .
  • exceed
برای دانلود گروه ششم از لغات آیلتس و تافل در غالب پی دی اف روی این لینک کلیک کنید. توجه داشته باشید که این فایل های pdf صرفاً جنبه مرور برایتان داشته باشد و آموزش اصلی را از داخل سایت دنبال کنید چون علاوه بر بروزرسانی ها و افزودن ابزارهای جدید یادگیری در سایت، تلفظ های صوتی و کلمات هم خانواده در فایل های پی دی اف وجود ندارد.

نکته: چنانچه اگر نتوانستید فایل ها را با استفاده از دانلود منیجر دریافت کنید، مطابق تصویر زیر، ابتدا وارد قسمت Options دانلود منیجر شده و سپس روی تَب General کلیک کنید و بعد از آن مرورگری را که با استفاده از آن وارد وبسایت ما شده اید را با برداشتن تیک آن موقتاً غیر فعال کنید و سپس با کلیک روی لینک های دانلود اقدام به دریافت فایل نمایید تا خود مرورگر اقدام به دانلود فایل ها نماید.

راهنمای دانلود
FYI: مجموعه آموزشی پیش رو تنها برای مطالعه شخصی زبان آموز مجاز است و هر گونه کپی برداری و انتشار این مجموعه مجاز نیست.
intelligence

Am /ɪnˈtelɪdʒəns /volume_up

Br /ɪnˈtelɪdʒəns /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: هوش

An intelligence test

تست هوش

He believes that all children are born with equal intelligence.

او معتقد است تمام کودکان با هوش یکسانی متولد می شوند.

You can't do that, man - use your intelligence!

تو نمی توانی آن کار را انجام دهی مرد، از هوشت استفاده کن.

2: اطلاعات محرمانه درباره یک کشور دیگر مخصوصاً یک کشور دشمن. اطلاعات

The Central Intelligence Agency

سازمان اطلاعات مرکزی (CIA)

Intelligence sources

منابع اطلاعاتی

نمایش لغات هم خانواده با intelligence

کلمات نزدیک به intelligence

Intelligent

(صفت) هوشمند، باهوش

Intelligently

(قید) هوشمندانه

Unintelligent

(صفت) بی استعداد

transformation

Am /ˌtrænsfərˈmeɪʃn /volume_up

Br /ˌtrænsfəˈmeɪʃn /volume_up

اسم

1: تغییر کامل در کسی یا چیزی. دگرگونی، تغییر شکل

Have you seen the transformation of our garden?

آیا تغییر شکل باغ ما را دیده ای؟

This plan means a complete transformation of our organization.

این برنامه به معنی یک دگرگونی اساسی در تشکیلات ماست.

What a transformation! You look great.

چه تغییری! عالی شدی.

نمایش لغات هم خانواده با transformation

کلمات نزدیک به transformation

Transform

(فعل) تغییر دادن کامل ظاهر یا کاراکتر یک شخص یا یک چیز (The new haircut completely transformed her. مدل موی جدیدش او را به طور کامل تغییر داده است)

Transformations

جمع اسم Transformation

Transformed

شکل گذشته فعل Transform

Transforming

شکل استمراری فعل Transform

Transforms

شکل حال ساده فعل Transform

presumption

Am /prɪˈzʌmpʃn /volume_up

Br /prɪˈzʌmpʃn /volume_up

اسم

1: پیش فرض، فرض

There is no scientific evidence to support such presumptions.

هیچ مدرک علمی برای پشتیبانی از چنین فرضیاتی وجود ندارد.

On the presumption that the doctor knows best, I took the medicine.

با فرض اینکه دکتر بهتر می داند، دارو را گرفتم

2: گستاخی

She was enraged by his presumption.

او از گستاخی او عصبانی شد.

نمایش لغات هم خانواده با presumption

کلمات نزدیک به presumption

Presumably

(قید) احتمالاً

Presume

(فعل) عقیده داشتن – جسارت کردن

Presumed

شکل گذشته فعل Presume

Presumes

شکل حال ساده فعل Presume

Presuming

شکل استمراری فعل Presume

Presumptions

جمع اسم Presumption

Presumptuous

(صفت) مغرور، گستاخ

acknowledge

Am /əkˈnɑːlɪdʒ /volume_up

Br /əkˈnɒlɪdʒ /volume_up

فعل

1: پذیرفتن اینکه چیزی درست است: تصدیق کردن، اعتراف کردن

She refuses to acknowledge the need for reform.

او از پذیرش نیاز به اصلاحات اجتناب می کند.

'I hate living alone,' the bachelor acknowledged.

مرد مجرد اعتراف کرد که: من از زندگی کردن تنها، متنفرم.

The experts reluctantly acknowledged that their estimate of food costs was not accurate.

متخصصین با بی میلی تصدیق کردند که برآوردشان از هزینه های غذا درست نبود.

District Attorney Hogan got the man to acknowledge that he had lied in court.

بازپرس هوگان، آن مرد را مجبور کرد که تصدیق کند در دادگاه دروغ گفته است.

نمایش لغات هم خانواده با acknowledge

کلمات نزدیک به acknowledge

Acknowledged

شکل گذشته فعل Acknowledge – (صفت) تصدیق شده

Acknowledges

شکل حال ساده فعل Acknowledge

Acknowledging

شکل استمراری فعل Acknowledge

Acknowledgement

(اسم) نامه یا ایمیلی که به شما می گوید که چیزی را از کسی دریافت کرده اید (اعلام وصول، رسید)

Acknowledgements

جمع اسم Acknowledgement

utility

Am /juːˈtɪləti /volume_up

Br /juːˈtɪləti /volume_up

اسم

1: خدمتی که توسط مردم استفاده می شود مانند برق، گاز و...- خدمت

The administration of public utilities

اداره خدمات عمومی

Public utilities such as water, gas and electricity come under the control of the government.

خدمات عمومی مانند آب، گاز و برق تحت کنترل دولت در آمد.

2: فایده، کارایی

The product became popular thanks to its high utility in many different situations.

این محصول به لطف کارایی بالای آن در بسیاری از شرایط مختلف، محبوبیت پیدا کرد.

This information is of the highest utility to a historian.

این اطلاعات کارایی بالایی برای یک مورخ دارند.

نمایش لغات هم خانواده با utility

کلمات نزدیک به utility

Utilization

(اسم - غیر قابل شمارش) استفاده، مصرف

Utilize

(فعل) به کار گرفتن، استفاده کردن

Utilized

شکل گذشته فعل Utilize

Utilizes

شکل حال ساده فعل Utilize

Utilizing

شکل استمراری فعل Utilize

Utilizer

(اسم) استفاده کننده

Utilizers

جمع اسم Utilizer

Utilities

جمع اسم Utility

furthermore

Am /ˌfɜːrðərˈmɔːr /volume_up

Br /ˌfɜːðəˈmɔː(r) /volume_up

قید

1: به علاوه، مهمتر اینکه

The house is beautiful. Furthermore, it's in a great location.

این خانه زیباست به علاوه در موقعیت خوبی واقع شده است.

I don’t know what happened to Roberto, and furthermore, I don’t care.

من نمی دانم چه اتفاقی برای روبرتو رخ داده است، به علاوه من اهمیتی نمی دهم.

He said he had not discussed the matter with her. Furthermore, he had not even contacted her.

او گفت که درباره آن موضوع با او بحث نکرده است. مهمتر اینکه او حتی با او تماس نگرفته است.

accurate

Am /ˈækjərət /volume_up

Br /ˈækjərət /volume_up

صفت

1: دقیق، صحیح، درست

Accurate information/data

اطلاعات/داده دقیق

Emma's vision was so accurate that she didn't need glasses.

دید اِما بسیار دقیق بود طوری که به عینک نیاز نداشت.

Ushers took an accurate count of the people assembled in the theater.

کنترل کننده ها، مردمی که در سالن تئاتر جمع شده بودند را به دقت شمردند.

In writing on the topic, Vergil used accurate information.

وِرجیل هنگام نوشتن در مورد آن سرفصل، از اطلاعات درستی استفاده کرد.

نمایش لغات هم خانواده با accurate

کلمات نزدیک به accurate

Accuracy

(اسم - غیر قابل شمارش) دقت، صحت، درستی

Accurately

(قید) به درستی، بادقت

Inaccuracy

(اسم) اشتباه، عدم دقت

Inaccuracies

جمع اسم Inaccuracy

Inaccurate

(صفت) غلط، نادرست

diversity

Am /daɪˈvɜːrsəti /volume_up

Br /daɪˈvɜːsəti /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: تنوع، گوناگونی، تفاوت

She teaches the students to have respect for different races and appreciate the diversity of other cultures.

او به دانش آموزان می آموزد كه به نژادهای مختلف احترام بگذارند و از تنوع فرهنگهای دیگر قدردانی كنند.

The wonderful diversity of our region's wildlife is now coming under threat.

تنوع فوق العاده حیات وحش منطقهِ ما اکنون مورد تهدید قرار گرفته است.

There seemed to be an infinite diversity of possibilities.

به نظر می رسید تنوع نامحدودی از احتمالات وجود دارد.

نمایش لغات هم خانواده با diversity

کلمات نزدیک به diversity

Diverse

(صفت) گوناگون، متنوع

Diversely

(قید) بطور گوناگون

Diversification

(اسم) گوناگونی

Diversifications

جمع اسم Diversification

Diversify

(فعل) تنوع بخشیدن به، گوناگون ساختن

Diversified

شکل گذشته فعل Diversify

Diversifies

شکل حال ساده فعل Diversify

Diversifying

شکل استمراری فعل Diversify

attached

Am /əˈtætʃt /volume_up

Br /əˈtætʃt /volume_up

صفت

1: be attached to sb/sth: دوست داشتن بسیار زیاد کسی یا چیزی. وابسته

The children are very attached to their grandparents.

این کودکان بسیار به پدربزرگ و مادربزرگشان وابسته هستند.

I've never seen two people so attached to each other.

من هرگز ندیده ام دو نفر اینقدر به هم وابسته باشند.

2: متعلق به چیزی

The research unit is attached to the university.

واحد تحقیق به این دانشگاه تعلق گرفت.

3: متصل به چیزی، ضمیمه، پیوست

Please complete the attached application form.

لطفاً فرم درخواست پیوست را تکمیل کنید.

نمایش لغات هم خانواده با attached

کلمات نزدیک به attached

Attach

(فعل) ضمیمه کردن، پیوست کردن

Attached

شکل گذشته فعل Attach – (صفت)

Attaches

شکل حال ساده فعل Attach

Attaching

شکل استمراری فعل Attach

Attachment

(اسم) وسیله اتصال، وابستگی، ضمیمه

Attachments

جمع اسم Attachment

Unattached

(صفت) ازدواج نکرده، متصل نشده، ناوابسته (به کسی)

recovery

Am /rɪˈkʌvəri /volume_up

Br /rɪˈkʌvəri /volume_up

اسم

1: روندِ دوباره بهبود یافتن بعد از بیماری یا جراحت

Mira made a full recovery from the operation.

مایرا از آن عمل جراحی بهبودی کامل پیدا کرد.

We're sorry to hear you're ill, and wish you a speedy recovery.

ما از شنیدن بیماری شما متاسفیم و دعا می کنیم که به سرعت بهبود یابید.

2: دوباره قوی شدن یا موفق شدن بعد از یک مشکل

The economy is showing signs of recovery.

اقتصاد نشانه های بهبودی نشان می دهد.

3: بازگرداندن چیزی که گم شده است.

The recovery of the stolen money

برگرداندن پول گم شده

4: اتاقی در بیمارستان که در آن بیماران بلافاصله بعد از عمل نگهداری می شوند

Your mother is now in recovery.

مادر من اکنون در اتاق ریکاوری است.

نمایش لغات هم خانواده با recovery

کلمات نزدیک به recovery

Recoverable

(صفت) قابل بازیابی

Recover

(فعل) بهبود یافتن، دوباره به دست آوردن

Recovered

شکل گذشته فعل Recover

Recovering

شکل استمراری فعل Recover

Recovers

شکل حال ساده فعل Recover

assign

Am /əˈsaɪn /volume_up

Br /əˈsaɪn /volume_up

فعل

1: واگذار کردن کاری به کسی

UN troops were assigned the task of rebuilding the hospital.

وظیفه بازسازی بیمارستان به نیروهای سازمان ملل واگذار شده است.

2: اختصاص دادن زمان برای انجام کاری، پس شما تصمیم دارید که آن کار را در آن مدت انجام دهید.

Have you assigned a day for the interviews yet?

آیا تاکنون روزی را برای آن مصاحبه ها اختصاص داده اید (تعیین کرده اید)؟

3: اختصاص دادن یک مشخصه یا مقدار برای چیزی

Assign a different color to each different type of information.

اختصاص یک رنگ متفاوت برای هر نوع از اطلاعات (محرمانه، سری و ...)

4: دلیلی را برای چیزی در نظر گرفتن. قلمداد کردن، ذکر کردن

Detectives have been unable to assign a motive for the murder.

کارآگاهان نتوانسته اند انگیزه ای برای این قتل ذکر کنند.

5: فرستادن کسی به جایی برای انجام یک کار

She was assigned to the newspaper's Berlin office.

او برای کار به دفتر روزنامه برلین فرستاده شد.

6: واگذار کردن ملک، پول و... به کسی به صورت قانونی

Her property was assigned to her grandchildren.

ملک او به نوه اش واگذار شد.

نمایش لغات هم خانواده با assign

کلمات نزدیک به assign

Assigned

شکل گذشته فعل Assign – (صفت) تخصیص داده شده

Assigning

شکل استمراری فعل Assign

Assignment

(اسم) تعیین، واگذاری، ماموریت

Assignments

جمع اسم Assignment

Assigns

شکل حال ساده فعل Assign

Reassign

(فعل) دوباره اختصاص دادن

Reassigns

شکل حال ساده فعل Reassign

Reassigned

شکل گذشته فعل Reassign

Reassigning

شکل استمراری فعل Reassign

tape

Am /teɪp /volume_up

Br /teɪp /volume_up

اسم

1: نوار (نوار ویدیویی یا کاست ولی معمولاً برای همان نوار ضبط صوت کاربرد دارد)

If you give me a blank tape I'll record it for you.

اگر نوار خالی به من بدهید ، آن را برای شما ضبط می کنم.

2: نوار چسب

Sticky tape

نوار چسب (معمولاً برای گفتن نوار چسب از این ترکیب استفاده می کنند و استفاده از tape به صورت جدا چندان کاربرد ندارد! قابل ذکر است که به دلیل قدمت شرکت Scotch در تولید نوار چسب در بسیاری مواقع از Scotch Tape با معنی نوار چسب استفاده می شود حتی اگر آن چسب ساخت شرکت Scotch نباشد!)

3: نوار خط پایان یک مسابقه مانند دو یا دوچرخه سواری

The finishing tape

نوار خط پایان

فعل

1: ضبط کردن چیزی روی نوار

Private conversations between the two had been taped and sent to a newspaper.

مکالمات محرمانه بین آن دو ضبط و برای یک روزنامه ارسال شده بود.

2: استفاده از نوار چسب برای بستن یک جعبه یا چسبان دو چیز

She taped a note to the door.

او یک پیام روی در چسباند.

نمایش لغات هم خانواده با tape

کلمات نزدیک به tape

Taped

شکل گذشته فعل Tape

Tapes

شکل حال ساده فعل Tape – جمع اسم Tape

Taping

شکل استمراری فعل Tape

motivation

Am /ˌmoʊtɪˈveɪʃn /volume_up

Br /ˌməʊtɪˈveɪʃn /volume_up

اسم

1: انگیزه انجام کاری

What is the motivation behind this sudden change?

انگیزه این تغییر ناگهانی چیست؟

What was the motivation for the attack?

انگیزه این حمله چه بود؟

You need a lot of motivation to succeed.

شما به انگیزه زیادی برای موفقیت نیاز دارید.

نمایش لغات هم خانواده با motivation

کلمات نزدیک به motivation

Motivate

(فعل) تحریک کردن، تهییج کردن

Motivated

شکل گذشته فعل Motivate – (صفت) پرانگیزه

Motivates

شکل استمراری فعل Motivate

Motivating

شکل استمراری فعل Motivate

Motivations

جمع اسم Motivation

Motive

(اسم) دلیلی برای انجام کار (انگیزه، محرک)

Motives

جمع اسم Motive

Unmotivated

(صفت) بدون انگیزه

bond

Am /bɑːnd /volume_up

Br /bɒnd /volume_up

اسم

1: رابطه قوی، پیوند

The agreement strengthened the bonds between the two countries.

این توافق نامه موجب تقویت پیوندهای بین دو کشور شد.

2: اوراق قرضه

Government bonds

اوراق قرضه دولتی

3: مقدار پولی که به عنوان تعهد به دادگاه پرداخت می شود تا کسی که متهم است تا روز دادگاه آزاد باشد.

He was released on $50000 bond.

او با 5000 هزار دلار تعد، آزاد شد.

4: وام (معمولاً وام مسکن)

To pay off a bond

پرداخت وام

5: اتصال، پیوند دو چیز

A firm bond between the two surfaces

اتصال محکم بین این دو سطح

6: نیرویی که اتم ها را در یک مولکول به هم پیوند می دهد.

Carbon atoms can form bonds not only with themselves but with the atoms of oxygen and nitrogen.

اتم های کربن می توانند علاوه بر خودشان بلکه با اتم های اکسیژن و نیتروژن پیوند ایجاد کنند.

Covalent bond

پیوند کووالانسی

7: زنجیر (به صورت جمع bonds)

To release somebody from their bonds

کسی را از زنجیرهایش آزاد کنید (بندهایش، موانعی که او را متوقف کرده اند)

فعل

1: محکم اتصال پیدا کردن

It cannot be used to bond wood to metal.

این نمی تواند برای متصل کردن چوب و فلز استفاده شود.

2: ایجاد یک ارتباط قوی یا یک رابطه دوستانه

The hospital gives mothers no quiet private time in which to bond with their babies.

این بیمارستان برای مادران هیچ زمان خصوصی نمی دهد که بتوانند با نوزادان خود پیوند برقرار کنند.

نمایش لغات هم خانواده با bond

کلمات نزدیک به bond

Bonded

شکل گذشته فعل Bond – (صفت) تضمین شده، ضمانت دار

Bonding

شکل استمراری فعل Bond

Bonds

شکل حال ساده فعل Bond – جمع اسم Bond

edition

Am /ɪˈdɪʃn /volume_up

Br /ɪˈdɪʃn /volume_up

اسم

1: نسخه، ویرایش

She collects first editions of Victorian novels.

او اولین نسخه های رمان های ویکتوریا را جمع می کند.

The dictionary is now in its ninth edition.

این دیکشنری اکنون در نهمین ویرایش خود است.

2: یک روزنامه، مجله یا برنامه تلویزیونی یا رادیویی که مرتباً پخش می شود.

The story was in Tuesday's edition of ‘The New York Times’.

این داستان در نسخه سه شنبه نیویورک تایمز بود.

نمایش لغات هم خانواده با edition

کلمات نزدیک به edition

Edit

(فعل) ویرایش کردن یک متن یا فیلم، سردبیری کردن یک روزنامه یا مجله

Edited

شکل گذشته فعل Edit

Editing

شکل استمراری فعل Edit

Edits

شکل حال ساده فعل Edit

Editions

جمع اسم Edition

Editor

(اسم) ویراستار، سردبیر

Editorial

(اسم) سر مقاله

Editorials

جمع اسم Editorial

Editors

جمع اسم Editor

nevertheless

Am /ˌnevərðəˈles /volume_up

Br /ˌnevəðəˈles /volume_up

قید

1: با این وجود، با این اوصاف

There is little chance that we will succeed in changing the law. Nevertheless, it is important that we try.

شانس کمی وجود دارد که ما در تغییر این قانون موفق شویم، با این اوصاف مهم است که تلاش کنیم.

I knew a lot about the subject already, but her talk was interesting nevertheless.

من درباره این موضوع خیلی می دانستم ولی با این وجود حرف او جذاب بود.

Nevertheless, accidents still occur.

با این وجود باز هم تصادف رخ می دهد.

transport

Am /ˈtrænspɔːrt /volume_up

Br /ˈtrænspɔːt /volume_up

اسم

1: حمل و نقل (در انگلیسی آمریکایی از واژه transportation استفاده می شود)

Bicycles are a cheap and efficient form/means of transport.

دوچرخه وسیله حمل و نقل ارزان و کارآمد است.

The city's transport system is one of the most efficient in Europe.

سیستم حمل و نقل شهر یکی از کارآمدترین (سیستم ها) در اروپا است.

فعل

1: منتقل کردن کسی یا چیزی از یک جا به جایی دیگر

Such heavy items are expensive to transport by plane.

آیتم هایی به این سنگینی برای منتقل کردن با هواپیما پرهزینه هستند.

2: منتقل شدن چیزی طبق نظم طبیعت

The seeds are transported by the wind.

این دانه ها به وسیله باد منتقل می شوند.

Blood transports oxygen around the body.

خون، اکسیژن را به تمام بدن منتقل می کند.

3: در کسی احساسِ بودن در مکان یا زمانی دیگر ایجاد کردن

The book transports you to another world.

این کتاب شما را به جهانی دیگر منتقل می کند.

4: تبعید کردن کسی برای تنبیه

162,000 convicts were transported to Australia from 1788 to 1868.

محکومین از 1788 تا 1868 به استرالیا تبعید شدند.

نمایش لغات هم خانواده با transport

کلمات نزدیک به transport

Transportation

(اسم - غیر قابل شمارش) حمل و نقل، ترابری

Transported

شکل گذشته فعل Transport

Transporting

شکل استمراری فعل Transport

Transports

جمع اسم Transport – شکل حال ساده فعل Transport

Transporter

(اسم) مامور انتقال، انتقال دهنده

Transporters

جمع اسم Transporter

cite

Am /saɪt /volume_up

Br /saɪt /volume_up

فعل

1: اشاره به چیزی به عنوان مدرک یا دلیل. استناد کردن (با واژه site به معنی مکان اشتباه گرفته نشود!)

She cited three reasons why people get into debt.

او سه دلیل ذکر کرد (او به سه دلیل استناد کرد) که چرا مردم بدهکار می شوند.

She cites both T.S. Eliot and Virginia Woolf in her article.

او هم به تی اس الیوت و هم به ویرجینا وولف در مقاله اش استناد می کند.

2: دستور دادن به کسی برای حضور در دادگاه. نام بردن از کسی در یک پرونده قانونی

She was cited in the divorce proceedings.

از او در پروند طلاق نام برده شده بود.

3: قدردانی کردن از کسی در یک مکان عمومی به دلیل شجاعتش

He was cited for bravery.

از او به دلیل شجاعت قدردانی شد.

نمایش لغات هم خانواده با cite

کلمات نزدیک به cite

Citation

(اسم) نقل قول، احضاریه برای حضور در دادگاه، تقدیرنامه رسمی در کار نظامی

Citations

جمع اسم Citation

Cited

شکل گذشته فعل Cite

Citing

شکل استمراری فعل Cite

Cites

شکل حال ساده فعل Cite

fee

Am /fiː /volume_up

Br /fiː /volume_up

اسم

1: مقدار پولی که برای خدمات یا مشاوره های تخصصی پرداخت می شود. دستمزد، شهریه

We couldn't pay the lawyer's fee.

ما نتوانستیم دستمزد آن وکیل را پرداخت کنیم.

The doctor’s usual fee is $125.

دستمزد معمول این دکتر 125 دلار است.

Membership fees

شهریه های عضویت

نمایش لغات هم خانواده با fee

کلمات نزدیک به fee

Fees

جمع اسم Fee

scope

Am /skəʊp /volume_up

Br /skəʊp /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: فرصت یا توانایی برای انجام کاری یا رسیدن به هدفی

There's still plenty of scope for improvement.

هنوز فرصت زیادی برای پیشرفت وجود دارد.

2: محدوده ای از چیزی که توسط یک کتاب، برنامه، بحث و ... پوشش داده می شود.

I'm afraid that problem is beyond the scope of my lecture.

می ترسم که این مشکل از محدوده سخنرانی من خارج باشد.

3: (به عنوان پسوند)

A microscope

A telescope

enhanced

Am /ɪnˈhænst /volume_up

Br /ɪnˈhɑːnst /volume_up

صفت

1: بهتر از قبل، بزرگتر از قبل

Enhanced efficiency

کارایی بهتر از قبل

We continue to create new and enhanced versions of our products.

ما به ساختن نسخه های جدید و بهتر از قبل برای این محصولات ادامه می دهیم.

Enhanced access to information

دسترسی بهتر از قبل به اطلاعات

نمایش لغات هم خانواده با enhanced

کلمات نزدیک به enhanced

Enhance

(فعل) بالا بردن، ارتقاء دادن، قوی کردن

Enhancement

(صفت) توسعه

Enhances

شکل حال ساده فعل Enhance

Enhancing

شکل استمراری فعل Enhance

Enhanced

شکل گذشته فعل Enhance – (صفت)

incorporate

Am /ɪnˈkɔːrpəreɪt /volume_up

Br /ɪnˈkɔːpəreɪt /volume_up

فعل

1: افزودن چیزی به عنوان یک بخش از یک چیز بزرگ تر

This aircraft incorporates several new safety features.

این هواپیما چندین قابلیت ایمنی جدید را ترکیب می کند (دارد).

Many of your suggestions have been incorporated in the plan.

بسیاری از پیشنهادات شما در این برنامه گنجانده شده است.

2: ایجاد کردن یک نهاد یا شرکت داخل یک شرکت دیگر

The company was incorporated in 2008.

این شرکت در 2008 ایجاد شده بود.

نمایش لغات هم خانواده با incorporate

کلمات نزدیک به incorporate

Incorporated

شکل گذشته فعل incorporate

Incorporates

شکل حال ساده فعل incorporate

Incorporating

شکل استمراری فعل incorporate

Incorporation

(اسم - غیر قابل شمارش) اتصال، الحاق، پیوستگی

instruction

Am /ɪnˈstrʌkʃn /volume_up

Br /ɪnˈstrʌkʃn /volume_up

اسم

1: اطلاعات کامل درباره نحوه کار چیزی یا نحوه استفاده از چیزی. دستور العمل

Follow the instructions on the packet carefully.

دستورالعمل های روی جعبه را با دقت دنبال کنید.

2: چیزی که کسی به شما می گوید تا انجام دهید. دستور، دستورالعمل

He phoned you on my instructions.

او طبق دستورِ من با تو تماس گرفت.

I'm under instructions to keep my speech short.

من تحت دستورالعمل هستم (به من دستور داده‌اند) تا سخنانم را کوتاه نگه دارم.

3: دستوری که به کامپیوتر داده می شود تا کار خاصی را انجام دهد.

The chip has a peak speed of 400 million instructions a second.

این چیپ سرعتِ بیشینه 400 میلیون دستور در ثانیه را دارد. (400 میلیون دستور را در ثانیه انجام می دهد.)

4: آموزش یک مهارت یا یک موضوع خاص

The course gives you basic instruction in car maintenance.

این دوره به شما آموزش ابتدایی تعمیرات ماشین را ارائه می دهد.

صفت

1: راهنما

An instruction book

یک کتاب راهنما

نمایش لغات هم خانواده با instruction

کلمات نزدیک به instruction

Instruct

(فعل) راهنمایی کردن، یاد دادن، دستورالعمل انجام کاری را دادن

Instructed

شکل گذشته فعل Instruct

Instructing

شکل حال ساده فعل Instruct

Instructs

شکل حال ساده فعل Instruct

Instructions

جمع اسم Instruction

Instructive

(صفت) آموزنده، یاد دهنده

Instructor

(اسم) معلم، یاد دهنده، آموزگار

Instructors

جمع اسم Instructor

subsidiary

Am /səbˈsɪdieri /volume_up

Br /səbˈsɪdiəri /volume_up

صفت

1: مربوط به چیزی ولی با درجه اهمیت کمتر. فرعی، کمکی

A subsidiary role

نقش کمکی

Subsidiary information

اطلاعات کمکی

اسم

1: (مربوط به یک شرکت) شرکتی که توسط یک شرکت دیگر کنترل می شود. شعبه

One of our Japanese subsidiaries

یکی از شعبه های ژاپنی ما

نمایش لغات هم خانواده با subsidiary

کلمات نزدیک به subsidiary

Subsidy

(اسم) یارانه، کمک مالی

Subsidies

جمع اسم Subsidy

Subsidize

(فعل) کمک مالی کردن، بخشی از هزینه چیزی را پرداختن

Subsidized

شکل گذشته فعل Subsidize

Subsidizes

شکل حال ساده فعل Subsidize

Subsidizing

شکل استمراری فعل Subsidize

Subsidiaries

جمع اسم Subsidiary

input

Am /ˈɪnpʊt /volume_up

Br /ˈɪnpʊt /volume_up

اسم

1: هر چیزی که شما یا چیزی دیگری وارد چیز دیگری میکند. ورودی

There has been a big input of resources into the project from industry.

یک ورودی بسیار بزرگ از منابع از طرف شرکت به پروژه ما اضافه شده است

This program accepts input from most word processors.

این برنامه از تمام پردازش کننده های متن ورودی می پذیرد.

2: مکان یا ابزاری جهت ورود اطلاعات، الکتریسیته و .... ورودی

The inputs for the CD-ROM are at the back of the computer.

ورودی های سی دی رام در پشت کامپیوتر قرار دارند.

فعل

1: وارد کردن اطلاعات به داخل کامپیوتر

To input text

وارد کردن متن

نمایش لغات هم خانواده با input

کلمات نزدیک به input

Inputted

شکل گذشته فعل Input

Inputting

شکل اسمراری فعل Input

Inputs

جمع اسم Input – شکل حال ساده فعل Input

abstract

Am /ˈæbstrækt /volume_up

Br /ˈæbstrækt /volume_up

صفت

1: بر پایه ایده، احساس یا کیفیت ولی نه به صورت واقعی. انتزاعی

Truth and beauty are abstract concepts.

حقیقت و زیبایی مفاهیم انتزاعی هستند.

2: (در هنر) انتزاعی

An abstract paint

یک نقاشی انتزاعی (سبکی که در آن از خطوط، شکل ها و رنگ ها به صورتی استفاده می کنند که ظاهراً نشان دهنده چیزی به صورت موجود نیستند.)

اسم

1: نقاشی انتزاعی

2: خلاصه

There is a section at the end of the magazine that includes abstracts of recent articles.

بخشی در انتهای مجله وجود دارد که شامل خلاصه مقالات اخیر است.

فعل

1: خارج کردن چیزی از جایی

Their plan is to abstract 8 million gallons of water from the river.

برنامه آن ها خارج کردن 8 میلیون گالن آب از این رودخانه است.

2: خلاصه نویسی کردن

نمایش لغات هم خانواده با abstract

کلمات نزدیک به abstract

Abstracted

شکل گذشته فعل abstract

Abstracting

شکل استمراری فعل abstract

Abstraction

(اسم) انتزاع، پریشان خیالی

Abstractions

جمع اسم Abstraction

Abstractly

(قید) به طور مجرد، به خودی خود

Abstracts

جمع اسم Abstract – شکل حال ساده فعل abstract

ministry

Am /ˈmɪnɪstri /volume_up

Br /ˈmɪnɪstri /volume_up

اسم

1: وزارت

The Ministry of Defense

وزارت دفاع

She was moved to the Ministry of Culture.

او به وزارت فرهنگ منتقل شده است.

2: کشیش

A youth ministry

یک کشیش جوان

نمایش لغات هم خانواده با ministry

کلمات نزدیک به ministry

Ministries

جمع اسم ministry

Ministrations

(اسم) مراقبت

capable

Am /ˈkeɪpəbl /volume_up

Br /ˈkeɪpəbl /volume_up

صفت

1: توانا

She's a very capable woman.

او زن بسیار توانایی است.

We need to get an assistant who's capable and efficient.

ما باید دستیاری داشته باشیم که توانمند و کارآمد باشد.

I'll leave the organization in your capable hands.

من این سازمان را به دستان توانای تو می سپارم.

نمایش لغات هم خانواده با capable

کلمات نزدیک به capable

Capabilities

جمع اسم Capability

Capability

(اسم) قابلیت، توانایی

Incapable

(صفت) ناتوان، عاجز

expert

Am /ˈekspɜːrt /volume_up

Br /ˈekspɜːt /volume_up

اسم

1: متخصص

An expert in child psychology

یک متخصص روانشناسی کودک

Don't ask me—I'm no expert!

از من نپرس، من متخصص نیستم.

صفت

1: ماهر

An expert driver

یک راننده ماهر

نمایش لغات هم خانواده با expert

کلمات نزدیک به expert

Expertise

(اسم - غیر قابل شمارش) تخصص

Expertly

(قید) به طور تخصصی

Experts

جمع اسم Expert

precede

Am /prɪˈsiːd /volume_up

Br /prɪˈsiːd /volume_up

فعل

1: پیش تر بودن، مقدم بودن، جلوتر بودن

One witness reported hearing an explosion precede the fire.

یک شاهد، شنیدن یک انفجار قبل از آتش سوزی را گزارش داد.

He let her precede him through the gate.

به او اجازه داد تا در گیت از او پیشی بگیرد.

Lyndon Johnson preceded Richard Nixon as president.

لیندون جانسون قبل از ریچارد نیکسون رئیس جمهور بود.

In a gallant gesture, Ronnie allowed Amanda's name to precede his in the program listing.

در اقدامی شجاعانه، رونی اجازه داد اسم آماندا در لیست آن برنامه، از او پیشی بگیرد.

A prominent speaker preceded the ceremony of the granting of the diplomas.

پیش از اهدای دیپلم ها، سخنران مشهوری سخنرانی کرد.

نمایش لغات هم خانواده با precede

کلمات نزدیک به precede

Preceded

شکل گذشته فعل precede

Precedence

(اسم - غیر قابل شمارش) اولویت، تقدم

Precedent

(اسم) سابقه، نمونه (کاری که قبلاً انجام شده)

Precedents

جمع اسم Precedent

Precedes

شکل حال ساده فعل precede

Preceding

شکل استمراری فعل precede – (صفت) مقدم، دارای حق تقدم، پیشین

Unprecedented

(صفت) بی سابقه، بی نظیر، جدید

display

Am /dɪˈspleɪ /volume_up

Br /dɪˈspleɪ /volume_up

فعل

1: نمایش دادن، نشان دادن

Family photographs were displayed on the wall.

تصاویر خانوادگی روی دیوار نمایش داده شده بود.

New books are displayed in a prominent position on tables at the front of the shop.

کتاب های جدید در بخش برجسته روی میزهای جلوی فروشگاه به نمایش در آمده است.

2: نشان دادن یک احساس

My grandfather disapproved of displaying emotion in public.

مادربزرگ من با نمایش احساس در مکان عمومی مخالف بود.

3: نشان دادن کلمات، تصاویر و غیره رو صفحه نمایش

This column displays the title of the mail message.

این ستون عناوین پیام را نمایش می دهد.

اسم

1: نمایش

There's an Egyptian art collection on display at the museum at the moment.

در حال حاضر یک مجموعه هنری مصری در موزه به نمایش گذاشته شده است.

2: نمایش رفتار به طریقی که احساس شما را نشان دهد.

A display of affection

نمایش محبت

نمایش لغات هم خانواده با display

کلمات نزدیک به display

Displayed

شکل گذشته فعل display

Displaying

شکل استمراری فعل display

Displays

شکل حال ساده فعل display – جمع اسم display

incentive

Am /ɪnˈsentɪv /volume_up

Br /ɪnˈsentɪv /volume_up

اسم

1: چیزی که شما را به انجام کاری تشویق می کند. انگیزه

There is no incentive for people to save fuel.

انگیزه ای برای مردم جهت ذخیره سوخت وجود ندارد.

These kids have no incentive to learn.

این کودکان انگیزه ای برای یادگیری ندارند.

There is little incentive for people to leave their cars at home when public transport remains so expensive.

وقتی حمل و نقل عمومی را اینقدر گران نگه می دارند، انگیزه کمی برای مردم وجود دارد تا خودروهای خود را در خانه رها کنند.

نمایش لغات هم خانواده با incentive

کلمات نزدیک به incentive

Incentives

جمع اسم Incentive

inhibition

Am /ˌɪnhɪˈbɪʃn /volume_up

Br /ˌɪnhɪˈbɪʃn /volume_up

اسم

1: احساس خجالت یا اضطراب که مانع می شود تا شما آنچه میخواهید را بگویید یا انجام دهید. کمرویی، مانع

After a couple of drinks he lost his inhibition and started talking and laughing loudly.

بعد از چند بار مست کردن، او کمرویی اش را از دست داد و شروع به حرف زدن و خندیدن با صدای بلند کرد.

She had no inhibitions about making her opinions known.

او هیچ گونه مانعی در افشای نظرات خود نداشت.

Alcohol can make you lose all your inhibitions - but you may regret this the next morning!

الکل می تواند باعث شود که تمام مهارهای (کمرویی ها، موانع) خود را از دست بدهید - اما ممکن است صبح روز بعد پشیمان شوید!

2: ایجاد توقف یا کندی در یک روند. مهار

The inhibition of growth

مهار رشد

نمایش لغات هم خانواده با inhibition

کلمات نزدیک به inhibition

Inhibit

(فعل) ممنوع کردن، منع کردن

Inhibited

شکل گذشته فعل Inhibit

Inhibiting

شکل استمراری فعل Inhibit

Inhibitions

جمع اسم Inhibition

Inhibits

شکل حال ساده فعل Inhibit

trace

Am /treɪs /volume_up

Br /treɪs /volume_up

فعل

1: پیدا کردن یا کشف کردن چیزی با جستجوی دقیق در پی آن.

We finally traced him to an address in Chicago.

ما سرانجام او را در آدرسی در شیکاگو پیدا کردیم.

2: پیدا کردن اصلیت یا دلیل چیزی

She could trace her family tree back to the 16th century.

او توانست تا قرن شانزدهم، شجره نامه خانواده اش را دنبال کند.

3: توصیف کردن یا کشف دلایل یا منشا چیزی با بررسی روش توسعه آن

She has traced her family history back to the seventeenth century.

او تاریخ خانوادگی خود را تا قرن هفدهم میلادی ردیابی کرده است.

The film traces the events leading up to the Russian Revolution in 1917.

این فیلم رویدادهای منتهی به انقلاب 1917 روسیه را دنبال می کند.

4: کپی کردن چیزی با گذاشتن کاغذ یا هر چیز شفافی روی آن و دنبال کردن خطوط و طرح های آن

Did you draw this picture yourself, or did you trace it?

آیا خودت این نقاشی را کشیده ای یا اینکه آن را کپی کردی؟

5: دنبال کردن شکل یا طرح کلی چیزی

He traced the route on the map.

او مسیر را روی نقشه دنبال کرد.

اسم

1: ردپا، جای پا، اثر، نشانه

Police searched the area but found no trace of the escaped prisoners.

پلیس منطقه را جستجو کرد اما هیچ اثری از زندانیان فراری پیدا نکرد.

2: مقدار کم از یک چیز

Traces of drugs were found in his blood.

مقادیر کمی از موادمخدر در خونش یافت شد.

3: ردیابی (مخصوصاً ردیابی و شنود مکالمات) به وسیله قطعات الکترونیکی

The phone company put a trace on the call.

این شرکت تلفن یک ردیاب روی تلفن قرار داد.

نمایش لغات هم خانواده با trace

کلمات نزدیک به trace

Traceable

(صفت) قابل تعقیب، قابل پیدا کردن یا یافتنی

Traced

شکل گذشته فعل trace

Traces

شکل حال ساده فعل trace – جمع اسم trace

Tracing

شکل استمراری فعل trace

ignore

Am /ɪɡˈnɔːr /volume_up

Br /ɪɡˈnɔː(r) /volume_up

فعل

1: نادیده گرفتن: توجه نکردن به چیزی

If we continue to ignore these problems they will only get worse.

اگر به نادیده گرفتن این مشکلات ادامه دهیم بدتر می شوند.

I made a suggestion but they chose to ignore it.

من پیشنهادی ارائه دادم ولی آن ها تصمیم گرفتند تا آن را نادیده بگیرند.

Older brothers and sisters often feel ignored when their parents only spend time with a new baby.

خواهرها و برادرها اغلب احساس نادیده گرفته شدن می کنند وقتی والدینشان تنها با بچه تازه به دنیا آمده وقت می گذرانند.

Little Alice realized that if she didn't behave, her parents would ignore her.

آلیس کوچولو فهمیده بود که اگر درست رفتار نکند، والدینش به او توجهی نخواهند کرد.

The student could not answer the question because he ignored the obvious facts.

آن دانش آموز نمی توانست به سوال پاسخ دهد چون واقعیت های واضحی را نادیده گرفته بود.

نمایش لغات هم خانواده با ignore

کلمات نزدیک به ignore

Ignorance

(اسم - غیر قابل شمارش) جهل، نادانی

Ignorant

(صفت) جاهل، عامی

Ignored

شکل گذشته فعل Ignore

Ignores

شکل حال ساده فعل Ignore

Ignoring

شکل استمراری فعل Ignore

incidence

Am /ˈɪnsɪdəns /volume_up

Br /ˈɪnsɪdəns /volume_up

اسم

1: تعداد دفعاتی که یک اتفاقی رخ می دهد مخصوصاً جُرم، بیماری و ... - نرخ

Why did the incidence of heroin use continue to climb?

چرا نرخ استفاده از هروئین در حال افزایش است؟

An area with a high incidence of crime

یک منطقه با نرخ بالای جرم

2: (در فیزیک) افتادن یا ضربه زدن چیزی مانند پرتویی از نور روی سطح چیزی. برخورد

For a smooth surface the angle of incidence equals the angle of reflection.

برای یک سطح صاف، زاویه برخورد با زاویه بازتاب برابر است.

نمایش لغات هم خانواده با incidence

کلمات نزدیک به incidence

Coincided

شکل گذشته فعل coincide

Coincides

شکل حال ساده فعل coincide

Coinciding

شکل استمراری فعل coincide – (صفت) منظبق

Coincidence

(اسم) تصادف (همزمانی دو رویداد)، تصادف (شانس یا اقبال)

Coincidences

جمع اسم Coincidence

Coincident

(صفت) منطبق، متقارن، سازگار

Coincidental

(صفت) تصادفی، اتفاقی

estate

Am /ɪˈsteɪt /volume_up

Br /ɪˈsteɪt /volume_up

اسم

1: بخش وسیعی از اراضی یک کشور که متعلق به یک خانواده یا یک سازمان است و اغلب برای رشد محصولات زراعی یا پرورش حیوانات مورد استفاده قرار می گیرد. (با واژه state به معنی حالت یا دولت و ایالت اشتباه گرفته نشود!)

A country estate

یک ملک روستایی

She receives rent from all the people whose cottages are on estate land.

او از تمام افرادی که کلبه آن ها در زمین املاک قرار دارد، اجاره دریافت می کند.

2: تمام دارایی هایی که یک شخص دارد مخصوصاً دارایی هایی که بعد مرگش به جای می ماند.

Her estate was left to her daughter.

دارایی او برای دخترش ماند.

She left her entire estate to her niece.

او کل دارایی خود را برای خواهرزاده خود برجای گذاشت.

نمایش لغات هم خانواده با estate

کلمات نزدیک به estate

Estates

جمع اسم Estate

cooperative

Am /koʊˈɑːpərətɪv /volume_up

Br /kəʊˈɒpərətɪv /volume_up

صفت

1: با همکاری، مشارکتی، تعاونی

The documentary was a cooperative effort by film-makers from five countries.

این مستند یک تلاش مشارکتی توسط فیلم سازانی از 5 کشور بود.

The cooperative movement started in Britain in the 19th century.

نهضت تعاونی در قرن نوزدهم در انگلیس آغاز شد.

2: مایل به کمک یا انجام آنچه مردم می خواهند.

I asked them to turn down their music, but they're not being very cooperative.

من از آن ها خواستم تا موسقی شان را کم کنند ولی آن ها چندان مایل نبودند.

اسم

1: فعالیت تعاونی

A farmer's cooperative

تعاونی کشاورزی

نمایش لغات هم خانواده با cooperative

کلمات نزدیک به cooperative

Cooperate

(فعل) با هم کار کردن

Cooperated

شکل گذشته فعل cooperate

Cooperates

شکل حال ساده فعل cooperate

Cooperating

شکل استمراری فعل cooperate

Cooperation

(اسم - غیر قابل شمارش) همکاری

Cooperatives

جمع اسم cooperative

Cooperatively

(قید) با همدستی

Co-operate

(فعل) با هم کار کردن (به صورت جدا نوشتن معمولاً در بریتیش کاربرد دارد)

Co-operated

شکل گذشته فعل Co-operate

Co-operating

شکل استمراری فعل Co-operate

Co-operates

شکل حال ساده فعل Co-operate

Co-operation

(اسم - غیر قابل شمارش) همکاری

Co-operative

(صفت) مشارکتی

Co-operatively

(قید) با همدستی

reveal

Am /rɪˈviːl /volume_up

Br /rɪˈviːl /volume_up

فعل

1: آشکار کردن

The evidence was revealed only after hours of questioning.

مدرک، تنها بعد از ساعت ها بازجویی آشکار شد.

It was revealed that they stole over $1 million.

معلوم شد که آن ها بیش از یک میلیون دلار دزدیده اند.

The expression on his face revealed how he felt.

رنگ رخساره بیان می کند از سر درون (!)

Analysis reveals the substance to be mostly carbon.

تجزیه و تحلیل ها نشان می دهد که این ماده عموما از کربن تشکیل شده است.

Napoleon agreed to reveal the information to the French population.

ناپلئون موافقت کرد که اطلاعات جمعیت فرانسه را آشکار کند.

The auto company revealed reluctantly that there were defects in their new models.

آن شرکت ماشین سازی با بی میلی، فاش کرد که نقایصی در مدل های جدیدشان وجود دارد.

نمایش لغات هم خانواده با reveal

کلمات نزدیک به reveal

Revealed

شکل گذشته فعل Reveal

Revealing

شکل استمراری فعل Reveal

Reveals

شکل حال ساده فعل Reveal

Revelation

(صفت) افشاگری

Revelations

جمع اسم Revelation

index

Am /ˈɪndeks /volume_up

Br /ˈɪndeks /volume_up

اسم

1: فهرست مطالب، فهرستی بر اساس حروف الفبا

Look it up in the index.

آن را در فهرست جستجو کنید.

The index is divided into two sections.

این فهرست به دو بخش تقسیم شده است.

2: سیستمی از اعداد که برای مقایسه ارزش چیزهایی که نسبت به هم تغییر می کنند استفاده می شود. شاخص

The Dow Jones Index

شاخص داو جونز

The FTSE 100 Index (FTSE = the Financial Times Stock Exchange)

شاخص سهام FTSE 100

3: نشانه یا شاخصی که یک چیز دیگر را می توان با آن قضاوت کرد. شاحص

Consumer spending is often a good index of public confidence in the economy.

هزینه های مصرف کننده معمولاً شاخص خوبی از اعتمادی عمومی در بحث اقتصاد است.

4: (در ریاضیات) عدد کوچکی که روی یک عدد بزرگتر نوشته می شود تا نشان دهد که آن عدد بزرگتر چند برابر در خود ضرب شده است. توان

In the equation 42 = 16, the number 2 is an index.

در تساوی 4 به توان 2 مساوی است با 16، 2 توان است.

5: index finger انگشت اشاره

فعل

1: فهرست کردن

He organized and indexed the material by computer.

او این مطالب را از طریق رایانه سازماندهی و فهرست بندی کرد.

نمایش لغات هم خانواده با index

کلمات نزدیک به index

Indexed

شکل گذشته فعل Index

Indexes

جمع اسم Index – شکل حال ساده فعل Index

Indexing

شکل استمراری فعل Index

lecture

Am /ˈlektʃər /volume_up

Br /ˈlektʃə(r) /volume_up

اسم

1: صحبت کردن برای گروهی از مردم با هدف یاد دادن چیزی. سخنرانی کردن - کسی که با سخنرانی چیزی را به گروهی می آموزد (مدرس)

A famous journalist delivered a lecture on prejudice in the press.

یک روزنامه نگار معروف در خصوص تبعیض در مطبوعات سخنرانی کرد.

For a moment, it feels like I'm back in a university lecture theatre.

برای یک لحظه احساس این را داشت که من به یک سالن سخنرانی دانشگاه بازگشته ام.

Teachers who lecture send the message that they are an expert source of information.

معلمانی که سخنرانی می کنند این پیام را می رسانند که آن ها منبعی ماهر از اطلاعات هستند.

Rarely have I heard a lecture with such clear illustrations.

به ندرت یک سخنرانی با چنین تصویرسازی ای می شنوم.

Henry's father lectured him on the awesome perils of drug addiction.

پدر هِنری برای او در مورد خطرات وحشتناک اعتیاد به مواد سخنرانی کرد.

فعل

1: سخنرانی کردن

She’s lecturing on the geology of the region.

او دارد در مورد زمین‌شناسی منطقه سخنرانی می‌کند.

2: کسی را با تندی مورد خطاب قرار دادن

نمایش لغات هم خانواده با lecture

کلمات نزدیک به lecture

Lectured

شکل گذشته فعل Lecture

Lecturer

(اسم) سخنران، مدرس

Lecturers

جمع اسم Lecturer

Lectures

جمع اسم Lecture – شکل حال ساده فعل Lecture

Lecturing

شکل استمراری فعل Lecture

discrimination

Am /dɪˌskrɪmɪˈneɪʃn /volume_up

Br /dɪˌskrɪmɪˈneɪʃn /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: رفتاری متفاوت با فرد یا گروهی خاص مخصوصاً به دلیل تفاوت در جنسیت، نژاد و .... تبعیض

There should be no discrimination on the grounds of color.

نباید هیچ تبعیضی در زمینه رنگ وجود داشته باشد.

Some immigrants were victims of discrimination.

برخی مهاجرین، قربانی تبعیض بودند.

2: توانایی دیدن تفاوت بین دو نفر یا دو گروه. تمیز، فرق

He showed great discrimination in his choice of friends.

او فرق بزرگی در انتخاب دوستانش نشان داد.

To learn discrimination between right and wrong

یادگیری فرق بین درست و غلط

نمایش لغات هم خانواده با discrimination

کلمات نزدیک به discrimination

Discriminate

(فعل) تبعیض قائل شدن

Discriminated

شکل گذشته فعل discriminate

Discriminates

شکل حال ساده فعل discriminate

Discriminating

شکل استمراری فعل discriminate

overseas

Am /ˌoʊvərˈsiːz /volume_up

Br /ˌəʊvəˈsiːz /volume_up

صفت

1: خارجی، مربوط به کشور دیگر

There are a lot of overseas students studying at our college.

دانشجویان خارجی زیادی در این دانشگاه درس می خوانند.

We need to open up overseas markets.

ما نیاز داریم بازارهای خارجی را راه اندازی کنیم.

قید

1: از کشور دیگر، در کشور دیگر یا برای کشور دیگر

He was working overseas for an oil company.

او در حال کار برای یک شرکت نفت در خارج از کشور بود.

The product is sold both at home and overseas.

این محصول هم در کشور و هم در خارج از کشور فروخته می شود.

explicit

Am /ɪkˈsplɪsɪt /volume_up

Br /ɪkˈsplɪsɪt /volume_up

صفت

1: واضح و دقیق

I gave her very explicit directions how to get here.

من به او دستورات خیلی دقیقی برای اینکه چطور به اینجا دستیابد، دادم.

The officials were very explicit at the select committee.

مقامات در کمیته منتخب خیلی دقیق بودند.

2: صریح

She was quite explicit about why she had left.

او درباره اینکه چرا ترک کرده بود (رفته بود) خیلی صریح بود.

نمایش لغات هم خانواده با explicit

کلمات نزدیک به explicit

Explicitly

(قید) صریحاً

aggregate

Am /ˈæɡrɪɡət /volume_up

Br /ˈæɡrɪɡət /volume_up

اسم

1: مجموع، جمع

They purchased an aggregate of 3,000 shares in the company.

آنها مجموعِ 3000 سهم را در این شرکت خریداری کردند.

The smaller minorities got an aggregate of 1,327 votes.

اقلیت های کوچکتر مجموعِ 1327 رای را کسب کردند.

In the aggregate, women outlive men by 7 or more years.

درمجموع ، زنان 7 یا چند سال بیشتر از مردان عمر می کنند.

2: شن و سنگ های کوچکی که برای تهیه بتن از آن استفاده می شود.

صفت

1: کل

Aggregate investment

سرمایه گذاری کل

فعل

1: جمع کردن

The company aggregates news and information from a number of sources on its website.

این شرکت اخبار و اطلاعات تعدادی از منابع موجود در وب سایت خود را جمع می کند.

نمایش لغات هم خانواده با aggregate

کلمات نزدیک به aggregate

Aggregated

شکل گذشته فعل aggregate

Aggregates

شکل حال ساده فعل aggregate – جمع اسم aggregate

Aggregating

شکل استمراری فعل aggregate

Aggregation

(اسم) تجمع

Aggregations

جمع اسم Aggregation

gender

Am /ˈdʒendər /volume_up

Br /ˈdʒendə(r) /volume_up

اسم

1: جنسیت

Traditional concepts of gender

مفاهیم سنتی جنسیت

Does this test show the gender of the baby?

آیا این آزمایش جنسیت کودک را نشان می دهد؟

She felt that her destiny had been shaped by her gender.

او احساس کرد که سرنوشتش به وسیله جنسیتش شکل گرفته است.

نمایش لغات هم خانواده با gender

کلمات نزدیک به gender

Genders

جمع اسم Gender

underlying

Am /ˌʌndərˈlaɪɪŋ /volume_up

Br /ˌʌndəˈlaɪɪŋ /volume_up

صفت

1: مهم و اساسی برای یک موقعیت ولی به طوری که همیشه برای فهمیدن آسان و واضح نباشد. نهفته، اساسی

The underlying assumption is that the amount of money available is limited.

فرض اساسی این است که مقدار پول در دسترس محدود شده است. (محدود بودن پول مهم است اما درک این مهم برای هر کسی مقدور نیست و مثلا کسی که به آن پی برده متخصص بوده)

Unemployment may be an underlying cause of the rising crime rate.

ممکن است بیکاری دلیل نهفته افزایش میزان جنایت باشد.

2: قرار گرفته زیر سطح چیزی. زیرین

The currents are affected by the shape of the underlying rocks.

جریانها تحت تأثیر شکل سنگهای زیرین قرار دارند (در زمین شناسی).

نمایش لغات هم خانواده با underlying

کلمات نزدیک به underlying

Underlie

(فعل) زمینه چیزی بودن، تاثیر زیادی روی چیزی داشتن

Underlay

(اسم - غیر قابل شمارش) لایه زیرین، زیرفرشی (مثل مُکت) – شکل گذشته فعل Underlie

Underlies

شکل حال ساده فعل underlie

Underlying

شکل استمراری فعل underlie – (صفت)

brief

Am /briːf /volume_up

Br /briːf /volume_up

صفت

1: مختصر

I had a brief look at her report before the meeting.

من قبل از ملاقات یک نگاه مختصر به گزارشش انداختم.

It'll only be a brief visit because we really don't have much time.

این فقط یک ملاقات مختصر خواهد بود چون واقعاً وقت زیادی نداریم.

2: (مربوط به لباس) خیلی کوتاه

She was wearing a fairly brief skirt, as I recall.

آنطور که من به یاد می آورم او یک دامن نسبتاً کوتاه پوشیده بود.

اسم

1: in brief به طور خلاصه

'So you didn't enjoy the party much.' 'In brief, no.'

'بنابراین شما خیلی از مهمانی لذت نبردید.' 'به طور خلاصه ، نه.'

2: briefs زیرشلواری

Cotton briefs

زیرشلواری کتان

3: یک مجموعه از دستورات – شرح وظایف (در بریتیش)

It wasn't part of his brief to speak to the press.

این بخشی از شرح وظایف او نبود تا با مطبوعات حرف بزند.

4: وکیل (در بریتیش)

I want to see my brief.

من می خواهم وکیلم را ببینم.

5: پرونده ای که به وکیل داده می شود. (در بریتیش)

Will you accept this brief?

آیا می خواهی این پرونده را قبول کنی؟

فعل

1: آگاهی دادن به کسی برای مواجهه با کاری

The officer briefed her on what to expect.

مامور درباره آنچه انتظار داشت به او آگاهی داد.

I expect to be kept fully briefed at all times.

من انتظار دارم که همیشه به طور کامل آگاه شوم.

نمایش لغات هم خانواده با brief

کلمات نزدیک به brief

Brevity

(اسم - غیر قابل شمارش) اختصار، ایجاز

Briefed

شکل گذشته فعل brief

Briefing

شکل استمراری فعل brief – (اسم) خلاصه سازی

Briefings

جمع اسم briefing

Briefly

(قید) به طور خلاصه

Briefs

شکل حال ساده فعل brief – جمع اسم brief

domain

Am /dəʊˈmeɪn /volume_up

Br /dəʊˈmeɪn /volume_up

اسم

1: یک حوزه علاقه مندی یا حوزه ای که کسی در کنترل دارد.

Are you still looking for some kind of job in the political domain?

آیا هنوز به دنبال نوعی شغل در حوزه سیاسی هستید؟

The report should never have been released into the public domain.

این گزارش هرگز نباید در حوزه عمومی منتشر شود.

You'd better ask Paul - electronics is not my domain, I'm afraid.

بهتر است از پائول بپرسید، الکترونیک در حوزه من نیست، متاسفم.

2: (در اینترنت) دامنه (مانند com یا ir)

نمایش لغات هم خانواده با domain

کلمات نزدیک به domain

Domains

جمع اسم Domain

rational

Am /ˈræʃnəl /volume_up

Br /ˈræʃnəl /volume_up

صفت

1: (در مورد رفتار، عقیده و ...) بر پایه تفکر و دلیل واضح. منطقی، واضح

A rational decision

یک تصمیم منطقی

There must be some rational explanation for what happened.

باید توضیحی منطقی برای آنچه رخ داده است، باشد.

In that state of mind you can't make a rational decision.

در آن شرایط ذهنی شما نمی توانید تصمیم منطقی بگیرید.

نمایش لغات هم خانواده با rational

کلمات نزدیک به rational

Irrational

(صفت) غیر منطقی

Rationalization

(اسم) توجیه

Rationalizations

جمع اسم Rationalization (توجیهات)

Rationalize

(فعل) تلاش برای پیدا کردن دلائلی برای توجیه رفتار، گفتار و غیره. توجیه کردن

Rationalized

شکل گذشته فعل Rationalize

Rationalizes

شکل حال ساده فعل Rationalize

Rationalizing

شکل استمراری فعل Rationalize

Rationalism

(اسم - غیر قابل شمارش) عقل گرایی

Rationality

(اسم - غیر قابل شمارش) عقلانیت

Rationally

(قید) از نظر عقلی

minimum

Am /ˈmɪnɪməm /volume_up

Br /ˈmɪnɪməm /volume_up

اسم

1: کمترین تعداد یا کمترین مقدار از آنچه ممکن است یا تصور می شود.

Studies show that adults need a minimum of six hours sleep.

مطالعات نشان می دهد که افراد بزرگسال به حداقل شش ساعت خواب نیاز دارند.

صفت

1: آخرین یا پایین ترین احتمال در مقدار یا درجه

What are the minimum requirements for the job?

حداقل نیازمندی ها برای این کار چیست؟

The minimum sentence for her crime is 10 years.

حداقل محکومیت برای جرم او 10 سال زندان است.

Congress has set a minimum wage for all workers.

کنگره کمترین حقوق را برای کارگران در نظر گرفته است.

The minimum charge for a telephone, even if no calls are made, is about $60 a month.

حداقل هزینه برای یک (خط) تلفن، حتی اگر تماسی گرفته نشود، حدود 60 دلار در یک ماه است.

قید

1: حداقل

She will serve 10 years minimum.

او حداقل 10 سال را خدمت خواهد کرد.

نمایش لغات هم خانواده با minimum

کلمات نزدیک به minimum

Minimums

جمع اسم minimum

Minima

یک نوع جمع اسم minimum

Minimize

(فعل) به حداقل رساندن، دست کم گرفتن

Minimized

شکل گذشته فعل Minimize

Minimizes

شکل حال ساده فعل Minimize

Minimizing

شکل استمراری فعل Minimize

interval

Am /ˈɪntərvl /volume_up

Br /ˈɪntəvl /volume_up

اسم

1: مدت زمان بین دو رویداد یا فاصله بین دو زمان

We see each other at regular intervals - usually about once a month.

ما همدیگر را در فواصل زمانی مرتب می بینیم، معمولاً ماهی یک بار.

2: فاصله بین دو نقطه

The plants should be spaced at six-inch intervals.

این گیاهان باید در فواصل 6 اینچی فاصله داده شوند.

3: فاصله بین دو بخش از اجرا یا یک ورزش. وقفه (در آمریکا از واژه intermission استفاده می شود)

There will be two 20-minute intervals during the opera.

دو وقفه 20 دقیقه ای در طول آهنگ اوپرا وجود خواهد داشت.

نمایش لغات هم خانواده با interval

کلمات نزدیک به interval

Intervals

جمع اسم Interval

neutral

Am /ˈnuːtrəl /volume_up

Br /ˈnjuːtrəl /volume_up

صفت

1: بی طرف، خنثی، بدون جانبداری

It is logical to remain neutral in a violent argument between spouses.

منطقی است که در یک بحث و درگیری خشن بین زن و شوهر، بی طرف بمانید.

I didn't take my father's or my mother's side; I tried to remain neutral.

من طرف پدر یا مادرم را نگرفتم، من سعی کردم بی طرف باشم

Switzerland was neutral during the war.

سوئیس در طول جنگ بی طرف بود.

Adolph did not reject the idea but remained neutral about it.

آدولف آن ایده را رد نکرد ولی درباره اش بی طرف ماند.

2: در شیمی به ماده ای که نه اسید باشد و نه باز گفته می شود.

3: در فیزیک به موادی که بار منفی یا مثبت ندارند گفته میشد.

نمایش لغات هم خانواده با neutral

کلمات نزدیک به neutral

Neutralization

(اسم - غیر قابل شمارش) خنثی سازی در شیمی، خنثی سازی تاثیر چیزی

Neutralize

(فعل) خنثی کردن

Neutralized

شکل گذشته فعل Neutralize

Neutralizes

شکل حال ساده فعل Neutralize

Neutralizing

شکل استمراری فعل Neutralize

Neutrality

(اسم - غیر قابل شمارش) بی طرفی

migration

Am /maɪˈɡreɪʃn /volume_up

Br /maɪˈɡreɪʃn /volume_up

اسم

1: مهاجرت

Seasonal migration

مهاجرت فصلی

Scientists track bird populations and migration patterns.

دانشمندان جمعیت و الگوهای مهاچرتی پرندگان را دنبال می کنند.

2: (در کامپیوتر) عوض کردن یک سیستم و رفتن به یک سیستم جدید

Thanks for your patience during the migration to the new system.

از صبر و شکیبایی شما در هنگام مهاجرت به سیستم جدید سپاسگزارم.

نمایش لغات هم خانواده با migration

کلمات نزدیک به migration

Migrate

(فعل) مهاجرت کردن

Migrant

(اسم) مهاجر

Migrants

جمع اسم Migrant

Migrated

شکل گذشته فعل migrate

Migrates

شکل حال ساده فعل migrate

Migrating

شکل استمراری فعل migrate

Migrations

جمع اسم Migration

Migratory

(صفت) مهاجر (migratory bird or animal پرنده یا حیوان مهاجر)

flexibility

Am /ˌfleksəˈbɪləti /volume_up

Br /ˌfleksəˈbɪləti /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: انعطاف پذیری

The advantage of this system is its flexibility.

مزیت این سیستم انعطاف پذیری آن است.

The standards were established to allow greater flexibility in court decisions.

این استانداردها برای انعطاف پذیری بیشتر در تصمیمات دادگاه ایجاد شده است.

2: توانایی خم شدن یا خم کردن بدون شکستن و آسیب. انعطاف پذیری

You can improve your flexibility by exercising.

شما می توانید انعطاف پذیری خود را با تمرین ارتقاء دهید.

Plastic is more suitable because of its flexibility.

پلاستیک به دلیل انعطاف پذیریش مناسب تر است.

نمایش لغات هم خانواده با flexibility

کلمات نزدیک به flexibility

Flexible

(صفت) انعطاف پذیر

Inflexible

(صفت) غیرقابل انعطاف

Inflexibility

(اسم - غیر قابل شمارش) (مخصوصاً در مورد یک نظر یا قانون) تغییرناپذیری، سختی (the inflexibility of steel سختی فولاد (انعطاف ناپذیری فولاد))

federal

Am /ˈfedərəl /volume_up

Br /ˈfedərəl /volume_up

صفت

1: داشتن یک سیستم حکومتی که در آن دولت های مجزا در یک کشور بر امور خود کنترل داشته باشند، اما توسط یک دولت مرکزی برای تصمیم گیری های ملی و غیره کنترل می شوند.

The federal government

دولت فدرال (ائتلافی، اتحادی)

They were charged with violating federal law.

آنها به نقض قوانین فدرال متهم شدند.

A federal republic

یک جمهوری فدرال

نمایش لغات هم خانواده با federal

کلمات نزدیک به federal

Federation

(اسم) فدراسیون

Federations

جمع اسم Federation

author

Am /ˈɔːθər /volume_up

Br /ˈɔːθə(r) /volume_up

اسم

1: نویسنده کتاب، مولف

Who is your favorite author?

نویسنده محبوب شما کیست؟

He is the author of three books on art.

او نویسنده سه کتاب در هنر است.

2: کسی که شروع کننده یا ایجاد کننده چیزی است. بانی

She's the author of the company's recent success of all our troubles.

او بانی موفقیت اخیر شرکت در همه مشکلات ما است.

فعل

1: نوشتن یک کتاب یا مقاله یا ...

He has authored more than 30 books.

او بیش از 30 کتاب نوشت است.

نمایش لغات هم خانواده با author

کلمات نزدیک به author

Authored

شکل گذشته فعل Author

Authoring

شکل استمراری فعل Author

Authors

شکل حال ساده فعل Author – جمع اسم Author

Authorship

(اسم) نویسندگی، تالیف

Authorships

جمع اسم Authorship

initiative

Am /ɪˈnɪʃətɪv /volume_up

Br /ɪˈnɪʃətɪv /volume_up

اسم

1: یک نقشه یا یک روند جدید برای رسیدن به چیزی یا حل یک مشکل. ابتکار

The peace initiative was welcomed by both sides.

ابتکار صلح توسط هر دو سمت پذیرفته شده بود.

2: توانایی تصمیم گیری و عمل توسط خودتان و بدون اینکه کسی به شما بگوید.

You won't get much help. You'll have to use your initiative.

شما کمک زیادی به دست نخواهید آورد. مجبور خواهید بود تا از ابتکار خود استفاده کنید.

3: the initiative قدرت یا فرصتی برای به دست آوردن مزیت. ابتکار عمل

To seize the initiative

به دست آوردن ابتکار عمل

It was up to the US to take the initiative in repairing relations.

به آمریکا بستگی داشت تا ابتکار عمل ترمیم روابط را در دست بگیرد.

نمایش لغات هم خانواده با initiative

کلمات نزدیک به initiative

Initiate

(فعل) آغاز کردن، یاد دادن یا آشنا کردن (در این معنی معمولا با حرف اضافه into می آید: Each culture had a special ritual to initiate boys into manhood. هر فرهنگی برای آشنا کردن پسران با مقوله مردانگی، آیین خاصی داشت.) – (اسم) کسی که تازه وارد یک گروه شده و در حال یادگیری است (طلبه، تازه کار)

Initiated

شکل گذشته فعل Initiate

Initiates

شکل حال ساده فعل Initiate – جمع اسم Initiate

Initiating

شکل استمراری فعل Initiate

Initiation

(اسم) شروع، آشنایی (مثلاً با محیط کار)

Initiations

جمع اسم Initiation

Initiatives

جمع اسم initiative

Initiator

(اسم) مبتکر، پیشقدم

Initiators

جمع اسم Initiator

allocation

Am /ˌæləˈkeɪʃn /volume_up

Br /ˌæləˈkeɪʃn /volume_up

اسم

1: پول، زمان و ... که به کسی برای هدف خاصی داده می شود. تخصیص

We have spent your entire allocation for the year.

ما کل تخصیص شما را برای سال، خرج کرده ایم.

The allocation of resources

تخصیص منابع

2: چیزی را با هدف خاصی به کسی دادن. تقسیم، تخصیص

The allocation of food to those who need it most

تقسیم (تخصیص) غذا برای آن هایی که بیشتر به آن نیاز دارند.

نمایش لغات هم خانواده با allocation

کلمات نزدیک به allocation

Allocate

(فعل) اختصاص دادن، تخصیص دادن

Allocated

شکل گذشته فعل allocate

Allocates

شکل حال ساده فعل allocate

Allocating

شکل استمراری فعل allocate

Allocations

جمع اسم Allocation

exceed

Am /ɪkˈsiːd /volume_up

Br /ɪkˈsiːd /volume_up

فعل

1: بزرگتر بودن از یک عدد یا مقدار، از حد اجازه داده شده فراتر رفتن. تجاوز کردن

The final cost should not exceed $5,000.

هزینه نهایی نباید از 5 هزار دلار تجاوز کند (فراتر رود).

The book's success has exceeded all our expectations.

موفقیت این کتاب از همه انتظارات ما فراتر رفته است.

The officers had exceeded their authority.

این افسرها از اختیارات خود فراتر رفته بودند.

نمایش لغات هم خانواده با exceed

کلمات نزدیک به exceed

Exceeded

شکل گذشته فعل Exceed

Exceeding

شکل استمراری فعل Exceed

Exceeds

شکل حال ساده فعل Exceed

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها