koobdar.ir

وبسایت آموزشی کوبدار

جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
معنی کوبدار چیست؟
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله آموزشی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها

از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید

برای حمایت از ما کلیک کنید

گروه پنجم از لغات ضروری آیلتس و تافل با ترجمه فارسی | آموزش 570 واژه آکادمیک

لیست لغات گروه پنجم از مجموعه آموزشی آیلتس و تافل:

  • alter
  • .
  • stability
  • .
  • energy
  • .
  • aware
  • .
  • licence
  • .
  • enforcement
  • .
  • draft
  • .
  • styles
  • .
  • precise
  • .
  • medical
  • .
  • pursue
  • .
  • symbolic
  • .
  • marginal
  • .
  • capacity
  • .
  • generation
  • .
  • exposure
  • .
  • decline
  • .
  • academic
  • .
  • modified
  • .
  • external
  • .
  • psychology
  • .
  • fundamental
  • .
  • adjustment
  • .
  • ratio
  • .
  • whereas
  • .
  • enable
  • .
  • version
  • .
  • perspective
  • .
  • contact
  • .
  • network
  • .
  • facilitate
  • .
  • welfare
  • .
  • transition
  • .
  • amendment
  • .
  • logic
  • .
  • rejected
  • .
  • expansion
  • .
  • clause
  • .
  • prime
  • .
  • target
  • .
  • objective
  • .
  • sustainable
  • .
  • equivalent
  • .
  • liberal
  • .
  • notion
  • .
  • substitution
  • .
  • generated
  • .
  • trend
  • .
  • revenue
  • .
  • compounds
  • .
  • evolution
  • .
  • conflict
  • .
  • image
  • .
  • discretion
  • .
  • entities
  • .
  • orientation
  • .
  • consultation
  • .
  • mental
  • .
  • monitoring
  • .
  • challenge
برای دانلود گروه پنجم از لغات آیلتس و تافل در غالب پی دی اف روی این لینک کلیک کنید. توجه داشته باشید که این فایل های pdf صرفاً جنبه مرور برایتان داشته باشد و آموزش اصلی را از داخل سایت دنبال کنید چون علاوه بر بروزرسانی ها و افزودن ابزارهای جدید یادگیری در سایت، تلفظ های صوتی و کلمات هم خانواده در فایل های پی دی اف وجود ندارد.

نکته: چنانچه اگر نتوانستید فایل ها را با استفاده از دانلود منیجر دریافت کنید، مطابق تصویر زیر، ابتدا وارد قسمت Options دانلود منیجر شده و سپس روی تَب General کلیک کنید و بعد از آن مرورگری را که با استفاده از آن وارد وبسایت ما شده اید را با برداشتن تیک آن موقتاً غیر فعال کنید و سپس با کلیک روی لینک های دانلود اقدام به دریافت فایل نمایید تا خود مرورگر اقدام به دانلود فایل ها نماید.

راهنمای دانلود
FYI: مجموعه آموزشی پیش رو تنها برای مطالعه شخصی زبان آموز مجاز است و هر گونه کپی برداری و انتشار این مجموعه مجاز نیست.
alter

Am /ˈɔːltər /volume_up

Br /ˈɔːltə(r) /volume_up

فعل

1: دگرگون شدن، دگرگون کردن

I altered my typical lunch and had a steak instead.

من ناهار معمول خودم را تغییر دادم و به جای آن یک استیک خوردم.

This one small event altered the course of history.

همین رویداد کوچک مسیر تاریخ را دگرگون کرد.

2: ایجاد تغییر در یک لباس طوری که اندازه بدن شما شود.

Dorothy agreed to alter my dress if I would reveal its cost to her.

دروتی مواقفت کرد که اگر قیمت لباس را به او بگویم، آن را برایم تنگ کند.

3: لحظه ای از مراسم عروسی که در آن خطبه خوانده می شود و عروس و داماد به زن و شوهر تبدیل می شودند.

نمایش لغات هم خانواده با alter

کلمات نزدیک به alter

Alterable

(صفت) قابل تغییر

Alteration

(اسم) تغییر، دگرگونی

Alterations

جمع اسم Alteration

Altered

شکل گذشته فعل Alter

Altering

شکل استمراری فعل Alter

Alternate

(فعل) رُخ دادن یا وجود داشتن یکی پس از دیگری، یکی در میان بودن (Throughout the holiday, the weather alternated between rain and sunshine every day. در طول تعطیلات، هر روز، یکی در میان باران و آفتاب بود.) - (صفت) متناوب، یکی در میان – (اسم) عوض یا بدل

Alternates

جمع اسم alternate – شکل حال ساده فعل alternate

Alternated

شکل گذشته فعل alternate

Alternating

(صفت) متناوب، تناوبی – شکل استمراری فعل alternate

Alters

شکل حال ساده فعل Alter

Unalterable

(صفت) غیر قابل تغییر

Unaltered

(صفت) بدون تغییر

stability

Am /stəˈbɪləti /volume_up

Br /stəˈbɪləti /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: پایداری، ثبات

We all need some stability in our lives.

همه ما به کمی ثبات در زندگی خود نیاز داریم.

Our country has enjoyed a long period of peace and stability.

کشور ما از یک دوره طولانی صلح و ثبات لذت می برد.

A period of political stability

دوره ای از ثبات سیاسی

نمایش لغات هم خانواده با stability

کلمات نزدیک به stability

Instability

(اسم - غیر قابل شمارش) بی ثباتی

Stabilization

(اسم - غیر قابل شمارش) تثبیت، تحکیم

Stabilize

(فعل) تثبیت شدن، استوار ماندن

Stabilized

شکل گذشته فعل Stabilize

Stabilizes

شکل حال ساده فعل Stabilize

Stabilizing

شکل استمراری فعل Stabilize

Stable

(صفت) ثابت، استوار، پایدار – (اسم) اِصطبل، طویله (جایی که اسب ها را نگه می دارند) – (فعل) در طویله نگه داشتن

Stabled

شکل گذشته فعل stable

Stabling

شکل استمراری فعل stable

Stables

جمع اسم stable – شکل حال ساده فعل stable

Unstable

(صفت) ناپایدار

energy

Am /ˈenərdʒi /volume_up

Br /ˈenədʒi /volume_up

اسم

1: نیرو و توانایی

Since I started eating more healthily I've got so much more energy.

از وقتی من شروع به خوردن عذای سالم تر کردم نیروی خیلی بیشتری به دست آوردم.

I didn't even have the energy to get out of bed.

من حتی توان برخواستن از تخت خواب را نداشتم.

2: انرژی به مفهوم یک نیرو

Plutonium is a fuel used to produce nuclear energy.

پلوتونیم سوخت مورد استفاده برای تولید انرژی هسته ای است.

نمایش لغات هم خانواده با energy

کلمات نزدیک به energy

Energetic

(صفت) دارای انرژی، فعال

Energetically

(قید) با انرژی زیاد

Energies

جمع اسم energy

aware

Am /əˈwer /volume_up

Br /əˈweə(r) /volume_up

صفت

1: آگاه، مطلع، باخبر

One way to gain knowledge is to be aware of everything around you.

یکی از راه های رسیدن به دانش این است که نسبت به محیط پیرامون خود آگاه باشیم.

Donna was aware of her tendency to exaggerate.

دونا نسبت به عادتش به مبالغه کردن آگاه بود.

It was some time before the police became aware of the brawl that was taking place on the street.

مدتی طول کشید تا پلیس از آن نزاعی که در خیابان رُخ داده بود با خبر شود.

نمایش لغات هم خانواده با aware

کلمات نزدیک به aware

Awareness

(اسم - غیر قابل شمارش) آگاهی، هوشیاری، اطلاع

Unaware

(صفت) بی اطلاع

license

Am /ˈlaɪsns /volume_up

Br /ˈlaɪsns /volume_up

فعل

1: به صورت رسمی به کسی اجازه خروج، انجام کاری یا استفاده از چیزی را دادن.

The new drug has not yet been licensed in the US.

این داروی جدید هنوز در آمریکا اجازه استفاده ندارد.

They had licensed the firm to produce the drug.

آن ها به آن شرکت مجوز تولید آن دارو را دادند.

Several companies have been licensed to sell these products.

به چندین شرکت اجازه داده شد این محصولات را به فروش برسانند.

اسم

1: یک سند رسمی که به شما اجازه تصاحب، انجام کاری یا استفاده از چیزی را می دهد. گواهینامه

A driver’s license

گواهینامه رانندگی

نمایش لغات هم خانواده با license

کلمات نزدیک به license

Licenses

جمع اسم license – شکل حال ساده فعل license

Licensed

شکل گذشته فعل license – (صفت) مجاز

Licensing

شکل استمراری فعل license

Unlicensed

(صفت) بدون مجوز

enforcement

Am /ɪnˈfɔːrsmənt /volume_up

Br /ɪnˈfɔːsmənt /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: اجبار به اطاعت یا اجرای یک قانون

Enforcement of such rules has proven difficult.

ثابت شده است که اجبار به اجرای چنین قانونی سخت است.

The court has no enforcement powers.

دادگاه قدرت اجرای قانون را ندارد.

Voters support the enforcement of immigration laws.

رای دهندگان از اجرای قوانین مهاجرت حمایت می کنند.

نمایش لغات هم خانواده با enforcement

کلمات نزدیک به enforcement

Enforce

(فعل) اجرا کردن، وادار کردن، مجبور کردن

Enforced

شکل گذشته فعل Enforce

Enforces

شکل حال ساده فعل Enforce

Enforcing

شکل استمراری فعل Enforce

draft

Am /dræft /volume_up

Br /drɑːft /volume_up

اسم

1: پیش نویس

She asked me to check the first draft of her proposal.

او از من خواست تا اولین پیش نویس طرحش را بررسی کنم.

We decided to abandon the first draft of the report and start over.

ما تصمیم گرفتیم که اولین پیش نویس گزارش را کنار بگذاریم و دوباره شروع کنیم.

2: (در امورات نظامی) خدمت وظیفه (در آمریکا معمولا از واژه conscription استفاده می شود.)

He avoided the draft because of a foot injury.

او به دلیل جراحت پا از سربازی خودداری کرد.

3: (در برخی ورزش ها) سهمیه هر تیم برای به خدمت گرفتن بازیکن جدید

He was a second-round draft pick by the Raiders.

او خرید دور دوم نقل و انتقال برای تیم رایدرز بود.

The NBA draft

نقل و انتقالات ان بی ای

4: حواله

I arranged for some money to be sent from London to L.A. by banker's draft.

من مقرر کردم مقداری پول از لندن به لوس آنجلس با استفاده از حواله بانکی ارسال شود.

فعل

1: نوشتن یک سند برای اولین بار که شامل نکات اصلی و بدون ذکر جزئیات باشد.

Draft a proposal for the project and we can discuss it at the meeting.

طرحی را برای این پروژه آماده کنید بعد ما می توانیم درباره آن در جلسه حرف بزنیم.

نمایش لغات هم خانواده با draft

کلمات نزدیک به draft

Drafted

شکل گذشته فعل draft

Drafting

شکل استمراری فعل Draft – (drafting table) میز طراحی

Drafts

شکل حال ساده فعل Draft – جمع اسم Draft

Redraft

(فعل) بازنویسی یک سند یا توافق برای تغییر دادن یا ارتقاء دادن آن

Redrafted

شکل گذشته فعل Redraft

Redrafting

شکل استمراری فعل Redraft

Redrafts

شکل حال ساده فعل Redraft

style

Am /staɪl /volume_up

Br /staɪl /volume_up

اسم

1: راه و روش انجام کاری. سَبک

I like your style (= I like the way you do things).

من از سَبک شما خوشم می آید. (من روش کار شما را دوست دارم)

2: (در مُد) استایل. سبک

Have you thought about having your hair in a shorter style?

آیا به داشتن مو، در یک استایل کوتاه تر فکر کرده اید؟

Her hair was cut in a really nice style.

موهای او در یک سبک خیلی زیبا کوتاه شده بود.

3: کیفیت بالا

When she decides to do something, she always does it in great style.

وقتی او تصمیم بگیرد تا کاری انجام دهد، همیشه آن را در بهترین کیفیت انجام می دهد.

فعل

1: شکل دادن یا طراحی کردن چیزی مانند موی یک نفر یا لباس تا جذاب تر باشد.

He'd had his hair styled at an expensive salon.

او موهای خود را در یک سالن گران قیمت استایل داده بود.

2: به کسی یا گروهی نام دادن. نامیدن

She styles herself 'Doctor' but she doesn't have a degree.

او خود را دکتر خطاب می کند ولی مدرکی ندارد.

نمایش لغات هم خانواده با style

کلمات نزدیک به style

Styled

شکل گذشته فعل style

Styles

شکل حال ساده فعل style – جمع اسم style

Styling

شکل استمراری فعل style

Stylish

(صفت) شیک

Stylize

(فعل) استایل دادن

Stylized

شکل گذشته فعل Stylize

Stylizes

شکل حال ساده فعل Stylize

Stylizing

شکل استمراری فعل Stylize

precise

Am /prɪˈsaɪs /volume_up

Br /prɪˈsaɪs /volume_up

صفت

1: دقیق و درست

We don't know the precise details of the story yet.

ما هنوز اطلاعات دقیقی از آن داستان نداریم.

2: تاکید بر اتفاق افتادن چیزی در یک زمان خاص یا به شیوه خاص

At that precise moment, her husband walked in.

در آن لحظه دقیق (دقیقاً در همان لحظه) شوهرش وارد شد.

3: دقیق

A skilled and precise worker

کارگرِ ماهر و دقیق

نمایش لغات هم خانواده با precise

کلمات نزدیک به precise

Imprecise

(صفت) غیردقیق، مبهم

Precisely

(قید) با دقت

Precision

(اسم - غیر قابل شمارش) دقت، درستی

medical

Am /ˈmedɪkl /volume_up

Br /ˈmedɪkl /volume_up

صفت

1: پزشکی، طبی

A person's medical records are confidential.

سوابق پزشکی یک شخص محرمانه هستند.

A medical team

تیم پزشکی

Medical advice

توصیه پزشکی

2: روش درمان یک بیماری که شامل بریدن و جراحی نیست. درمان دارویی

Medical or surgical treatment

درمان دارویی یا جراحی

اسم

1: تِست پزشکی، آزمایش پزشکی

Pilots undergo regular medicals.

خلبانان تحت آزمایش های پزشکی منظم هستند.

نمایش لغات هم خانواده با medical

کلمات نزدیک به medical

Medicals

جمع اسم medical

Medically

(قید) از نظر پزشکی

pursue

Am /pərˈsuː /volume_up

Br /pəˈsjuː /volume_up

فعل

1: تعقیب کردن

The car was pursued by helicopters.

آن خودرو توسط بالگردها تعقیب می شد.

2: قانع کردن کسی برای پذیرش یک کار. پیگیر بودن

The company has been pursuing Holton for some time, but so far he has rejected all their offers.

شرکت برای مدتی پیگیر هُلتون بود ولی بعدها او تمام پیشنهادات را رد کرد.

3: تلاش برای دستیابی به اطلاعات در مورد چیزی. پیگیری کردن

We will not be pursuing this matter any further.

ما دیگر این موضوع را پیگیری نمی کنیم.

4: تلاش برای برقراری رابطه با کسی. پیگیر بودن

He's been pursuing her for months and yet she's so clearly not interested.

او برای چند ماه پیگیر او بود ولی او به طور واضحی علاقه مند نبود.

5: تلاش برای انجام کاری. پیگیری کردن

He decided to pursue a career in television.

او تصمیم گرفت تا حرفه ای را در تلویزیون پیگیری کند.

نمایش لغات هم خانواده با pursue

کلمات نزدیک به pursue

Pursued

شکل گذشته فعل pursue

Pursues

شکل حال ساده فعل pursue

Pursuing

شکل استمراری فعل pursue

Pursuit

(اسم) فعالیتی که در اوقات فراغت انجام می دهید (سرگرمی) – تعقیب کسی یا چیزی با هدف گرفتن و دستگیر کردن آن - پیگیری

Pursuits

جمع اسم Pursuit

symbolic

Am /sɪmˈbɑːlɪk /volume_up

Br /sɪmˈbɒlɪk /volume_up

صفت

1: نماد

The skull at the bottom of the picture is symbolic of death.

آن اسکلت در انتهای تصویر نمادی از مرگ است.

Wedding rings are intended to be symbolic of love and commitment.

حلقه های ازدواج در نظر گرفته می شود تا نمادی از عشق و تعهد باشد.

The new regulations are largely symbolic (= they will not have any real effect).

مقررات جدید بیشتر نمادین هستند (هیچ تاثیر واقعی ندارند).

نمایش لغات هم خانواده با symbolic

کلمات نزدیک به symbolic

Symbol

(اسم) سمبل، نماد

Symbolically

(قید) به صورت سمبولیک

Symbolize

(فعل) نماد چیزی بودن، دال بر چیزی بودن

Symbolizes

شکل حال ساده فعل Symbolize

Symbolized

شکل گذشته فعل Symbolize

Symbolizing

شکل استمراری فعل Symbolize

Symbolism

(اسم - غیر قابل شمارش) نشان پردازی و استفاده از نماد در هنر – مکتب نمادگرایی یا سمبولیسم که در اواخر قرن نوزدهم در ادبیات و هنر رواج یافت

Symbols

جمع اسم Symbol

marginal

Am /ˈmɑːrdʒɪnl /volume_up

Br /ˈmɑːdʒɪnl /volume_up

صفت

1: خیلی کوچک برای اثرگذاری. حاشیه ای. کم

The difference between the two estimates is marginal.

اختلاف بین این دو تخمین کم است.

2: کمترین حد، حداقل

All three companies reported marginal revenue growth.

هر سه شرکت حداقل رشد درآمد را گزارش کردند.

3: (در اقتصاد) کسب درآمد فقط به اندازه خرج کرد

Their sales volumes are marginal.

حجم فروش آن ها مرزی است. (فقط به اندازه خرج کردشان می فروشند)

نمایش لغات هم خانواده با marginal

کلمات نزدیک به marginal

Margin

(اسم) لبه، حاشیه

Marginally

(قید) به طور حاشیه ای

Margins

جمع اسم Margin

capacity

Am /kəˈpæsəti /volume_up

Br /kəˈpæsəti /volume_up

اسم

1: ظرفیت

A sign in the elevator stated that its capacity was 1100 pounds.

علامتی در آسانسور نشان میداد که ظرفیت آن 1100 پوند است.

The gasoline capsule had a capacity of 500 gallons.

آن مخزن بنزین 500 گالون (2250 لیتر) ضرفیت داشت.

So well-liked was the prominent speaker that the auditorium was filled to capacity when he began his lecture.

آن سخنران خوش نام به قدری محبوب بود که وقتی شروع به سخنرانی میکرد تمام ظرفیت تالار پر می شد.

2: توانایی فهم یا انجام کاری

She has an enormous capacity for hard work.

او ظرفیت زیادی برای کار دشوار داشت.

3: مقدار محصولی که یک کارخانه یا ماشین یا ... می تواند تولید کند.

The factory is working at full capacity.

کارخانه با تمام توان در حال کار است.

نمایش لغات هم خانواده با capacity

کلمات نزدیک به capacity

Capacities

جمع اسم capacity

Incapacitate

(فعل) از کار افتادن (مثلاً بعد از یک تصادف)، ناتوان ساختن

Incapacitates

شکل حال ساده فعل Incapacitate

Incapacitated

شکل گذشته فعل Incapacitate

Incapacitating

شکل استمراری فعل Incapacitate

generation

Am /ˌdʒenəˈreɪʃn /volume_up

Br /ˌdʒenəˈreɪʃn /volume_up

اسم

1: نسل

The younger generation smokes less than their parents did.

نسل جوان نسبت به والدینشان کمتر سیگار می کشند.

Scientists are working on developing the next generation of supercomputers.

دانشمندان در حال کار برای توسعه نسل بعدی ابرکامپیوترها هستند.

2: تولید نیرو

Electricity generation from wind and wave power

تولید نیروی الکتریکی از باد و نیروی موج

نمایش لغات هم خانواده با generation

کلمات نزدیک به generation

Generations

جمع اسم Generation

exposure

Am /ɪkˈspoʊʒər /volume_up

Br /ɪkˈspəʊʒə(r) /volume_up

اسم

1: بودن در یک محل یا موقعیت که در آن در معرض عامل مخرب قرار می گیرید. در معرض

You should always limit your exposure to the sun.

همیشه باید میزان قرار گرفتن در معرض آفتاب را محدود کنید.

Even a brief exposure to radiation is very dangerous.

حتی قرار گرفتن در معرض تابش مختصر، بسیار خطرناک است.

2: افشا

The exposure of the politician's love affair forced him to resign.

افشاء عشقبازی آن سیاستمدار او را مجبور به استعفا کرد.

3: چیزی که توجه رسانه ها را جلب کند.

His last movie got so much exposure in the press.

آخرین فیلم او توجه زیادی در مطبوعات جلب کرد.

4: شرایط پزشکی بسیار سخت که ناشی از بودن در هوای سرد به مدت زیاد و بدن محافظ ناشی می شود. یخ زدگی

All the members of the expedition to the South Pole died of exposure.

تمام اعضای اعزامی به قطب جنوب در اثر یخ زدگی درگذشتند.

5: یکی از موقعیت های یک نوار فیلم که می تواند عکسی تولید کند. نوردهی یا اکسپوژر در عکاسی

There are three exposures left on this roll of film.

سه اکسپوژر در این چرخه فیلم باقی مانده است.

نمایش لغات هم خانواده با exposure

کلمات نزدیک به exposure

Expose

(فعل) نمایش دادن، افشاء کردن

Exposed

شکل گذشته فعل Expose

Exposes

شکل حال ساده فعل Expose

Exposing

شکل استمراری فعل Expose

Exposures

جمع اسم Exposure

decline

Am /dɪˈklaɪn /volume_up

Br /dɪˈklaɪn /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: یک کاهش مستمر در مقدار، ارزش، تعداد، کیفیت و غیره چیزی. نزول، زوال، کاهش، سقوط

The company reported a small decline in its profits.

این شرکت از کاهش اندک در سود خود خبر داد.

Industry in Britain has been in decline since the 1970s.

صنعت در انگلیس از دهه 1970 در حال نزول است.

The housing industry experienced a decline in sales.

صنعت مسکن یک کاهش در فروش را تجربه کرد.

فعل

1: به صورت مرتب کاهش پیدا کردن

His interest in the project declined after his wife died.

علاقه او به این پروژه بعد از فوت همسرش کم شد.

2: خودداری کردن، رد کردن

I invited him to the meeting but he declined.

من او را به جلسه دعوت کردم ولی او خودداری کرد.

نمایش لغات هم خانواده با decline

کلمات نزدیک به decline

Declined

شکل گذشته فعل decline

Declines

شکل حال ساده فعل decline

Declining

شکل استمراری فعل decline – (صفت) کاهش، نزول

academic

Am /ˌækəˈdemɪk /volume_up

Br /ˌækəˈdemɪk /volume_up

صفت

1: مربوط به تحصیل مخصوصاً در مدرسه یا دانشگاه. تحصیلی، علمی

The students return in October for the start of the new academic year.

دانشجویان در ماه اوکتبر برای شروع سال تحصیلی جدید باز می گردند.

2: شامل مطالعه بسیار زیاد

The study of art as an academic discipline

مطالعه هنر به عنوان یک ترتیب آکادمیک (عمیق و ریشه ای)

3: برای توصیف کسی که بسیار زرنگ است و علاقه به مطالعه دارد.

She wasn't very academic and hated school.

او خیلی اهل مطالعه نبود و از مدرسه متنفر بود.

4: ایده یا تئوری که مطابق با واقعیات زندگی نیست و فایده ای هم ندارد. غیر عملی

The question of where we go on holiday is purely academic since we don’t have any money.

از آنجا که ما هیچ پولی نداریم، این سوال که ما کجا می رویم کاملاً غیر عملی است.

اسم

1: شخصیت دانشگاهی مانند استاد

There is much debate among academics about this issue.

مباحث زیادی درباره این موضوع میان شخصیت های دانشگاهی وجود دارد.

نمایش لغات هم خانواده با academic

کلمات نزدیک به academic

Academia

(اسم - غیر قابل شمارش) دانشگاهی

Academy

(اسم) دانشگاه، آکادمی

Academically

(قید) از نظر علمی

Academics

جمع اسم Academic

Academies

جمع اسم Academy

modify

Am /ˈmɑːdɪfaɪ /volume_up

Br /ˈmɒdɪfaɪ /volume_up

فعل

1: اصلاح کردن یا تغییر دادن چیزی برای بهتر کردن آن

Patients are taught how to modify their diet.

به بیماران آموزش داده می شود چطور رژیم غذایی خود را اصلاح کنند.

We found it cheaper to modify existing equipment rather than buy new.

ما فهمیدیم که به جای خرید جدید، اصلاح تجهیزات موجود ارزان تر است.

2: (در دستور زبان) تعریف کردن

In (walk slowly), the adverb (slowly) modifies the verb (walk).

در (قدم زدن به صورت آهسته) قیدِ (به صورت آهسته) فعل (قدم زدن) را تعریف می کند.

نمایش لغات هم خانواده با modify

کلمات نزدیک به modify

Modification

(اسم) اصلاح

Modifications

جمع اسم Modification

Modified

شکل گذشته فعل Modify

Modifies

شکل حال ساده فعل Modify

Modifying

شکل استمراری فعل Modify

Unmodified

(صفت) اصلاح نشده

external

Am /ɪkˈstɜːrnl /volume_up

Br /ɪkˈstɜːnl /volume_up

صفت

1: مربوط به خارج از چیزی. بیرونی، خارج، ظاهری، ظاهر

The external walls of the house

دیوارهای بیرونی خانه

This cream is for external use only.

این کِرم تنها برای مصرف خارجی است. (استعمال پوستی)

She handles the company’s external relations.

او روابط خارجی شرکت را بر عهده دارد.

Use an external hard drive to back up your entire system.

برای پشتیبانی گرفتن از تمام سیستم خود از یک دیسک سخت اکسترنال استفاده کنید.

نمایش لغات هم خانواده با external

کلمات نزدیک به external

Externalization

(اسم) بروز و ابراز احساسات مخصوصاً احساسات بدی مانند خشم – چیزی که احساسات بد را نمایان می کند. (the externalization of negative feelings بروز احساسات منفی)

Externalizations

جمع اسم Externalization

Externalize

(فعل) ابراز کردن احساسات مخصوصاً احساسات منفی (You have to learn to externalize your anger. تو باید یاد بگیری تا خشم خود را ابراز کنی.)

Externalized

شکل گذشته فعل Externalize

Externalizes

شکل حال ساده فعل Externalize

Externalizing

شکل استمراری فعل Externalize

Externality

(اسم) عواقب خارجی ناشی از فعالیت های یک شرکت مانند آلودگی هوا (Pollution is a negative externality آلودگی یک نتیجه منفی خارجی است) – احوال ظاهری یک فرد

Externalities

جمع اسم Externality (معمولاً به صورت جمع به کار می رود)

psychology

Am /saɪˈkɑːlədʒi /volume_up

Br /saɪˈkɒlədʒi /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: روانشناسی

She studied psychology at Harvard.

او در هاروارد روانشناسی خواند.

You have to use psychology to get people to stop smoking.

شما باید از روانشناسی برای مجبور کردن مردم به ترک سیگار استفاده کنید.

Sociology is to study social systems, psychology study personality systems, and anthropology is to concentrate on cultural systems.

جامعه شناسی برای مطالعه سیستم های اجتماعی است، روانشناسی سیستم های شخصیتی را مورد مطالعه قرار می دهد و انسان شناسی تمرکز بر روی سیستم های فرهنگی دارد.

نمایش لغات هم خانواده با psychology

کلمات نزدیک به psychology

Psychological

(صفت) روانشناسی

Psychologically

(قید) به لحاظ روانشناسی

Psychologist

(اسم) روانشناس

Psychologists

جمع اسم Psychologist

fundamental

Am /ˌfʌndəˈmentl /volume_up

Br /ˌfʌndəˈmentl /volume_up

صفت

1: اساسی

There is a fundamental difference between the two points of view.

تفاوت اساسی بین این دو نقطه نظر وجود دارد.

We need to make fundamental changes to the way in which we treat our environment.

ما به تغییرات اساسی در شیوه تعامل با پیرامون خود نیاز داریم.

A fair justice system is a fundamental part of a civilized society.

یک سیستم قضایی منصفانه، بخش پایه ای یک جامعه متمدن است.

اسم

1: اساس، بنیان، پایه

The fundamentals of modern physics

اساس فیزیک مدرن

نمایش لغات هم خانواده با fundamental

کلمات نزدیک به fundamental

Fundamentals

جمع اسم fundamental

Fundamentally

(قید) اساساً

adjustment

Am /əˈdʒʌstmənt /volume_up

Br /əˈdʒʌstmənt /volume_up

اسم

1: یک تغییر کوچک

She made a few minor adjustments to the focus of her camera.

او چند تغییر کوچکِ محدود در فوکوس دوربینش انجام داد.

The bike needed a few adjustments before it was ready to leave the shop.

این دوچرخه قبل از خروج از مغازه به چند تغییر کوچک نیاز دارد.

2: یک توانایی برای آشنا شدن با موقعیت جدید. تطبیق

Her adjustment to her new role

تطبیق او با نقش جدیدش

نمایش لغات هم خانواده با adjustment

کلمات نزدیک به adjustment

Adjust

(فعل) تنظیم کردن چیزی برای درست تر کار کردن – تنظیم کردن لباس برای مرتب به نظر رسیدن

Adjusted

شکل گذشته فعل Adjust

Adjusting

شکل استمراری فعل Adjust

Adjustments

جمع اسم Adjustment

Adjusts

شکل حال ساده فعل Adjust

Readjust

(فعل) دوباره تنظیم کردن برای تطبیق با موقعیت جدید یا برای عملکرد بهتر

Readjusted

شکل گذشته فعل Readjust

Readjusting

شکل استمراری فعل Readjust

Readjustment

(اسم) تنظیم مجدد

Readjustments

جمع اسم Readjustment

Readjusts

شکل حال ساده فعل Readjust

ratio

Am /ˈreɪʃiəʊ /volume_up

Br /ˈreɪʃiəʊ /volume_up

اسم

1: رابطه بین دو گروه از مردم یا دو چیز که به صورت دو عدد نشان داده می شود. نسبت

The ratio of men to women at the conference was ten to one/10:1.

نسبت مردان به زنان در آن کنفرانس، ده به یک بود.

The ratio between profits and incomes

نسبت بین سود و درآمد

The ratio of exports to imports also improved from 70.4% to 83.2%.

نسبت صادرات به واردات هم از 70.4 درصد به 83.2 درصد ارتقا پیدا کرد.

نمایش لغات هم خانواده با ratio

کلمات نزدیک به ratio

Ratios

جمع اسم Ratio

whereas

Am /ˌwerˈæz /volume_up

Br /ˌweərˈæz /volume_up

حرف اضافه

1: در مقایسه با. اما

He must be about 60, whereas his wife looks about 30.

او باید 60 ساله باشد اما زنش 30 ساله به نظر می رسد.

You eat a huge plate of food for lunch, whereas I have just a sandwich.

شما یک بشقاب بزرگ از خوراکی برای نهار خوردید اما من فقط یک ساندویچ خوردم.

Some of the studies show positive results, whereas others do not.

برخی از مطالعات نتایج مثبتی را نشان می دهند اما بقیه نه.

enable

Am /ɪˈneɪbl /volume_up

Br /ɪˈneɪbl /volume_up

فعل

1: فعال کردن، قادر ساختن

The software enables you to create your own DVDs.

این نرم افزار شما را قادر می سازد تا دی وی دی های خودتان را بسازید.

Insulin enables the body to use and store sugar.

انسولین، بدن را قادر می سازد تا قند را استفاده و ذخیره کند.

Some tests enable you to find out the sex of your baby before it's born.

برخی آزمایشات شما را قادر می سازد تا جنسیت فرزندتان را قبل از تولد بفهمید.

نمایش لغات هم خانواده با enable

کلمات نزدیک به enable

Enabled

شکل گذشته فعل Enable

Enables

شکل حال ساده فعل Enable

Enabling

شکل استمراری فعل Enable

version

Am /ˈvɜːrʒn /volume_up

Br /ˈvɜːʃn /volume_up

اسم

1: یک نسخه از چیزی که با مشابه های خود اندکی تفاوت دارد.

The film version of the novel received a lot of criticism.

نسخه فیلمِ این رمان، انتقادهای زیادی را متوجه خود کرد.

2: تفسیر یک رویداد از نظر یک شخص یا یک گروه خاص

His story of what happened that night didn't correspond with the witness's version.

داستان او درباره اتفاقی که در آن شب رخ داد با تفسیر شاهد مطابقت ندارد.

His version of events doesn't fit with the facts.

تفسیر او از رویدادها با حقایق مطابق نیست.

نمایش لغات هم خانواده با version

کلمات نزدیک به version

Versions

جمع اسم Version

perspective

Am /pərˈspektɪv /volume_up

Br /pəˈspektɪv /volume_up

اسم

1: روشی خاص برای درنظر گرفتن چیزی. چشم انداز، منظر

A global perspective

چشم انداز جهانی

Try to see the issue from a different perspective.

سعی کن این مشکل را از یک منظر متفاوت ببینی.

2: توانایی فکر کردن و تصمیم گیری درباره مسائل بدون مبالغه کردن در اهمیت آن ها. روشن بینی

You must keep things in perspective - the overall situation isn't really that bad.

شما باید روشن بین باشید، وضعیت کلی اینقدرها هم بد نیست. (keep something in perspective یعنی روشن بین بودن)

3: out of perspective : اگر یک شخصی یا یک شی ای out of perspective باشد، اندازه و موقعیت درستی در مقایسه با چیزهای دیگر در یک تصویر ندارد بنابراین واقعی یا طبیعی نخواهد بود.

The tree on the left is out of perspective.

آن درخت در سمت چپ مطابق با بقیه اجزاء تصویر نیست.

4: منظره مخصوصاً منظره ای که شما وسعت دید زیادی دارید.

A perspective of the whole valley

منظره ای از تمام دره

نمایش لغات هم خانواده با perspective

کلمات نزدیک به perspective

Perspectives

جمع اسم Perspective

contact

Am /ˈkɑːntækt /volume_up

Br /ˈkɒntækt /volume_up

اسم

1: ارتباط با کسی مخصوصاً با نوشتن یا صحبت کردن به صورت مرتب

I don't have much contact with my uncle.

من زیاد با عمویم ارتباط ندارم.

There is little contact between the two organizations.

تماس کمی بین این دو سازمان وجود دارد.

2: تماس فیزیکی

He hates physical contact of any kind - he doesn't even like to shake your hand.

او از تماس فیزیکی در هر نوعی متنفر است، او حتی دست دادن با شما را نیز دوست ندارد.

3: کسی که شماره تلفن، آدرس و... او را نگه می دارید. مخاطب

How do you add a new contact?

چطور یک مخاطب جدید اضافه می کنید؟

4: (در الکتریسیته) اتصال، ارتباط بین المان های مدار

The switches close the contacts and complete the circuit.

این کلیدها، اتصالات را می بندند (وصل می کنند) و مدار را کامل می کنند.

5: contact lens: لنز چشمی برای تقویت بینایی

فعل

1: ارتباط برقرار کردن با کسی با تماس گرفتن، ارسال ایمیل و ...

You can contact us by email or fax.

شما می توانید به وسیله ایمیل یا فکس با ما تماس بگیرید.

نمایش لغات هم خانواده با contact

کلمات نزدیک به contact

Contactable

(صفت) قابل تماس

Contacted

شکل گذشته فعل contact

Contacting

شکل استمراری فعل contact

Contacts

جمع اسم contact – شکل حال ساده فعل contact

network

Am /ˈnetwɜːrk /volume_up

Br /ˈnetwɜːk /volume_up

اسم

1: سیستم پیچیده ای از جاده ها، خطوط، لوله ها، اعصاب و غیره که از یکدیگر عبور می کنند و به یکدیگر متصل می شوند. شبکه

A high-speed European rail network

شبکه ریلی پرسرعت اروپا

The network of blood vessels in the body

شبکه رگ های خونی در بدن

2: گروهی از مردم یا سازمان ها در مکان های متفاوت که با هم کار می کنند و اطلاعات به اشتراک می گذارند.

He also has a network of contacts who give him help when he needs it.

او همچنین دارای شبکه ای از مخاطبین است که در صورت نیاز به او کمک می کنند.

3: شبکه ای از کامپیوترها

The office network allows users to share files and software.

این شبکه اداری به کاربران اجازه می دهد تا فایل ها و نرم افزار را به اشتراک بگذارند.

4: شبکه تلویزیونی یا رادیویی

He owns American television network ABC.

او مالک شبکه تلویزیونی ABC آمریکا است.

فعل

1: اتصال کامپیوترها به یکدیگر یا متصل کردن تجهیزات به کامپیوتر. شبکه کردن

The office computers have all been networked.

تمام کامپیوترهای اداره شبکه شده اند.

نمایش لغات هم خانواده با network

کلمات نزدیک به network

Networked

شکل گذشته فعل Network

Networking

شکل استمراری فعل Network

Networks

جمع اسم Network – شکل حال ساده فعل Network

facilitate

Am /fəˈsɪlɪteɪt /volume_up

Br /fəˈsɪlɪteɪt /volume_up

فعل

1: چیزی را ممکن کردن یا آسان کردن

To facilitate learning, each class is no larger than 30 students.

برای آسان کردن یادگیری، هر کلاس بیش از 30 دانش آموز ندارد.

The new ramp will facilitate the entry of wheelchairs.

سطح شیب دار جدید ورود صندلی های چرخدار را تسهیل می کند.

The use of computers has greatly facilitated the firm’s ability to keep accurate records.

استفاده از کامپیوتر توانایی شرکت در نگهداری سوابق صحیح را تا حد زیادی تسهیل کرده است.

نمایش لغات هم خانواده با facilitate

کلمات نزدیک به facilitate

Facilitated

شکل گذشته فعل facilitate

Facilitates

شکل حال ساده فعل facilitate

Facilities

جمع اسم Facility

Facilitating

شکل استمراری فعل facilitate

Facilitation

(اسم - غیر قابل شمارش) تسهیل

Facilitator

(اسم) تسهیل کننده

Facilitators

جمع اسم Facilitator

Facility

(اسم) یک مکان مخصوصاً مکانی که شامل چندین ساختمان باشد و در آن فعالیت خاصی صورت پذیرد (تاسیسات) (a military facility تاسیسات نظامی) – توانایی انجام کاری – ابزاری مربوط به یک محصول که کار خاصی انجام می دهد (قابلیت)

Facilities

جمع اسم Facility

welfare

Am /ˈwelfer /volume_up

Br /ˈwelfeə(r) /volume_up

اسم

1: سلامتی، شادمانی و امنیت کلی یک شخص یا یک حیوان یا یک گروه.

The police are very concerned for the welfare of the missing child.

پلیس خیلی زیاد نگران سلامتی آن کودک گم شده است.

2: کمک ارائه شده توسط دولت یا یک نهاد برای افراد و حیوانات نیازمند مخصوصاً کمک مالی. رفاه، رفاهی

The state is still the main provider of welfare.

دولت هنوز مهمترین تامین کننده رفاه است.

3: کمک دولت به افراد فقیر. یارانه معیشتی (!)، کمک رفاهی

They would rather work than live on welfare.

آنها ترجیح می دهند کار کنند تا با کمک معیشتی زندگی کنند.

transition

Am /trænˈzɪʃn /volume_up

Br /trænˈzɪʃn /volume_up

اسم

1: روند یا دوره زمانی تغییر از یک حالت یا موقعیت به دیگری.

We need to ensure a smooth transition between the old system and the new one.

ما باید از انتقال آرام بین سیستم قدیمی و سیستم جدید اطمینان حاصل کنیم.

Her transition from girl to woman was complete.

تحول او از دختر به زن مشکل بود.

Retirement is a big transition.

بازنشستگی یک تحول بزرگ است.

فعل

1: تغییر دادن چیزی از یک حالت یا شرایط به دیگری

He will transition to his new role next month.

او ماه آینده به نقش جدید خود تغییر خواهد کرد.

نمایش لغات هم خانواده با transition

کلمات نزدیک به transition

Transit

(اسم - غیر قابل شمارش) ترانزیت کالا یا مردم – (فعل) عبور کردن

Transited

شکل گذشته فعل Transit

Transiting

شکل استمراری فعل Transit

Transitional

(صفت) انتقالی (a transitional government یک دولت انتقالی)

Transitions

جمع اسم Transition – شکل حال ساده فعل Transition

Transitioned

شکل گذشته فعل Transition

Transitioning

شکل استمراری فعل Transition

Transitory

(صفت) زودگذر، موقت (the transitory nature of life طبیعت زودگر زندگی)

Transits

شکل حال ساده فعل Transit

amendment

Am /əˈmendmənt /volume_up

Br /əˈmendmənt /volume_up

اسم

1: یک تغییر یا تغییراتی که در کلمات یک متن اعمال می شود.

He insisted that the book did not need amendment.

او اصرار داشت که این کتاب نیازی به اصلاح ندارد.

I've made a few last-minute amendments to the article.

من چند تغییر دقیقه نودی روی آن مقاله انجام دادم.

2: تغییر و اصلاح جزئی در یک قانون که هنوز عملیاتی نشده است و در مرحله تصمیم گیری است. اصلاح، اصلاحات

Parliament passed the bill without further amendment.

مجلس این لایحه را بدون اصلاحات دیگر تصویب كرد.

نمایش لغات هم خانواده با amendment

کلمات نزدیک به amendment

Amend

(فعل) اصلاح کردن، بهتر کردن

Amended

شکل گذشته فعل Amend

Amending

شکل استمراری فعل Amend

Amendments

جمع اسم Amendment

Amends

شکل حال ساده فعل Amend

logic

Am /ˈlɑːdʒɪk /volume_up

Br /ˈlɒdʒɪk /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: منطق

I fail to see the logic behind his argument.

من نمی توانم منطق حاکم بر استدلالش را ببینم.

Customers support what we're doing, because they see the logic of using renewable resources.

مشتریان از کاری که ما انجام می دهیم پشتیبانی می کنند، زیرا آنها منطق استفاده از منابع تجدید پذیر را در نظر می گیرند.

I could not understand the logic of her actions.

من نتوانستم منطق کارهای او را بفهمم.

نمایش لغات هم خانواده با logic

کلمات نزدیک به logic

Technological

(صفت) فنی، اصول فنی

Technologically

(قید) از نظر فنی

reject

Am /rɪˈdʒekt /volume_up

Br /rɪˈdʒekt /volume_up

فعل

1: خودداری کردن از پذیرش، استفاده یا اعتقاد به چیزی یا کسی. رد کردن، پَس زدن

The prime minister rejected any idea of reforming the system.

نخست وزیر هر ایده ای برای اصلاح سیستم را رد کرد.

2: استخدام نکردن کسی برای کار

I've been rejected by all the universities I applied to.

من توسط تمام دانشگاه هایی که تقاضا داده بودم رد شده ام.

3: تصمیم به استفاده نکردن، نفروختن، منتشر نکردن چیزی به دلیل کیفیت پایین آن

Imperfect articles are rejected by our quality control.

مقالات ناقص توسط کنترل کیفیت ما رد می شوند.

4: (در خصوص بدن) نپذیرفتن اُرگان جدیدی توسط سیستم دفاعی بدن بعد از پیوند یک عضو

Her body has already rejected two kidneys.

بدن او تاکنون دو کلیه را رد کرده است.

نمایش لغات هم خانواده با reject

کلمات نزدیک به reject

Rejected

شکل گذشته فعل Reject – (صفت) طرد شده

Rejecting

شکل استمراری فعل Reject

Rejection

(اسم) رد، طرد

Rejects

شکل حال ساده فعل Reject

Rejections

جمع اسم Rejection

expansion

Am /ɪkˈspænʃn /volume_up

Br /ɪkˈspænʃn /volume_up

اسم

1: افزایش در اندازه، تعداد یا اهمیت چیزی. توسعه. بسط

The expansion of higher education will continue.

گسترش آموزش عالی ادامه خواهد یافت.

The rapid expansion of the software industry

توسعه سریع صنعت نرم افزاری

Given the necessary investment, this region is perfect for economic expansion.

با توجه به سرمایه گذاری لازم، این منطقه برای توسعه اقتصادی مناسب است.

نمایش لغات هم خانواده با expansion

کلمات نزدیک به expansion

Expansions

جمع اسم Expansion

Expand

(فعل) بسط دادن، گسترش دادن، پهن کردن

Expanded

شکل گذشته فعل Expand – (صفت) منبسط، منبسط شده

Expanding

شکل استمراری فعل Expand

Expands

شکل حال ساده فعل Expand

Expansionism

(اسم - غیر قابل شمارش) توسعه طلبی

Expansive

(صفت) بسیار علاقع مند به صحبت کردن با مردم (خوش مشرب) – بزرگ

clause

Am /klɒːz /volume_up

Br /klɔːz /volume_up

اسم

1: یک قسمت خاص از یک سند رسمی یا حقوقی. بند، ماده

Clause 4 of the constitution is thought to be the most important section.

تصور می شود بند 4 قانون اساسی مهمترین بخش است.

The clause was added to the contract at Carlos's request.

با درخواست کارلوس این بند به قرارداد اضافه شده بود.

2: (دستور زبان) عبارت، جزء (مجموعه ای از چند واژه که دارای فاعل و فعل باشد.)

In the sentence ‘They often go to Italy because they love the food’, ‘They often go to Italy’ is the main clause and ‘because they love the food’ is a subordinate clause.

در جمله (آن ها اغلب به ایتالیا می روند چون آن غذا را دوست دارند)، (آن ها اغلب به ایتالیا می روند) جزء اصلی و (چون آن غذا را دوست دارند) جزء فرعی است.

نمایش لغات هم خانواده با clause

کلمات نزدیک به clause

Clauses

جمع اسم Clause

prime

Am /praɪm /volume_up

Br /praɪm /volume_up

صفت

1: اصلی، مهم، پایه ای

My prime concern is to protect my property.

دغدغه اصلی من حفاظت از ملک من است.

2: عالی، خیلی خوب

The hotel is in a prime location in the city center.

این هتل در موقعیت عالی در مرکز این شهر قرار دارد.

اسم

1: زمانی در زندگی شما که قوی ترین موفق ترین خود هستید. دوره کمال

Middle age can be the prime of life if you have the right attitude.

سنین میانی می تواند دوره کمال زندگی شما باشد اگر ذهنیت درستی داشته باشید.

فعل

1: آماده کردن کسی برای یک موقعیت بنابراین آن ها می دانند که باید چه کاری انجام دهند. از قبل آماده کردن

I'd been primed so I knew not to mention her son.

من از قبل آماده شده بودم بنابراین می دانستم که نباید به پسرش اشاره کنم.

Did you prime her with what to say?

آیا او را در خصوص آنچه بگوید آماده کرده بودی؟

2: بمب یا تفنگ را آماده انفجار یا شلیک کردن

The bomb was primed, ready to explode.

بمب آماده شده بود و مهیای انفجار بود.

3: رنگ آمیزی اولیه یک سطح برای آماده سازی جهت رنگ آمیزی اصلی. بتنه کردن

نمایش لغات هم خانواده با prime

کلمات نزدیک به prime

Primed

شکل گذشته فعل prime

Primes

جمع اسم prime – شکل حال ساده فعل prime

Priming

شکل استمراری فعل prime

Primacy

(اسم - غیر قابل شمارش) تقدم، برتری

target

Am /ˈtɑːrɡɪt /volume_up

Br /ˈtɑːɡɪt /volume_up

اسم

1: هدف

Aim the arrow a little above the target.

پیکان را کمی بالاتر از هدف، نشانه برو.

They received intelligence that the factory was a target for the bombing.

خبری به آن ها رسید که آن کارخانه، هدفی برای بمب گذاری است.

2: یک شخص یا یک گروه خاص از مردم که چیزی آن ها را هدف گرفته است.

The target audience for the TV series is young people aged 13 to 18.

مخاطبِ هدف برای این سریال تلویزیونی جوانان بین 13 تا 18 سال هستند.

فعل

1: هدف گرفتن یا حمله کردن یا سرزنش کردن کسی یا چیزی

The missiles are targeted at several key military sites.

این موشک ها چندین سایت نظامی کلیدی را هدف گرفته است.

2: تلاش کردن برای اثر گذاری روی گروه خاصی از مردم

The campaign is clearly targeted at the young.

این کمپین به وضوح، جوانان هدف قرار داده است.

نمایش لغات هم خانواده با target

کلمات نزدیک به target

Targeted

شکل گذشته فعل Target

Targeting

شکل استمراری فعل Target

Targets

شکل حال ساده فعل Target – جمع اسم Target

objective

Am /əbˈdʒektɪv /volume_up

Br /əbˈdʒektɪv /volume_up

اسم

1: هدف، مقصود، منظور

You must set realistic aims and objectives for yourself.

شما باید برای خودتان اهداف و مقاصدی تعیین کنید.

Our main objective is to improve the company's productivity.

هدف اصلی ما بهبود بهره وری شرکت است.

2: قطعه ای مربوط به میکروسکوپ

The objective lens of a microscope is a very high-powered magnifying glass, with very short focal length.

لنزهای آبجکتیو مربوط به میکروسکوپ یک شیشه با قدرت بسیار زیاد در بزرگنمایی با فاصله کانونی بسیار نزدیک است.

صفت

1: بر پایه حقایق واقعی و به دور از احساسات. بی طرف

I can't really be objective when I'm judging my daughter's work.

وقتی در حال قضاوت کار دخترم هستم واقعاً نمی توانم بی طرف باشم.

2: عینی

Objective reality

واقعیت عینی

The world has an objective reality.

جهان یک واقعیت عینی دارد.

نمایش لغات هم خانواده با objective

کلمات نزدیک به objective

Objectives

جمع اسم objective

Objectively

(قید) به صورت عینی

Objectivity

(اسم - غیر قابل شمارش) عینیت، مادیت

sustainable

Am /səˈsteɪnəbl /volume_up

Br /səˈsteɪnəbl /volume_up

صفت

1: پایدار

Sustainable economic growth

رشد اقتصادی پایدار

2: توانایی ادامه دادن با آسیبی بسیار اندک یا بدون آسیب نسبت به محیط زیست. پایدار

The government should do more to promote sustainable agriculture.

دولت باید اقدامات بیشتری برای ترویج کشاورزی پایدار انجام دهد.

Environmentally sustainable development

توسعه پایدار محیط زیست

نمایش لغات هم خانواده با sustainable

کلمات نزدیک به sustainable

Sustain

(فعل) ادامه دادن، زنده نگه داشتن، تحمل کردن یا تجربه کردن، حمایت کردن از نظر احساسی

Sustainability

(قید) به صورت پایدار

Sustained

شکل گذشته فعل sustain

Sustaining

شکل استمراری فعل sustain

Sustains

شکل حال ساده فعل sustain

Sustenance

(اسم - غیر قابل شمارش) غذا (البته به معنی معاش)، تغذیه

Unsustainable

(صفت) ناپایدار

equivalent

Am /ɪˈkwɪvələnt /volume_up

Br /ɪˈkwɪvələnt /volume_up

صفت

1: داشتن مقدار، ارزش، حجم، کیفیت و ... مشابه

She's doing the equivalent job in the new company but for more money.

او همان کار را در این شرکت جدید انجام می دهد ولی با دستمزد بیشتر.

Surely men and women doing equivalent jobs should be paid the same amount?

حتماً به زن و مردی که کارهای برابر را انجام می دهند باید به یک مقدار پرداخت شود؟

اسم

1: چیزی که در مقدار، ارزش، حجم و غیره برابر با چیز دیگر دارد. معادل

Is there a French word that is the exact equivalent of the English word ‘home’?

آیا واژه فرانسوی که دقیقا معادل واژه انگلیسی home باشد وجود دارد؟

نمایش لغات هم خانواده با equivalent

کلمات نزدیک به equivalent

Equivalents

جمع اسم equivalent

Equivalence

(اسم - غیر قابل شمارش) تعادل

liberal

Am /ˈlɪbərəl /volume_up

Br /ˈlɪbərəl /volume_up

صفت

1: آزادی خواه، روشن فکر

Her parents were far more liberal than mine.

والدین او خیلی بیشتر از والدین من روشن فکر بودند.

2: (در سیاست) هوادارِ اصلاحات و پیشرفت و آزادی های فردی. لیبرال

A liberal politician

یک سیاستمدار لیبرال

3: سخاوتمند

She is very liberal with her money.

او نسبت به پولش بسیار سخاوتمند است.

4: نه دقیقا، بدون توجه یا علاقه به جزئیات

A liberal interpretation of the law

تفسیر غیر دقیقِ این قانون

اسم

1: آزادی خواه

She says she is proud to identify herself as a liberal.

او می گوید که افتخار می کند که خود را لیبرال معرفی کند.

نمایش لغات هم خانواده با liberal

کلمات نزدیک به liberal

Liberalize

(فعل) از شدت قوانین، سیستم ها یا نظارت کاستن (لیبرالیزه کردن)

Liberalism

(اسم - غیر قابل شمارش) آزادی خواه

Liberalization

(اسم - غیر قابل شمارش) آزادی خواه کردن

Liberalized

شکل گذشته فعل Liberalize

Liberalizes

شکل حال ساده فعل Liberalize

Liberalizing

شکل استمراری فعل Liberalize

Liberate

(فعل) آزاد کردن – (در برخی موارد) دزدیدن

Liberated

شکل گذشته فعل Liberate

Liberates

شکل حال ساده فعل Liberate

Liberation

(اسم) رهایی، نجات

Liberations

جمع اسم Liberation

Liberating

شکل استمراری فعل Liberate

Liberator

(اسم) رهایی بخش

Liberators

جمع اسم Liberator

Liberally

(قید) با آزادی

Liberals

جمع اسم Liberal

notion

Am /ˈnoʊʃn /volume_up

Br /ˈnəʊʃn /volume_up

اسم

1: یک ایده یا یک اعتقاد. تصور

I have only a vague notion of what she does for a living.

من تنها تصوری مبهم از آنچه او برای زندگی کردن انجام می دهد، دارم.

He has no notion of the difficulty of the problem.

او تصوری از دشواری این مشکل ندارد.

There seems to be a general notion that nothing can be done about the problem.

به نظر، تصور کلی این است که درباره این مشکل کاری نمی توان کرد.

نمایش لغات هم خانواده با notion

کلمات نزدیک به notion

Notions

جمع اسم Notion

substitution

Am /ˌsʌbstɪˈtuːʃn /volume_up

Br /ˌsʌbstɪˈtjuːʃn /volume_up

اسم

1: تعویض

Two substitutions were made during the game.

دو تعویض در طول مسابقه صورت گرفت.

The substitution of English for French as the world’s common language

تعویض انگلیسی بجای فرانسه به عنوان زبان مشترک جهان

Coach Packard made two substitutions in the second half.

مربی پکارد دو تعویض در نیمه دوم انجام داد.

نمایش لغات هم خانواده با substitution

کلمات نزدیک به substitution

Substitutions

جمع اسم substitution

Substitute

(فعل) تعویض کردن – (اسم) تعویض، جانشین

Substituted

شکل گذشته فعل Substitute

Substitutes

شکل حال ساده فعل Substitute – جمع اسم Substitute

Substituting

شکل استمراری فعل Substitute

generate

Am /ˈdʒenəreɪt /volume_up

Br /ˈdʒenəreɪt /volume_up

فعل

1: تولید کردن یا به وجود آوردن چیزی

We need someone to generate new ideas.

ما به کسی نیاز داریم که ایده های جدید تولید کند.

The new development will generate 1,500 new jobs.

پیشرفت های جدید هزار و پانصد شغل جدید ایجاد خواهد کرد.

Her latest book has generated a lot of excitement.

آخرین کتاب او هیجان زیادی را به وجود آورده است.

نمایش لغات هم خانواده با generate

کلمات نزدیک به generate

Generated

شکل گذشته فعل Generate – (صفت) مولود، تولید شده

Generates

شکل حال ساده فعل Generate

Generating

(اسم) مولد، تولید کننده – شکل استمراری فعل Generate

trend

Am /trend /volume_up

Br /trend /volume_up

اسم

1: تمایل، گرایش

The trend towards home ownership has gone into reverse.

تمایل به سمت مالکیت خانه برعکس شده است.

There is a growing trend towards earlier retirement.

گرایش رو به رشدی به بازنشستگی پیش از موعد وجود دارد.

A trend for romance and nostalgia has emerged.

تمایلی به رمان و نوستالژی ظاهر شده است.

نمایش لغات هم خانواده با trend

کلمات نزدیک به trend

Trends

جمع اسم Trend

revenue

Am /ˈrevənuː /volume_up

Br /ˈrevənjuː /volume_up

اسم

1: درآمدی که یک دولت یا شرکت به طور مرتب کسب می کند.

Taxes provide most of the government's revenue.

مالیات ها بیشتر درآمد دولت را تامین می کنند.

These measures will increase the club's ability to generate revenue.

این اقدامات توانایی باشگاه برای تولید درآمد را افزایش می دهد.

The sport doesn't generate much revenue from ticket sales.

این ورزش درآمد زیادی را از فروش بلیط کسب نمی کند.

نمایش لغات هم خانواده با revenue

کلمات نزدیک به revenue

Revenues

جمع اسم Revenue

compound

Am /ˈkɑːmpaʊnd /volume_up

Br /ˈkɒmpaʊnd /volume_up

اسم

1: یک ماده شیمیایی که از ترکیب دو یا چند المان به وجود می آید.

Salt is a compound of sodium and chlorine.

نمک ترکیبی از سدیم و کلر است.

2: چیزی که شامل دو یا چند بخش است.

3: (در دستور زبان) کلمه ای که از ترکیب دو یا چند کلمه دیگر تشکیل شده باشد.

'Bodyguard' and 'floppy disk' are two examples of compounds.

Bodyguard و floppy disk دو نمونه واژه ترکیبی هستند.

4: منطقه ای که با فنس یا دیوار احاطه شده است و در آن کارخانه یا ساختمان ها قرار دارند. محوطه

A prison compound

محوطه زندان

The gates opened and the troops marched into their compound.

دروازه ها باز شد و سربازان با رژه وارد محوطه خود شدند.

صفت

1: ترکیبی

A compound sentence contains two or more clauses.

یک جمله ترکیبی شامل دو یا چند بند است.

فعل

1: یک موقعیت بد یا یک مشکل را بدتر کردن.

His financial problems were compounded when he unexpectedly lost his job.

مشکلات مالی او وقتی که به صورت غیر منتظرانه شغلش را از دست داد، بدتر شد.

2: ترکیب کردن دو چیز با یکدیگر

نمایش لغات هم خانواده با compound

کلمات نزدیک به compound

Compounded

شکل گذشته فعل Compound

Compounding

شکل استمراری فعل Compound

Compounds

جمع اسم Compound – شکل حال ساده فعل Compound

evolution

Am /ˌevəˈluːʃn /volume_up

Br /ˌiːvəˈluːʃn /volume_up

اسم

1: تکامل، سیر تکاملی

Darwin's theory of evolution

تئوری تکامل داروین

The evolution of language

سیر تکاملی زبان

The new telescope has helped us to understand more about the evolution of the universe.

این تلسکوپ جدید به ما کمک می کند تا بیشتر درباره سیر تکاملی جهان بفهمیم.

This product was an extremely significant step in the evolution of computer games.

این محصول یک گام بسیار مهم در تکامل بازی های کامپیوتری بود.

نمایش لغات هم خانواده با evolution

کلمات نزدیک به evolution

Revolutionary

(صفت) انقلابی، چرخشی – (اسم) فرد انقلابی

Revolutionaries

جمع اسم Revolutionary

Revolutionize

(فعل) انقلابی کردن، تغییرات اساسی دادن

Revolutionized

شکل گذشته فعل revolutionize

Revolutionizes

شکل حال ساده فعل revolutionize

Revolutionizing

شکل استمراری فعل revolutionize

Revolutions

جمع اسم Revolution

conflict

Am /ˈkɑːnflɪkt /volume_up

Br /ˈkɒnflɪkt /volume_up

اسم

1: کشمکشی برای قدرت، مِلک و...

An armed conflict

درگیری مسلحانه

Violent border conflicts

درگیریهای خشن مرزی

2: تقابلی قوی بین مردم، گروه ها و ... که اغلب به خشونت ختم می گردد.

They're having serious conflicts over the budget.

آن ها تقابل های جدی بر سر بودجه داشتند.

The class mediation team was invited to settle the conflict.

از گروه میانجی کلاس برای حل اختلاف دعوت شد.

3: عدم اتفاق نظر در مورد یک ایده، احساس و ...

I don't see any conflicts between the theories.

من هیچ تقابلی پیرامون این تئوری ها نمی بینم.

Our opinions about the company's success in the last decade are in conflict with what the records show.

نظرات ما پیرامون موفقیت شرکت در دهه اخیر با آنچه اسناد نشان میدهد در تناقض است.

There was a noisy conflict over who was the better tennis player.

بگومگوی پر سر و صدایی در مورد اینکه چه کسی تنیسور بهتری است وجود داشت.

فعل

1: ناسازگار بودن، مبارزه کردن

The results of the new research would seem to conflict with existing theories.

نتایج آزمایش جدید به نظر با تئوری های موجود ناسازگار باشد.

نمایش لغات هم خانواده با conflict

کلمات نزدیک به conflict

Conflicted

شکل گذشته فعل conflict

Conflicting

شکل استمراری فعل conflict – (صفت) متناقض

Conflicts

شکل حال ساده فعل conflict – جمع اسم conflict

image

Am /ˈɪmɪdʒ /volume_up

Br /ˈɪmɪdʒ /volume_up

اسم

1: تصویر، تصور، وِجهِ

The advertisements are intended to improve the company's image.

این تبلیغات با هدف ارتقاء وِجهِ شرکت صورت می گیرد.

He stared at his own image reflected in the water.

او به تصویرش که در آب منعکس شده بود خیره شد.

2: تک تصور یا تصویر سازی ذهنی

I had a mental image of what she would look like.

من از اینکه او چه شکلی خواهد بود یک تصور ذهنی داشتم.

The poem is full of images of birth and new life.

این شعر پر از تصویرسازی تولد و زندگی تازه است.

نمایش لغات هم خانواده با image

کلمات نزدیک به image

Imagery

(اسم - غیر قابل شمارش) تصویر سازی

Images

جمع اسم Image

discretion

Am /dɪˈskreʃn /volume_up

Br /dɪˈskreʃn /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: آزادی یا قدرت تصمیم گیری درباره چیزی در شرایط خاص. صلاحدید

I'll leave it up to you to use your discretion.

من این را به تو می سپارم تا از صلاحدید خود استفاده کنید.

I leave the decision to your discretion (= for you to decide).

من این تصمیم را به صلاحدید شما واگذار می کنم.

2: احتیاط درباره آنچه می گویید یا انجام می دهید با هدف اینکه چیزی را مخفی نگه دارید یا از ایجاد شرمندگی یا مشکل برای کسی جلوگیری کنید. بصیرت

This is confidential, but I know that I can rely on your discretion.

این محرمانه است، اما می دانم که می توانم به بصیرت شما تکیه کنم.

نمایش لغات هم خانواده با discretion

کلمات نزدیک به discretion

Discrete

(صفت) مجزا

Discretely

(قید) به صورت مجزا

Discretionary

(صفت) اختیاری، مِیلی

Indiscrete

(صفت) به هم پیوسته

Indiscretion

(صفت) بی خردی، بی ملاحظه گی

entity

Am /ˈentəti /volume_up

Br /ˈentəti /volume_up

اسم

1: چیزی که به صورت جدا از چیز دیگری وجود دارد و هویت خودش را دارد. وجود، موجودیت، هستی

These countries can no longer be viewed as a single entity.

این کشورها دیگر نمی توانند به عنوان یک موجودیت مستقل دیده شوند.

The museums work closely together, but are separate legal entities.

این موزه ها به صورت نزدیک با هم کار می کنند ولی موجودیت حقوقی جدا دارند.

The unit has become part of a larger department and no longer exists as a separate entity.

این واحد به بخشی از یک دپارتمان (شعبه) بزرگتر تبدیل شده است و دیگر به عنوان یک موجودیت مستقل وجود ندارد.

نمایش لغات هم خانواده با entity

کلمات نزدیک به entity

Entities

جمع اسم entity

orientation

Am /ˌɔːriənˈteɪʃn /volume_up

Br /ˌɔːriənˈteɪʃn /volume_up

اسم - غیر قابل شمارش

1: چیزهای خاصی که یک نفر ترجیه می دهد، فکر می کند، معتقد است یا معمولاً انجام می دهد. گرایش، جهت

We employ people without regard to their political orientation.

ما افراد را بدون توجه به گرایش سیاسیشان استخدام می کنیم.

2: فعالیت یا موضوعی که یک شخص یا یک شرکت بسیار به آن علاقه مند است یا به آن توجه دارد. گرایش

The company needs to develop a stronger orientation towards marketing its products.

این شرکت نیاز به ایجاد یک گرایش قوی به سمت بازاریابی محصولات خود دارد.

3: آموزش یا آماده سازی برای یک کار یا یک فعالیت.

The department has arranged an orientation session.

این نهاد یک جلسه آشناسازی ترتیب داده است.

4: مسیر پیش روی یک چیز. جهت

The orientation of the planet's orbit is changing continuously.

جهت مدار این سیاره به صورت مداوم تغییر می کند.

نمایش لغات هم خانواده با orientation

کلمات نزدیک به orientation

Orientate

(فعل) تطبیق دادن، وفق دادن، سازگار کردن

Orientated

شکل گذشته فعل Orientate

Orientates

شکل حال ساده فعل Orientate

Orientating

شکل استمراری فعل Orientate

Orient

(فعل) تطبیق دادن، سازگار کردن – (اسم - غیر قابل شمارش – با O بزرگ و از نظر کشور های غربی) مشرق زمین، خاور دور

Oriented

شکل گذشته فعل Orient – (به عنوان پسوند) گرا (profit-oriented سود گرا - object-oriented شی گرا)

Orienting

شکل استمراری فعل Orient

Orients

شکل حال ساده فعل Orient

consultation

Am /ˌkɑːnslˈteɪʃn /volume_up

Br /ˌkɒnslˈteɪʃn /volume_up

اسم

1: یک جلسه برای تصمیم گرفتن درباره چیزی یا مشاوره دادن. مشاوره، مذاکره، مشورت

The decision was taken after close consultation with local residents.

این تصمیم پس از مشورت نزدیک با ساکنان محلی گرفته شد.

He made the decision in consultation with his parents and teachers.

او این تصمیم را در مشورت با والدین و معلمانش گرفت.

A 30-minute consultation will cost £50.

30 دقیقه مشاوره، 50 یورو هزینه خواهد داشت.

نمایش لغات هم خانواده با consultation

کلمات نزدیک به consultation

Consultancy

(اسم) مشاوره، شرکت مشاوره

Consultancies

جمع اسم Consultancy

Consultant

(اسم) مشاور، رایزن

Consultants

جمع اسم Consultant

Consult

(فعل) مشورت کردن، رایزنی کردن

Consultations

جمع اسم Consultation

Consultative

(صفت) مشاوره ای، مشورتی

Consulted

شکل گذشته فعل consult

Consults

شکل حال ساده فعل consult

Consulting

شکل استمراری فعل consult

mental

Am /ˈmentl /volume_up

Br /ˈmentl /volume_up

صفت

1: مربوط به ذهن یا روند تفکر. ذهنی

She had a mental picture of how the house would look when they finished redecorating it.

او یک تصویر ذهنی از اینکه وقتی آن ها تغییر دکوراسیون خانه را تمام می کنند چطور به نظر خواهد رسید، داشت.

2: روحی، روانی

Many people suffer from some form of mental illness during their lives.

بسیاری از افراد در طول زندگی از نوعی بیماری روانی (یا روحی) رنج می برند.

3: (اصطلاح عامیانه در بریتیش) دیوانه

Watch him. He's mental.

او را ببین. دیوانه است.

نمایش لغات هم خانواده با mental

کلمات نزدیک به mental

Mentality

(اسم - غیر قابل شمارش) ذهنیت، اندیشه

Mentally

(قید) از نظر روانی

monitor

Am /ˈmɑːnɪtər /volume_up

Br /ˈmɒnɪtə(r) /volume_up

صفت

1: مبصر

Rosie was chosen to be monitor in class that day.

آن روز، رُزی به عنوان مبصر کلاس انتخاب شده بود.

2: صفحه نمایش

A PC with a 17-inch color monitor

یک سیستم خانگی با یک مانیتور رنگی 17 اینچ

3: ماشینی که به صورت مرتب چیزی را تِست می کند. دستگاه کنترل

A radiation monitor

دستگاه کنترل تابش

فعل

1: نگاه کردن و بررسی کردن چیزی در یک دوره از زمان با هدف فهمیدن نحوه پیدایش و ایجاد آن. دنبال کردن، پیگیری کردن

Each student's progress is closely monitored.

پیشرفت هر دانش آموز از نزدیک مورد بررسی قرار می گیرد.

نمایش لغات هم خانواده با monitor

کلمات نزدیک به monitor

Monitored

شکل گذشته فعل Monitor

Monitoring

شکل استمراری فعل Monitor

Monitors

جمع اسم Monitor – شکل حال ساده فعل Monitor

challenge

Am /ˈtʃælɪndʒ /volume_up

Br /ˈtʃælɪndʒ /volume_up

فعل

1: گفتن یا نشان دادن اینکه چیزی ممکن است درست، قانونی و... نباشد. زیر سوال بردن

A number of doctors are challenging the study's claims.

تعدادی از پزشکان ادعاهای آن تحقیق را زیر سوال بردند.

2: از اقدام یا اختیارات کسی سوال پرسیدن

She's been challenged on her handling of the problem.

او در خصوص مدیریت آن مشکل بازخواست شده است.

3: امتحان کردن توانایی، مهارت یا قدرت کسی یا چیزی

It's a game that will challenge a child's imagination.

این بازی قدرت تصور کودک را به چالش خواهد کشید.

Trying to become a doctor was quite a challenge, Dick discovered.

دیک فهمید که سعی برای دکتر شدن تقریباً یک چالش اساسی بود.

4: دعوت کردن کسی برای رقابت در یک بازی، مبارزه و ...

I challenge you to a game of chess

من تو را به یک مسابقه شطرنج دعوت میکنم.

Aaron Burr challenged Alexander Hamilton to a duel.

آرون بار، الکساندر هَمیلتون را با یک دوئل به مبارزه طلبید.

No one bothered to challenge the prominent lawyer.

کسی زحمت به مبارزه طلبیدن آن وکیل مشهور را به خود نمی داد.

اسم

1: یک کار یا مشکل سخت: چالش

Passing the test was hardly a challenge [=was very easy] for her.

گذراندن امتحان برای او به سختی یک چالش محسوب میشد.(راحت بود.)

2: دعوت از کسی برای نبرد یا مسابقه و ...

Do you accept my challenge to a game of chess?

آیا دعوت مرا برای یک مسابقه شطرنج می پذیری؟

نمایش لغات هم خانواده با challenge

کلمات نزدیک به challenge

Challenged

شکل گذشته فعل challenge

Challenger

(اسم) مبارزطلب

Challengers

جمع اسم Challenger

Challenges

شکل حال ساده فعل challenge – جمع اسم Challenge

Challenging

شکل استمراری فعل challenge

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها