عضویت عضویت در سایت

تماس تماس با ما
بخش های مختلف وب سایت کوبدار

منو

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها

از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید

برای حمایت از ما کلیک کنید

گروه دوم از لغات ضروری آیلتس و تافل با ترجمه فارسی | آموزش 570 واژه آکادمیک

لیست لغات گروه دوم از مجموعه آموزشی آیلتس و تافل:

  • community
  • .
  • resident
  • .
  • range
  • .
  • construction
  • .
  • strategies
  • .
  • elements
  • .
  • previous
  • .
  • conclusion
  • .
  • security
  • .
  • aspects
  • .
  • acquisition
  • .
  • features
  • .
  • text
  • .
  • commission
  • .
  • regulations
  • .
  • computer
  • .
  • items
  • .
  • consumer
  • .
  • achieve
  • .
  • final
  • .
  • positive
  • .
  • evaluation
  • .
  • assistance
  • .
  • normal
  • .
  • relevant
  • .
  • distinction
  • .
  • region
  • .
  • traditional
  • .
  • impact
  • .
  • consequences
  • .
  • chapter
  • .
  • equation
  • .
  • appropriate
  • .
  • resources
  • .
  • participation
  • .
  • survey
  • .
  • potential
  • .
  • cultural
  • .
  • transfer
  • .
  • select
  • .
  • credit
  • .
  • affect
  • .
  • categories
  • .
  • perceived
  • .
  • sought
  • .
  • focus
  • .
  • purchase
  • .
  • injury
  • .
  • site
  • .
  • journal
  • .
  • primary
  • .
  • complex
  • .
  • institute
  • .
  • investment
  • .
  • administration
  • .
  • maintenance
  • .
  • design
  • .
  • obtained
  • .
  • restricted
  • .
  • conduct
برای دانلود گروه دوم از لغات آیلتس و تافل در غالب پی دی اف روی این لینک کلیک کنید. توجه داشته باشید که این فایل های pdf صرفاً جنبه مرور برایتان داشته باشد و آموزش اصلی را از داخل سایت دنبال کنید چون علاوه بر بروزرسانی ها و افزودن ابزارهای جدید یادگیری در سایت، تلفظ های صوتی و کلمات هم خانواده در فایل های پی دی اف وجود ندارد.

نکته: چنانچه اگر نتوانستید فایل ها را با استفاده از دانلود منیجر دریافت کنید، مطابق تصویر زیر، ابتدا وارد قسمت Options دانلود منیجر شده و سپس روی تَب General کلیک کنید و بعد از آن مرورگری را که با استفاده از آن وارد وبسایت ما شده اید را با برداشتن تیک آن موقتاً غیر فعال کنید و سپس با کلیک روی لینک های دانلود اقدام به دریافت فایل نمایید تا خود مرورگر اقدام به دانلود فایل ها نماید.

راهنمای دانلود
FYI: مجموعه آموزشی پیش رو تنها برای مطالعه شخصی زبان آموز مجاز است و هر گونه کپی برداری و انتشار این مجموعه مجاز نیست.
community

Am /kəˈmjuːnəti /volume_up

Br /kəˈmjuːnəti /volume_up

اسم

1: همه کسانی که در یک منطقه، شهر، کشور و... زندگی می کنند یا مردمی که به دلیل نژاد، مذهب و... مشترک و متحد در نظر گرفته می شوند. جامعه

There's a large black community living in this area.

یک جامعه بزرگ از سیاه پوستان در این منطقه زندگی می کنند.

Her ideas have attracted a lot of attention in the scientific community.

ایده های او توجه زیادی را در بین جامعه علمی جلب کرده است.

2: در شبکه ها ی اجتماعی، گروهی از مردم که علایق مشترک دارند یا می خواهند به هدف مشترکی برسند.

Let your voice be heard on this issue; join our Facebook community.

اجازه دهید حرف شما درباره این موضوع شنیده شود، به اجتماع ما در فیسبوک بپیوندید.

3: گروهی از حیوانات و گیاهان که در یک مکان یا محیط رشد می کنند یا زندگی می کنند.

نمایش لغات هم خانواده با community

کلمات نزدیک به community

Communities

جمع اسم Community

resident

Am /ˈrezɪdənt /volume_up

Br /ˈrezɪdənt /volume_up

اسم

1: کسی که در یک جا زندگی می کند یا خانه دارد. ساکن، مقیم

The local residents were angry at the lack of parking spaces.

ساکنان این محله از نبود جای پارک عصبانیند.

This pool is for the use of hotel residents only.

این استخر تنها برای استفاده ساکنین هتل است.

2: دکتری که در حال آموختن است و در یک بیمارستان مشغول کار است. دستیار پزشک

She's a first-year resident in oncology at Boston General Hospital.

او در سال اول کارآموزی آنکولوژی در بیمارستان عمومی بوستون است.

صفت

1: مقیم، ساکن

The town’s resident population (= not tourists or visitors)

جمعیت مقیم این شهر (نه بازدید کنندگان و توریست ها)

نمایش لغات هم خانواده با resident

کلمات نزدیک به resident

Reside

(فعل) اقامت داشتن، ساکن شدن

Resided

شکل گذشته فعل Reside

Residence

(اسم) محل اقامت

Residences

جمع اسم Residence

Residential

(صفت) مسکونی، محلی

Residents

جمع اسم Resident

Resides

شکل حال ساده فعل Reside

Residing

شکل استمراری فعل Reside

range

Am /reɪndʒ /volume_up

Br /reɪndʒ /volume_up

اسم

1: یک مجموعه از چیزی های مشابه. رِنج، سری

I offered her a range of options.

من به او یک سری از آپشن ها را پیشنهاد کردم.

2: محدوده، بازه

Most of the students are in the 17–20 age range.

بیشتر دانشجویان در محدوده سنی 17 تا 20 سال هستند.

This was outside the range of his experience.

این خارج از محدوده تجربه اش بود.

3: یک سری از محصولات از نوع خاص

Our new range of hair products

سری جدید محصولات موی ما

4: فاصله ای که در آن چیزی را می توان دید یا شنید.

The child was now out of her range of vision (= not near enough for her to see).

آن بچه اکنون خارج از بازه بیناییش بود (به اندازه ای نزدیک نبود که او ببیند)

5: بُرد یک اسلحه

These missiles have a range of 300 miles.

این سلاح ها بُردی معادل 300 مایل دارند.

نمایش لغات هم خانواده با range

کلمات نزدیک به range

Ranges

جمع اسم Range

construction

Am /kənˈstrʌkʃn /volume_up

Br /kənˈstrʌkʃn /volume_up

اسم

1: ساخت و ساز یا ساخت چیزی مثل ساختمان، پل و ...

Our new offices are still under construction (= being built).

اداره جدید ما هنوز در حال ساخت است.

Work has begun on the construction of the new airport.

کار برای ساخت یک فرودگاه جدید شروع شده است.

2: یک ساختمان، یک سازه

What's that concrete and metal construction over there?

آن سازه بتنی و فلزی در آنجا چیست؟

نمایش لغات هم خانواده با construction

کلمات نزدیک به construction

Construct

(فعل) ساختن، ایجاد کردن، بنا کردن

Constructed

شکل گذشته فعل Construct – (صفت) ساخته شده، بنا شده

Constructing

شکل استمراری فعل Construct

Constructions

جمع اسم Construction

Constructive

(صفت) سودمند، سازنده (مانند یک انتقاد سازنده)

Constructs

شکل حال ساده فعل Construct

Reconstruct

(فعل) از نو ساختن، احیا کردن

Reconstructed

شکل گذشته فعل Reconstruct – (صفت) احیاء شده

Reconstructing

شکل استمراری فعل Reconstruct

Reconstruction

(اسم) نوسازی

Reconstructions

جمع اسم Reconstruction

Reconstructs

شکل حال ساده فعل Reconstruct

strategy

Am /ˈstrætədʒi /volume_up

Br /ˈstrætədʒi /volume_up

اسم

1: یک نقشه برای رسیدن به هدفی خاص. استراتژی

I think it's time to adopt a different strategy in my dealings with him.

فکر می کنم وقت آن رسیده است که در برخورد خودم با او استراتژی متفاوتی اتخاذ کنم.

This strategy could cause more problems than it solves.

این استراتژی می تواند باعث مشکلات بیشتری شود تا اینکه آن را حل کند.

Chess is a game that requires strategy.

شترنج یک بازی است که به استراتژی دقیق نیاز دارد.

نمایش لغات هم خانواده با strategy

کلمات نزدیک به strategy

Strategic

(صفت) راهبردی

Strategies

جمع اسم strategy

Strategically

(قید) به صورت استراتیژیک

Strategist

(اسم) استراتژیست

Strategists

جمع اسم Strategist

element

Am /ˈelɪmənt /volume_up

Br /ˈelɪmənt /volume_up

اسم

1: یک بخش لازم یا معمول از چیزی. المان

Cost was a key element in our decision.

هزینه، المان کلیدی در تصمیم ما است.

The movie had all the elements of a good thriller.

این فیلم تمام المان ها برای یک تریلر خوب را دارد. (thriller یک ژانر فیلم است.)

2: (در شیمی) عنصر، مانند اکسیژن، نیتروژن و ...

Mendeleev realized that the physical and chemical properties of elements were related to their atomic mass in a 'periodic' way

مندلیوف فهمید که ویژگی های فیزیکی و شیمیایی عناصر با عدد اتمی آن ها به شکل متناوب در ارتباط است.

نمایش لغات هم خانواده با element

کلمات نزدیک به element

Elements

جمع اسم Element

previous

Am /ˈpriːviəs /volume_up

Br /ˈpriːviəs /volume_up

صفت

1: قبلی

No previous experience is necessary for this job.

تجربه قبلی برای این کار لازم نیست.

I couldn't believe it when I heard the news. I'd only seen him the previous day.

وقتی خبر را شنیدم نتوانستم آن را باور کنم. من فقط روز قبل او را دیده بودم.

He has two daughters from a previous marriage.

او دو دختر از ازدواج قبلی دارد.

نمایش لغات هم خانواده با previous

کلمات نزدیک به previous

Previously

(قید) قبلاً، سابقاً

conclusion

Am /kənˈkluːʒn /volume_up

Br /kənˈkluːʒn /volume_up

اسم

1: تصمیمی که می گیرید وقتی شما تمام اطلاعات در مورد آن موضوع را بررسی می کنید. نتیجه، استنتاج

New evidence might lead to the conclusion that we are wrong.

شواهد جدید ممکن است به این نتیجه ختم شود که ما اشتباه می کنیم.

The conclusion of your essay is good, but the final sentence is too long and complicated.

نتیجه گیری مقاله شما خوب است، اما جمله آخر خیلی طولانی و پیچیده است.

2: پایان چیزی مانند یک سخنرانی، فیلم، کتاب و ...

The film has a boringly predictable conclusion.

این فیلم یک پایان کسل کننده قابل پیش بینی دارد.

نمایش لغات هم خانواده با conclusion

کلمات نزدیک به conclusion

Conclude

(فعل) خاتمه دادن به یک کتاب، جلسه یا سخنرانی – قرارداد بستن – نتیجه گرفتن

Concluded

شکل گذشته فعل Conclude

Concludes

شکل حال ساده فعل Conclude

Concluding

شکل استمراری فعل Concluding – (صفت) پایانی (مانند قسمت پایانی یک سریال)

Conclusions

جمع اسم Conclusion

Conclusive

(صفت) قطعی، نهایی

Conclusively

(قید) به صورت قطعی، قطعاً

Inconclusive

(صفت) بی نتیجه، ناتمام

Inconclusively

(قید) بدون نتیجه

security

Am /sɪˈkjʊrəti /volume_up

Br /sɪˈkjʊərəti /volume_up

اسم

1: امنیت، مربوط به امنیت

The station was closed for two hours because of a security alert.

ایستگاه برای 2 ساعت به دلیل هشدار امنیتی بسته شده بود.

You need some financial security when you have children.

وقتی بچه دارید به کمی امنیت اقتصادی نیازمندید.

If it's a choice between higher pay and job security, I'd prefer to keep my job.

اگر انتخابی بین پرداخت بالا و امنیت شغلی باشد من حفظ کردن کارم (امنیت شغلی) را ترجیه می دهم.

نمایش لغات هم خانواده با security

کلمات نزدیک به security

Insecure

(صفت) نا امن، غیر مطمئن، متزلزل

Insecurities

جمع اسم Insecurity

Insecurity

(اسم) ناامنی، تزلزل

Insecurities

جمع اسم Insecurity

Secure

(صفت) امن، مطمئن، ایمن – (فعل) بدست آوردن چیزی با سختی زیاد، حفظ کردن، تامین مالی کردن

Secured

شکل گذشته فعل Secure

Securely

(قید) به صورت ایمن

Secures

شکل حال ساده فعل Secure

Securing

شکل استمراری فعل Secure

Securities

جمع اسم security

aspect

Am /ˈæspekt /volume_up

Br /ˈæspekt /volume_up

اسم

1: بخش یا قابلیت خاصی از یک موقعیت، ایده، یک مشکل و ...جنبه، وَجه، منظر

This was one aspect of her character he hadn't seen before.

این یک جنبه از شخصیت او بود که آن پسر قبلا ندیده بود.

Which aspects of the job do you most enjoy?

از کدام جنبه این کار لذت می برید؟

2: ظاهر یک مشکل، شخص، مکان و ...

Events began to take on a more sinister aspect.

اتفاقات ظاهر شیطانی بیشتری به خود گرفتند.

نمایش لغات هم خانواده با aspect

کلمات نزدیک به aspect

Aspects

جمع اسم aspect

acquisition

Am /ˌækwɪˈzɪʃn /volume_up

Br /ˌækwɪˈzɪʃn /volume_up

اسم

1: روندی برای گرفتن و پذیرش چیزی. اکتساب، فراگیری

Language acquisition (= learning a language without being taught) starts at a very young age.

فراگیری زبان (یادگیری زبان به صورت ناخواسته) از سنین پایین شروع می شود.

2: چیزی که کسی می خرد یا به دست می آورد یا به او داده می شود مخصوصاً برای افزودن به یک مجموعه و گالری

His latest acquisition is a racehorse.

آخرین خرید او یک اسب مسابقه بود.

The Art Society is holding an exhibition of recent acquisitions.

این جامعه هنری در حال برگزاری یک نمایشگاه برای دستاوردهای جدید است.

نمایش لغات هم خانواده با acquisition

کلمات نزدیک به acquisition

Acquire

(فعل) به دست آوردن، اندوختن

Acquired

شکل گذشته فعل Acquire

Acquires

شکل حال ساده فعل Acquire

Acquiring

شکل استمراری فعل Acquire

Acquisitions

جمع اسم Acquisition

feature

Am /ˈfiːtʃər /volume_up

Br /ˈfiːtʃə(r) /volume_up

اسم

1: ویژگی، خصیصه. چیزی که درباره یک مکان یا یک چیز، مهم یا جذاب یا معمول است.

Teamwork is a key feature of the training program.

کارِ گروهی یک ویژگی کلیدی این برنامه آموزشی است.

Which features do you look for when choosing a car?

هنگام انتخاب یک ماشین، کدام ویژگی ها را مدنظر دارید؟

2: چهره یک نفر شامل دماغ، دهن، چشم ها و فُرم صورت

Her eyes are her most striking feature.

چشمان او بارزترین ویژگی چهره اوست.

3: (در روزنامه، تلویزیون) یک مقاله ویژه یا یک ویژه برنامه

A feature on holidaying with your dog

یک ویژه برنامه درباره تعطیلات با سگتان

4: یک فیلم سینمایی که بیش از 90 دقیقه زمان دارد.

فعل

1: افزودن یا نشان دادن چیزی به عنوان یک بخش مهم یا یک چیز مهم

This week's broadcast features a report on victims of domestic violence.

برنامه این هفته گزارشی از قربانیان خشونت خانگی را به تصویر می کشد.

It's an Australian company whose logo features a red kangaroo.

این یک شرکت استرالیایی است که لوگویش یک کانگروی قرمز را نشان می دهد.

A study of language should feature in an English literature course.

مطالعه زبان باید در یک دوره ادبیات انگلیسی افزوده شود.

نمایش لغات هم خانواده با feature

کلمات نزدیک به feature

Featured

شکل گذشته فعل Feature

Features

شکل حال ساده فعل Feature - جمع اسم Feature

Featuring

شکل استمراری فعل Feature

text

Am /tekst /volume_up

Br /tekst /volume_up

اسم

1: متن

I'll send you a text as soon as I have any news.

به محض اینکه هر خبری به دست آوردم پیامک می کنم!

The newspaper had printed the full text of the president's speech.

روزنامه متن تمام سخنرانی رئیس جمهور را منتشر کرد.

The spelling mistakes in the text had been highlighted in green.

اشتباهات املایی در این متن به رنگ سبز برجسته شده بود.

نمایش لغات هم خانواده با text

کلمات نزدیک به text

Texts

جمع اسم Text

Textual

(صفت) متنی

commission

Am /kəˈmɪʃn /volume_up

Br /kəˈmɪʃn /volume_up

فعل

1: به صورت رسمی از کسی درخواست کنید تا به جای شما بنویسد یا چیزی را بسازد یا کاری را انجام دهد. گُماشتن، ماموریت دادن

They commissioned me to write a series of articles on language.

آن ها به من ماموریت دادند تا سلسله مقالاتی را درباره زبان بنویسم.

اسم

1: گروهی از افراد که به صورت رسمی انتخاب شده اند تا اطلاعاتی را درباره یک مشکل بدست بیاورند یا نتایج را مورد بررسی قرار دهند که چرا آن مشکل وجود دارد. کُمیسیون، هیئت

The government has set up a commission to investigate the problem of inner city violence.

دولت برای تحقیق درباره مشکل خشونت درون شهری یک کمیسیون تشکیل داده است.

2: مقدار پولی که به کسی برای فروش یک کالا داده می شود. حق کمیسیون

You get a 10% commission on everything you sell.

شما برای هر چیزی که به فروش برسانید، 10 درصد کمیسیون می گیرید.

3: مقدار پولی که توسط بانک و ... برای انجام خدمت خاصی دریافت می شود.

1% commission is charged for cashing traveler’s cheques.

یک درصد کمیسیون هزینه نقد کردن تراول است.

4: یک درخواست رسمی از کسی برای انجام یک کار هنری یا ساخت و ساز. سفارش

She's just got a commission to paint Sir Ellis Pike's wife.

او فقط یک سفارش برای نقاشی همسر سر الیس پیک دریافت کرده است.

نمایش لغات هم خانواده با commission

کلمات نزدیک به commission

Commissioned

شکل گذشته فعل Commission

Commissioner

(اسم) رئیس پلیس (مامور عالی دولت)

Commissioners

جمع اسم Commissioner

Commissioning

شکل استمراری فعل Commission

Commissions

جمع اسم Commission – شکل حال ساده فعل Commission

regulation

Am /ˌreɡjuˈleɪʃn /volume_up

Br /ˌreɡjuˈleɪʃn /volume_up

اسم

1: مقررات، قانون

Too many rules and regulations

قوانین و مقررات بسیار زیاد

New safety regulations have been brought in.

مقررات ایمنی جدید وضع شده است.

صفت

1: طبق قانون و مقررات، قانونی

The girls were all wearing regulation shoes.

همه دختران کفش قانونی داشتند.

نمایش لغات هم خانواده با regulation

کلمات نزدیک به regulation

Deregulate

(فعل) برداشتن کنترل دولت یا قوانین دولت از یک شرکت یا فعالیت - خصوصی سازی کردن

Deregulated

شکل گذشته فعل Deregulate

Deregulates

شکل حال ساده فعل Deregulate

Deregulating

شکل استمراری فعل Deregulate

Deregulation

(اسم - غیر قابل شمارش) خصوصی سازی

Regulate

(فعل) تنظیم کردن (چیزی مانند درجه کولر)، نظم دادن، میزان کردن

Regulated

شکل گذشته فعل Regulate

Regulates

شکل حال ساده فعل Regulate

Regulating

شکل استمراری فعل Regulate

Regulations

جمع اسم Regulation

Regulator

(اسم) تنظیم کننده، تعدیل کننده

Regulators

جمع اسم Regulator

Regulatory

(صفت) تنظیمی

Unregulated

(صفت) کنترل نشده

computer

Am /kəmˈpjuːtər /volume_up

Br /kəmˈpjuːtə(r) /volume_up

اسم

1: کامپیوتر

I need some advice on which computer to buy.

من به کمی مشاوره برای اینکه چه کامپیوتری بخرم نیاز دارم.

Modern computers can hold huge amounts of information.

کامپیوترهای جدید مقدار زیادی از اطلاعات را می توانند نگه دارند.

We've put all our records on computer.

ما تمام گزارشات را داخل کامپیوتر قرار داده ایم.

نمایش لغات هم خانواده با computer

کلمات نزدیک به computer

Computation

(اسم) محاسبات، شمارش، محاسبه

Computational

(صفت) محاسباتی

Computations

جمع اسم Computation

Computable

(صفت) قابل شمارش، قابل محاسبه

Compute

(فعل) محاسبه کردن

Computed

شکل گذشته فعل Compute

Computerized

(صفت) کامپیوتری شده

Computers

جمع اسم Computer

Computing

شکل استمراری فعل Compute – (اسم) رشته کامپیوتر

Computes

شکل حال ساده فعل Compute

item

Am /ˈaɪtəm /volume_up

Br /ˈaɪtəm /volume_up

اسم

1: آیتم. یک جزء از یک لیست

Can I pay for each item separately?

می توانم هر کدام از آیتم ها را به صورت جدا بخرم؟

The last item on the list

آخرین گزینه در لیست

The restaurant has a long menu of about 50 items.

این رستوران یک منوی بلند با حدود 50 آیتم دارد.

نمایش لغات هم خانواده با item

کلمات نزدیک به item

Itemize

(فعل) لیست کردن مخصوصاً با ذکر جزئیات هر کدام

Itemized

شکل گذشته فعل Itemize

Itemizes

شکل حال ساده فعل Itemize

Itemizing

شکل استمراری فعل Itemize

Items

جمع اسم Item

consumer

Am /kənˈsuːmər /volume_up

Br /kənˈsjuːmə(r) /volume_up

اسم

1: کسی که کالایی را می خرد یا از خدماتی استفاده می کند. مصرف کننده

The new telephone rates will affect all consumers.

هزینه جدید تلفن روی تمام مصرف کنندگان اثر خواهد داشت.

The United States is currently the world's largest consumer of energy.

آمریکا در حال حاضر بزرگترین مصرف کننده انرژی در جهان است.

Agricultural companies have failed to convince consumers that kind of potato is safe.

کمپانی های کشاورزی نتوانستند مصرف کنندگان را قانع کنند که آن نوع سیب زمینی ایمن است.

نمایش لغات هم خانواده با consumer

کلمات نزدیک به consumer

Consume

(فعل) مصرف کردن منابعی مانند انرژی، زمان یا سوخت مخصوصاً در مقدار زیاد - خوردن یا نوشیدن به مقدار زیاد – از پا درآمدن یا تحلیل رفتن به دلیل احساس شدید نسبت به چیزی (مانند احساس حسادت شدید)

Consumed

شکل گذشته فعل Consume

Consumers

جمع اسم Consumer

Consumes

شکل حال ساده فعل Consume

Consuming

شکل استمراری فعل Consumer

Consumption

(اسم - غیر قابل شمارش) مصرف

achieve

Am /əˈtʃiːv /volume_up

Br /əˈtʃiːv /volume_up

فعل

1: موفق شدن در دستیابی به یک هدف خاص، یک موقعیت خوب و یا دست یابی به یک استاندارد مخصوصاً اگر در طی زمان حاصل شود.

She finally achieved her ambition to visit South America.

او سرانجام به آرزویش برای دیدن آمریکای جنوبی رسید.

He has already achieved his main ambition in life - to become wealthy.

او هم اکنون به آزوی اصلی خود در زندگی یعنی ثروتمند شدن دست یافته است.

I've been working all day, but I feel as if I've achieved nothing.

من تمام روز داشتم کار می کردم ولی احساس می کنم که چیزی به دست نیاوردم. (دست آوردی نداشتم)

نمایش لغات هم خانواده با achieve

کلمات نزدیک به achieve

Achievable

(صفت) قابل دستیابی

Achieved

شکل گذشته فعل Achieve

Achievement

(اسم) موفقیت، پیروزی، کار بزرگ

Achievements

جمع اسم Achievement

Achieves

شکل حال ساده فعل Achieve

Achieving

شکل استمراری فعل Achieve

final

Am /ˈfaɪnl /volume_up

Br /ˈfaɪnl /volume_up

صفت

1: پایانی، پایان

The referee blew the final whistle.

داور در سوت پایان دمید.

No one could have predicted the final outcome.

هیچ کس نمی توانست نتیجه نهایی را پیش بینی کند.

I'll give you $500 for it, and that's my final offer!

من 500 دلار بابت آن می دهم و این پیشنهاد نهایی من است.

نمایش لغات هم خانواده با final

کلمات نزدیک به final

Finalize

(فعل) به پایان رساندن

Finalized

شکل گذشته فعل Finalize

Finalizes

شکل حال ساده فعل Finalize

Finalizing

شکل استمراری فعل Finalize

Finalization

(اسم - غیر قابل شمارش) تصمیم نهایی درباره یک نقشه، زمان و ...

Finality

(اسم - غیر قابل شمارش) قطعیت (مانند قطعیت مرگ)

Finally

(قید) سرانجام

positive

Am /ˈpɑːzətɪv /volume_up

Br /ˈpɒzətɪv /volume_up

صفت

1: پر از امید و انگیزه و اندیشه مثبت

There was a very positive response to our new design - people seemed very pleased with it.

بازخوردهای مثبتی نسبت به طراحی جدید ما وجود داشت. به نظر، مردم از آن خیلی راضی بودند.

2: رو به جلو. قدم برداشتن در جهت موفقیت. مفید، موثر

We must take positive steps to deal with the problem.

ما باید قدم های مثبتی برای برخورد با این مشکل اتخاذ کنیم.

3: اعلام رضایت یا موافقت

Most people have been very positive about the show.

بیشتر مردم با آن برنامه خیلی موافق هستند.

4: جواب مثبت در یک آزمایش پزشکی

5: با بار الکتریکی مثبت

نمایش لغات هم خانواده با positive

کلمات نزدیک به positive

Positively

(قید) به طور مثبت

evaluation

Am /ɪˌvæljuˈeɪʃn /volume_up

Br /ɪˌvæljuˈeɪʃn /volume_up

اسم

1: فرایند قضاوت یا محاسبه کیفیت، اهمیت، مقدار یا ارزش چیزی. ارزیابی، سنجش

Evaluation of this new treatment cannot take place until all the data has been collected.

ارزیابی این روش درمانِ جدید نمی تواند صورت پذیرد تا وقتی که همه داده ها جمع آوری شوند.

It is very difficult to make a detailed evaluation.

خیلی سخت است که یک ارزیابی دقیق ترتیب دهیم.

We need to carry out a proper evaluation of the new system.

ما باید ارزیابی صحیح از سیستم جدید انجام دهیم.

نمایش لغات هم خانواده با evaluation

کلمات نزدیک به evaluation

Evaluate

(فعل) ارزیابی کردن، سنجیدن

Evaluated

شکل گذشته فعل Evaluate

Evaluates

شکل حال ساده فعل Evaluate

Evaluating

شکل استمراری فعل Evaluate

Evaluations

جمع اسم Evaluation

Evaluative

(صفت) ارزشگذاری شده، ارزشگذارانه (بعد از بررسی دقیق)

Re-evaluate

(فعل) دوباره ارزیابی کردن با هدف ایجاد تغییر یا ارزش گذاری جدید

Re-evaluated

شکل گذشته فعل Re-evaluate

Re-evaluates

شکل حال ساده فعل Re-evaluate

Re-evaluating

شکل استمراری فعل Re-evaluate

Re-evaluation

(اسم - غیر قابل شمارش) سنجش مجدد

assistance

Am /əˈsɪstəns /volume_up

Br /əˈsɪstəns /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: کمک یا حمایت

Despite his cries, no one came to his assistance.

با اینکه اشک میریخت کسی به کمکش نیامد.

The company needs more financial assistance from the government.

این شرکت به کمک مالی بیشتری از طرف دولت نیاز دارد.

He can walk only with the assistance of crutches.

او می تواند تنها با کمک عصا قدم بزند.

نمایش لغات هم خانواده با assistance

کلمات نزدیک به assistance

Assistant

(اسم) دستیار، معاون

Assistants

جمع اسم Assistant

Assist

(فعل) کمک کردن – (اسم – در ورزش) پاس گُل

Assisted

شکل گذشته فعل Assist

Assisting

شکل استمراری فعل Assist

Assists

شکل حال ساده فعل Assist – جمع اسم Assist

Unassisted

(صفت) بدن کمک کسی یا چیزی

normal

Am /ˈnɔːrml /volume_up

Br /ˈnɔːml /volume_up

صفت

1: معمول، عادی

My day began in the normal way, and then I received a very strange phone call.

روز من عادی شروع شد و سپس من یک تماس تلفنی خیلی عجیب دریافت کردم.

He was able to lead a normal life, despite the illness.

علارغم بیماری او توانست یک زندگی عادی را سپری کند.

They were selling the goods at half the normal cost.

آن ها کالاها را نصف قیمت معمول به فروش رسانده بودند.

نمایش لغات هم خانواده با normal

کلمات نزدیک به normal

Abnormal

(صفت) غیرعادی، غیرطبیعی

Abnormally

(قید) به صورت غیر طبیعی

Normalization

(اسم - غیر قابل شمارش) عادی سازی

Normalize

(فعل) عادی سازی کردن - (در خصوص داده ها و اطلاعات) تحت یک قائده (مثلاً یک بازه عددی) درآوردن داده ها با هدف مقایسه در یک رِنج محدودتر

Normalized

شکل گذشته فعل Normalize

Normalizes

شکل حال ساده فعل Normalize

Normalizing

شکل استمراری فعل Normalize

Normality

(اسم - غیر قابل شمارش) حالت عادی

Normally

(قید) به صورت عادی

relevant

Am /ˈreləvənt /volume_up

Br /ˈreləvənt /volume_up

صفت

1: خیلی مرتبط. مربوطه، مناسب

Education should be relevant to the child's needs.

تعلیم و تربیت باید با نیاز کودک مرتبط باشد.

Send me all the relevant information.

تمام اطلاعات مربوطه را برای من ارسال کن.

Her novel is still relevant today.

رمان او امروزه نیز مناسب است. (به شرایط جامعه امروز نیز ربط دارد)

نمایش لغات هم خانواده با relevant

کلمات نزدیک به relevant

Irrelevance

(اسم) بی ربطی یا بی اهمیتی

Irrelevancies

جمع اسم Irrelevance

Irrelevant

(صفت) بی ربط، نامربوط، بی اهمیت

Relevance

(اسم - غیر قابل شمارش) ربط، ارتباط

distinction

Am /dɪˈstɪŋkʃn /volume_up

Br /dɪˈstɪŋkʃn /volume_up

اسم

1: یک تفاوت بین دو چیز مشابه

There is a sharp distinction between crimes which involve injury to people and those that don't.

تفاوت فاحشی بین جرم هایی که شامل زخمی شدن مردم هستند و جرم هایی که این چنین نیستند وجود دارد.

2: برتری، امتیاز

Eliot’s distinction as a poet

برتری الیوت به عنوان یک شاعر

She had the distinction of being the first woman to fly the Atlantic.

او این امتیاز را داشت که اولین زنی است که روی اقیانوس آتلانتیک پرواز کرده است.

3: فرق

The new law makes no distinction between adults and children (= treats them equally).

قانون جدید بین بزرگسال و کودک فرقی نمی گذارد.

نمایش لغات هم خانواده با distinction

کلمات نزدیک به distinction

Distinctions

جمع اسم Distinction

Distinctive

(صفت) مشخص به دلیل تفاوت آن نسبت به بقیه، متمایز

Distinctively

(قید) به طرز مشخص

Distinct

(صفت) متمایز، مشخص، متفاوت

Distinctly

(قید) به طرز مشخص

Indistinct

(صفت) نامشخص، نامعلوم

Indistinctly

(قید) به طرز نامعلوم

region

Am /ˈriːdʒən /volume_up

Br /ˈriːdʒən /volume_up

اسم

1: ناحیه

One of the most densely populated regions of North America.

یکی از متراکم ترین نواحی جمعیتی در آمریکای شمالی.

The less-developed regions of the world

نواحی کمتر توسعه یافته جهان

2: یک بخش خاص از بدن

He said he had sharp pains in the stomach region.

او گفت که درد شدیدی در ناحیه معده دارد.

نمایش لغات هم خانواده با region

کلمات نزدیک به region

Regional

(صفت) منطقه ای، بخشی

Regionally

(قید) به صورت منطقه ای

Regions

جمع اسم Region

traditional

Am /trəˈdɪʃənl /volume_up

Br /trəˈdɪʃənl /volume_up

صفت

1: مربوط به سنت و آداب و رسوم

It's traditional in America to eat turkey on Thanksgiving Day.

در آمریکا مرسوم است که در عید شکرگزاری بوقلمون بخورند.

In some countries it is traditional for a bride to wear white.

در برخی از کشورها برای عروس رسم است که سفید بپوشد.

I'm a great lover of traditional Irish music

من عاشق موسیقی سنتی ایرلند هستم.

نمایش لغات هم خانواده با traditional

کلمات نزدیک به traditional

Non-traditional

(صفت) غیر سنتی

Traditionalist

(اسم) اهل سنت، سنت گرا

Traditionalists

جمع اسم traditionalist

Traditionally

(قید) به صورت سنتی

Tradition

(اسم) سنت

Traditions

جمع اسم Tradition

impact

Am /ˈɪmpækt /volume_up

Br /ˈɪmpækt /volume_up

اسم

1: تاثیر شدیدی که چیزی روی چیز دیگر می گذارد.

The book discusses the impact of Christian thinking on western society.

این کتاب درباره تاثیر شدید تفکر مسحیت روی جامعه غرب بحث می کند.

2: ضربه ناشی از برخورد یک شی با شی دیگر

The impact knocked him off balance.

آن ضربه او را از تعادل خارج کرد.

All these measures, enforced by law or adopted by choice, reduce the risk of serious injury from crash impact.

تمام این اقدامات ، که توسط قانون اجرا شده و یا به صورت انتخابی اتخاذ شده است ، خطر آسیب جدی در اثر ضربه تصادف را کاهش می دهد.

فعل

1: اثر گذاشتن روی چیزی

A big decline in exports will impact (on) the country’s economy.

کاهش شدید صادرات بر اقتصاد کشور تأثیر خواهد گذاشت.

نمایش لغات هم خانواده با impact

کلمات نزدیک به impact

Impacted

شکل گذشته فعل Impact – (صفت) تحت فشار، تحت تاثیر چیزی

Impacting

شکل استمراری فعل Impact

Impacts

جمع اسم Impact – شکل حال ساده فعل Impact

consequence

Am /ˈkɑːnsɪkwens /volume_up

Br /ˈkɒnsɪkwəns /volume_up

اسم

1: نتیجه، عاقبت مخصوصاً اگر بد باشد

This decision could have serious consequences for the industry.

این تصمیم می تواند عواقب جدی برای صنعت داشته باشد.

The government is trying to do more to educate the public about the consequences of drug abuse.

دولت در تلاش است تا آموزش بیشتری را به مردم درباره عواقب سوء استفاده از آرام بخش ارائه دهد.

He always makes snap decisions and never thinks about their consequences.

او همیشه تصمیمات فوری می گیرد و هرگز به پیامدهای آنها فکر نمی کند.

نمایش لغات هم خانواده با consequence

کلمات نزدیک به consequence

Consequences

جمع اسم Consequence

Consequent

(صفت) رُخ دادن به عنوان نتیجه چیزی، متعاقب

Consequently

(قید) متعاقباً

chapter

Am /ˈtʃæptər /volume_up

Br /ˈtʃæptə(r) /volume_up

اسم

1: هر قسمت جدا در یک کتاب یا متون دیگر. فصل، بخش

The book has exercises at the end of every chapter.

این کتاب در پایان هر بخش تمرینات دارد.

Read Chapter 10 before class tomorrow.

فصل 10 را تا قبل از کلاس فردا بخوانید.

2: بخشی از یک دوره زمانی طولانی که در آن چیزهایی اتفاق می افتد.

That chapter of my life closed when I had a serious riding accident.

آن فصل از زندگی من وقتی که تصادف رانندگی شدیدی داشتم بسته شد.

The period before the revolution is an interesting chapter in British history.

دوره زمانی قبل از انقلاب یک فصل جذاب در تاریخ بریتانیا بود.

نمایش لغات هم خانواده با chapter

کلمات نزدیک به chapter

Chapters

جمع اسم Chapter

equation

Am /ɪˈkweɪʒn /volume_up

Br /ɪˈkweɪʒn /volume_up

اسم

1: (در ریاضیات) تساوی، معادله

In the equation 3x - 3 = 15, x = 6.

در تساوی 3x - 3 = 15، ایکس برابر 6 است.

2: مشکلِ دشواری که تنها با در نظر گرفتن همه المان های موثر قابل حل است. معادله

Managing the economy is a complex equation of controlling inflation and reducing unemployment.

مدریت اقتصاد معادله پیچیده ای از کنترل تورم و کاهش بیکاری است.

When you're starting your own business, difficulties and frustrations are part of the equation.

هنگامی که کار خود را شروع می کنید، مشکلات و ناامیدی ها بخشی از معادله هستند.

نمایش لغات هم خانواده با equation

کلمات نزدیک به equation

Equate

(فعل) برابر در نظر گرفتن

Equated

شکل گذشته فعل Equate

Equates

شکل حال ساده فعل Equate

Equating

شکل استمراری فعل Equate

Equations

جمع اسم Equation

appropriate

Am /əˈproʊpriət /volume_up

Br /əˈprəʊpriət /volume_up

فعل

1: چیزی یا ایده کسی یا هر چیز دیگر را برای استفاده خودتان برداشتن مخصوصاً اگر غیر قانونی و بدون اجازه باشد.

He lost his job when he was found to have appropriated some of the company's money.

وقتی کشف شد که او مقداری از پول شرکت را برای استفاده شخصی برداشته است کارش را از دست داد.

صفت

1: مناسب، قابل قبول یا صحیح برای یک موقعیت خاص

Is this film appropriate for small children?

آیا این فیلم برای بچه های کم سن و سال مناسب است.

What would be an appropriate course of action in such a situation?

راه مناسب برای اقدام در چنین موقعیتی چه چیزی می تواند باشد؟

نمایش لغات هم خانواده با appropriate

کلمات نزدیک به appropriate

Appropriately

(قید) به طور مناسب

Appropriateness

(اسم - غیر قابل شمارش) تناسب، اقتضاء

Inappropriate

(صفت) نامناسب

Inappropriately

(قید) به طور نامناسب

Appropriates

شکل حال ساده فعل Appropriate

Appropriated

شکل گذشته فعل Appropriate

Appropriating

شکل استمراری فعل Appropriate

resource

Am /ˈriːsɔːrs /volume_up

Br /rɪˈsɔːs /volume_up

فعل

1: چیزِ مورد نیازی را با پول یا امکانات تامین کردن

The school must be properly resourced with musical instruments and audio equipment.

مدرسه باید به صورت صحیح با ابزار آلات موسیقی و تجهیزات صوتی تامین شود.

اسم

1: منبع

The country's greatest resource is the dedication of its workers.

بزرگترین منبع این کشور فداکاری کارگرانش است.

We must make the most efficient use of the available financial resources.

ما باید موثرترین استفاده را از منابع مالی در دسترس انجام دهیم.

نمایش لغات هم خانواده با resource

کلمات نزدیک به resource

Resourced

شکل گذشته فعل Resource

Resourceful

(صفت) کاردادن، زیرک

Resources

شکل حال ساده فعل Resource – جمع اسم Resource

Resourcing

شکل استمراری فعل Resource

participation

Am /pɑːrˌtɪsɪˈpeɪʃn /volume_up

Br /pɑːˌtɪsɪˈpeɪʃn /volume_up

اسم

1: مشارکت

Thank you for your participation.

به خاطر مشارکت شما سپاس گذارم.

Voter participation has declined by 5%.

مشارکت آرا 5٪ کاهش یافته است.

We want more participation in the decision-making.

ما می خواهیم مشارکت بیشتری در تصمیم گیری داشته باشیم.

نمایش لغات هم خانواده با participation

کلمات نزدیک به participation

Participant

(اسم) شرکت کننده، شریک، سهیم

Participants

جمع اسم Participant

Participate

(فعل) شرکت کردن، شریک شدن

Participated

شکل گذشته فعل Participate

Participates

شکل حال ساده فعل Participate

Participating

شکل استمراری فعل Participate – (صفت قبل از یک اسم) شرکت کننده

Participatory

(صفت) مشارکتی

survey

Am /ˈsɜːrveɪ /volume_up

Br /ˈsɜːveɪ /volume_up

اسم

1: نظر سنجی، بررسی (در حالت کلی این واژه به معنی بررسی دقیق است)

A recent survey showed 75% of those questioned were in favor of the plan.

یک نظرسنجی جدید نشان داد که 75٪ از کسانی که مورد سوال قرار گرفته بودند طرفدار طرح بودند.

A recent survey showed that 58 percent of people did not know where their heart is.

بررسی اخیر نشان داد که 58 درصد مردم نمی دانند قلبشان کجاست.

2: نقشه برداری

A geological survey

نقشه برداری زمین شناسی

فعل

1: نقشه برداری کردن

Before the new railway was built, its route was carefully surveyed.

قبل از ساخت راه آهن جدید، مسیر آن با دقت نقشه برداری شد.

2: جستجو کردن و بررسی کردن به صورت دقیق

He got out of the car to survey the damage.

او از ماشینش پیاده شد تا خسارت را بررسی کند.

نمایش لغات هم خانواده با survey

کلمات نزدیک به survey

Surveyed

شکل گذشته فعل survey

Surveying

شکل استمراری فعل survey

Surveys

جمع اسم survey – شکل حال ساده فعل survey

potential

Am /pəˈtenʃl /volume_up

Br /pəˈtenʃl /volume_up

صفت

1: بالقوه، احتمالی. ممکن در صورتی که شرایطی موجود گردد.

Many potential customers are waiting for a fall in prices before buying.

بسیاری از مشتریان بالقوه، قبل از خرید، منتظر کاهش قیمت هستند.

We estimate the potential market for the new phones to be around one million people in this country alone.

تخمین می زنیم که بازار احتمالی تلفن های جدید فقط در این کشور حدود یک میلیون نفر باشد.

اسم – غیر قابل شمارش

1: توانایی کسی یا چیزی برای پیشرفت و توسعه یا دستف یافت به چیزی یا موفق شده در چیزی. پتانسیل

The region has enormous potential for economic development.

این ناحیه پتانسیل بسیار زیادی برای توسعه دارد.

نمایش لغات هم خانواده با potential

کلمات نزدیک به potential

Potentially

(قید) به صورت بالقوه

cultural

Am /ˈkʌltʃərəl /volume_up

Br /ˈkʌltʃərəl /volume_up

صفت

1: مربوط به عادات، رسومات و اعتقادات یک جامعه. فرهنگی

Cultural differences between the two communities

تفاوت فرهنگی بین این دو جامعه

The country has a rich cultural heritage.

این کشور از میراث فرهنگی غنی برخوردار است.

2: مربوط به هنر، ادبیات، موسیقی و ... در یک جامعه. تربیتی

Cultural activities

فعالیت های تربیتی

Students need to have time for relaxation and cultural activities, as well as for academic work.

دانشجویان مثل کارهای دانشگاهی به زمانی برای استراحت و فعالیت های تربیتی نیاز دارند.

نمایش لغات هم خانواده با cultural

کلمات نزدیک به cultural

Culturally

(قید) به صورت فرهنگی

Culture

(اسم) فرهنگ، تمدن – (فعل) گروهی از سلول ها یا باکتری ها را برای مصارف پزشکی پرورش دادن

Cultured

شکل گذشته فعل Culture – (صفت – در مورد افراد) تحصیل کرده

Culturing

شکل استمراری فعل Culture

Cultures

جمع اسم Culture – شکل حال ساده فعل Culture

transfer

Am /trænsˈfɜːr /volume_up

Br /trænsˈfɜː(r) /volume_up

فعل

1: منتقل کردن چیزی یا کسی از یک جا به جایی دیگر

We were transferred from one bus into another.

ما از یک اتوبوس به یک اتوبوس دیگر منتقل شدیم.

2: از یک مدرسه، دانشگاه، شغل و غیره به یک مدرسه، دانشگاه، شغل وغیره دیگر منتقل شدن و رفتن

After a year he transferred to University College, Dublin.

بعد از یک سال او به دانشگاه دوبلین نقل مکان کرد.

3: منتقل کردن احساس، بیماری، روحیه و غیره به کسی

I decided to transfer my loyalty to my local team.

من تصمیم گرفتم تا حس وفاداری خودم را به تیم منتقل کنم.

This disease is rarely transferred from mother to baby.

این بیماری به ندرت از مادر به نوزاد منتقل می شود.

4: چیزی را به طور قانونی مال کس دیگری کردن

She transferred the house to her daughter before she died.

او خانه را قبل از مرگش به دخترش داد (منتقل کرد).

5: منتقل کردن یک تماس تلفنی از یک تلفن به دیگری

I'll be upstairs, so could you transfer my phone calls up there, please?

من در طبقه بالا خواهم بود ، بنابراین می توانید تماسهای تلفنی مرا از آنجا منتقل کنید ، لطفاً؟

اسم

1: انتقال

Electronic data transfer

انتقال الکترونیکی داده

The transfer from the airport to the hotel is included in the price.

انتقال از فرودگاه به هتل به قیمت اضافه شده است.

2: بازیکنی که از یک تیم به تیم دیگری می رود.

It was the first goal he had scored since his transfer from Chelsea.

این اولین گلی بود که او از زمان انتقالش از چلسی به ثمر رساند.

نمایش لغات هم خانواده با transfer

کلمات نزدیک به transfer

Transferable

(صفت) قابل انتقال، انتقال پذیر

Transference

(اسم - غیر قابل شمارش) انتقال، واگذاری، تحویل

Transferred

شکل گذشته فعل Transfer – (صفت) منتقل، انتقال یافته

Transferring

شکل استمراری فعل Transfer

Transfers

جمع اسم Transfer – شکل حال ساده فعل Transfer

select

Am /sɪˈlekt /volume_up

Br /sɪˈlekt /volume_up

فعل

1: انتخاب کردن

He hasn't been selected for the team.

او برای تیم انتخاب نشده است.

I selected the best staff available.

من بهترین چیزهای در دسترس را انتخاب کردم.

صفت

1: بهترین نوع یا با کیفیت ترین مخصوصاً اگر در اندازه یا مقداری کوچک باشد. برگزیده، خاص، ممتاز

These activities should be available to all students, not just a select few.

این فعالیت ها باید برای همه دانش آموزان در دسترس باشد نه فقط برای چند برگزیده.

They live in a very select area.

آن ها در یک منطقه خیلی ممتاز زندگی می کنند.

نمایش لغات هم خانواده با select

کلمات نزدیک به select

Selected

شکل گذشته فعل Select – (صفت) منتخب، انتخاب شده

Selecting

شکل استمراری فعل Selecting

Selection

(اسم) انتخاب، گزینش

Selections

جمع اسم Selection

Selective

(صفت) انتخابی، گزینشی، برگزیده

Selectively

(قید) به صورت انتخابی

Selector

(اسم) انتخاب کننده

Selectors

جمع اسم Selector

Selects

شکل حال ساده فعل Select – جمع اسم Select

credit

Am /ˈkredɪt /volume_up

Br /ˈkredɪt /volume_up

اسم

1: اعتبار (به مفهوم عامه). افتخار

She got no credit for solving the problem.

او هیچ اعتباری برای حل مشکل نداشت.

She is a credit to her family.

او اعتباری برای خانواده اش است.

2: توافقی که با یک فروش گاه دارید تا پول را بعداً بپردازید. نسیه، اعتبار

We bought the dishwasher on credit.

ما ماشین ضرفشویی را نسیه خریدیم.

3: اعتبار و پولی که از بانک دریافت می کنید.

The bank refused further credit to the company.

بانک از دادن اعتبار بیشتر به شرکت سرباز زد.

4: قابل اعتماد برای اینکه پولی به شما بدهند و شما آن را باز گردانید.

Her credit isn't good anywhere now.

اکنون اعتبار او در هیچ جا خوب نیست.

فعل

1: پول واریز کردن به حساب بانکی، شارژ کردن حساب بانکی

They credited my account with $20 after I pointed out the mistake.

آن ها بعد از اینکه من به آن تخلف اشاره کردم، 20 دلار به حسابم واریز کردند.

2: باورکردن چیزی که به نظر درست می آید.

He even tried to pretend he was my son - can you credit it?

او حتی تلاش کردن تا ظاهر کند که پسر من است – می توانی این را باور کنی؟

نمایش لغات هم خانواده با credit

کلمات نزدیک به credit

Credited

شکل گذشته فعل credit

Crediting

شکل استمراری فعل credit

Creditor

(اسم) بدهکار

Creditors

جمع اسم Creditor

Credits

جمع اسم Credit – شکل حال ساده فعل Credit

affect

Am /əˈfekt /volume_up

Br /əˈfekt /volume_up

فعل

1: تاثیری روی کسی یا چیزی گذاشتن یا تغییری در آن ایجاد کردن

Both buildings were badly affected by the fire.

هر دو ساختمان به طرز بدی به وسیله آتش تحت تاثیر قرار گرفته اند.

Researchers are looking at how a mother's health can affect the baby in the womb.

محققان در جستجوی این هستند که چطور سلامت مادر می تواند روی کودک داخل رحم تاثیر بگذارد.

2: وانمود کردن یا تظاهر کردن به یک احساس یا فکر

To all his problems she affected indifference.

با همه مشکلاتش او وانمود می کرد بی تفاوت است.

نمایش لغات هم خانواده با affect

کلمات نزدیک به affect

Affected

شکل گذشته فعل Affect – (صفت) تحت تاثیر واقع شده

Affecting

شکل استمراری فعل Affect

Affective

(صفت) موثر

Affectively

(قید) به طور موثر

Affects

شکل حال ساده فعل Affect

Unaffected

(صفت) بدون تاثیر (درد، رنج و ...) ، (در مورد یک شخص) بی ریا

category

Am /ˈkætəɡɔːri /volume_up

Br /ˈkætəɡəri /volume_up

اسم

1: (در یک سیستم برای دستقسیم کردن اجزا بر اساس ظاهر، کیفیت و ...) دسته، طبقه، رده

Each category has several subdivisions.

هر دسته چندین زیر مجموعه دارد.

The results can be divided into three main categories.

این نتایج را می توان در سه دسته اصلی طبقه بندی کرد.

People are individuals and you can’t really put them into categories.

مردم منحصربه فرد هستند و شما واقعاً نمی توانید آن ها را دسته بندی کنید.

نمایش لغات هم خانواده با category

کلمات نزدیک به category

Categories

جمع اسم category

Categorization

(اسم - غیر قابل شمارش) دسته بندی

Categorize

(فعل) دسته بندی کردن، طبقه بندی کردن

Categorized

شکل گذشته فعل Categorize

Categorizes

شکل حال ساده فعل Categorize

Categorizing

شکل استمراری فعل Categorize

perceive

Am /pərˈsiːv /volume_up

Br /pəˈsiːv /volume_up

فعل

1: فهمیدن و آگاه شدن درباره چیزی. درک کردن، دریافتن

I perceived a change in his behavior.

من متوجه تغییر در رفتار او شدم.

I perceived something moving in the shadows.

من فهمیدم که چیزی در آن سایه ها در حال حرکت است.

The patient was perceived to have difficulty in breathing.

بیمار دریافته بود که در تنفس مشکل دارد.

2: فکر کردن درباره چیزی به طریقی خاص

The way people perceive the real world is strongly influenced by the language they speak.

طریقی که مردم درباره جهان پیرامون می اندیشند به طرز قدرتمندی تحت تاثیر زبانی است که با آن سخن می گویند.

نمایش لغات هم خانواده با perceive

کلمات نزدیک به perceive

Perceived

شکل گذشته فعل Perceive

Perceives

شکل حال ساده فعل Perceive

Perceiving

شکل استمراری فعل Perceive

Perception

(اسم) ادراک، درک، احساس

Perceptions

جمع اسم Perception

seek

Am /siːk /volume_up

Br /siːk /volume_up

فعل

1: تلاش کردن برای پیدا کردن یا به دست آوردن چیزی مخصوصاً چیزی که یک شی فیزیکی نیست.

She is actively seeking work.

او فعالانه در جستجوی کار است.

The government is seeking ways to reduce the cost of health care.

دولت در تلاش برای پیدا کردن راهی برای کاهش هزینه های درمانی است.

2: درخواست کردن و طلب کردن توصیه، اجازه، کمک و ...

They suggested she seek advice from the legal department.

آن ها به او پیشنهاد دادند از آن دپارتمان حقوقی مشاوره بخواهد (درخواست کمک کند).

She managed to calm him down and seek help from a neighbor.

موفق شد او را آرام کند و از همسایه کمک بخواهد.

نمایش لغات هم خانواده با seek

کلمات نزدیک به seek

Seeking

شکل استمراری فعل Seek

Seeks

شکل حال ساده فعل Seek

Sought

شکل گذشته فعل Seek

focus

Am /ˈfoʊkəs /volume_up

Br /ˈfəʊkəs /volume_up

فعل

1: تمرکز کردن، متمرکز شدن

Each exercise focuses on a different grammar point.

هر تمرین روی یک نکته گرامری متفاوت متمرکز است.

2: (در مورد چشم و بینایی) سازگار شدن

It took a few moments for her eyes to focus in the dark.

اندکی زمان برد تا چشمانش با تاریکی سازگار شود.

When they first took the bandages off, her eyes couldn't focus properly (= she couldn't see clearly).

وقتی آن ها برای اولین بار پانسمان را برداشتند چشمانش نمی توانست به خوبی ببیند.

اسم

1: نقطه اصلی و مرکزی چیزی مخصوصاً مرکز توجه. کانون

I think Dave likes to be the focus of attention.

فکر می کنم که دیو دوست دارد کانون توجه باشد.

What is the focus of your report?

تمرکز گزارش شما روی چیست؟

2: (در فیزیک) کانون عدسی

The focus of a lens

کانون عدسی

نمایش لغات هم خانواده با focus

کلمات نزدیک به focus

Focused

شکل گذشته فعل focus

Focuses

شکل حال ساده فعل focus – جمع اسم focus

Focusing

شکل استمراری فعل focus

Refocus

(فعل) تلاش و تمرکز بیشتر روی چیزی انجام دادن

Refocused

شکل گذشته فعل Refocus

Refocuses

شکل حال ساده فعل Refocus

Refocusing

شکل استمراری فعل Refocus

purchase

Am /ˈpɜːrtʃəs /volume_up

Br /ˈpɜːtʃəs /volume_up

اسم

1:چیزی که شما خریداری می کنید.

How do you wish to pay for your purchases?

دوست دارید چطور خریدهای خود را حساب کنید؟

A house is the most expensive purchase that most people ever make.

خانه گرانترین خریدی است که بیشتر مردم در طول زندگیشان انجام می دهند.

فعل

1: خرید کردن

The land has been purchased by the army.

این زمین توسط ارتش خریداری شده است.

نمایش لغات هم خانواده با purchase

کلمات نزدیک به purchase

Purchased

شکل گذشته فعل Purchase

Purchaser

(اسم) خریدار

Purchasers

جمع اسم Purchaser

Purchases

جمع اسم Purchase – شکل حال ساده فعل Purchase

Purchasing

شکل استمراری فعل Purchase

injury

Am /ˈɪndʒəri /volume_up

Br /ˈɪndʒəri /volume_up

اسم

1: صدمه فیزیکی به کسی بر اثر تصادف یا حمله. جراحت

Several train passengers received serious injuries in the crash.

چندین مسافر قطار جراحات جدی را در تصادف متحمل شدند.

There's a chance of injury in almost any sport.

تقریباً در تمام ورزش ها احتمالی برای جراحت وجود دارد.

He suffered awful injuries in the crash.

او از جراحات خیلی بدی در تصادف رنج برد.

نمایش لغات هم خانواده با injury

کلمات نزدیک به injury

Injure

(فعل) آسیب رساندن، آزار رساندن

Injured

شکل گذشته فعل Injure – (صفت) آسیب دیده

Injures

شکل حال ساده فعل Injure

Injuries

جمع اسم Injury

Injuring

شکل استمراری فعل Injure

Uninjured

(صفت) آسیب ندیده

site

Am /saɪt /volume_up

Br /saɪt /volume_up

اسم

1: مکان چیزی

The company hasn't yet chosen the site for the new hospital.

شرکت هنوز مکانی را برای بیمارستان جدید انتخاب نکرده است.

A site has been chosen for the new school.

مکانی برای مدرسه جدید انتخاب شده است.

2: on site داخل یک اداره، شرکت و ...

Here are two restaurants on site.

دو رستوران داخل کارخانه وجود دارد.

3: off site بیرون از اداره، شرکت و ...

The next time the meeting had to be held off site.

ملاقات آینده باید در خارج از شرکت برگزار شود.

فعل

1: وجود داشتن یا ساختن در یک محل خاص

The company's head office is sited in Rome.

دفتر اصلی شرکت در رم قرار دارد.

The castle is magnificently sited high up on a cliff.

این قلعه با شکوه در بالای یک صخره قرار گرفته است.

نمایش لغات هم خانواده با site

کلمات نزدیک به site

Sites

جمع اسم Site – شکل حال ساده فعل Site

Sited

شکل گذشته فعل Site

Siting

شکل استمراری فعل Site

journal

Am /ˈdʒɜːrnl /volume_up

Br /ˈdʒɜːnl /volume_up

اسم

1: روزنامه یا مجله ای که به صورت مرتب منتشر می شود و درباره یک موضوع خاص است.

The British Medical Journal

روزنامه پزشکی بریتانیا

He's had several articles published in scholarly journals.

وی چندین مقاله در مجلات علمی منتشر کرده است.

The journal comes out five times a year.

این مجله 5 بار در سال منتشر می شود.

نمایش لغات هم خانواده با journal

کلمات نزدیک به journal

Journals

جمع اسم Journal

primary

Am /ˈpraɪmeri /volume_up

Br /ˈpraɪməri /volume_up

صفت

1: اصلی، مهمترین، پایه ای

The money I earn is extra, my husband's job is our primary source of income.

پولی که من به دست می آورم مازاد است، کار همسرم منبع اصلی درآمد ماست.

Our primary concern must be the children.

نگرانی اصلی ما باید بچه ها باشند.

2: پایه تحصیلی کودکان

A primary school

مدرسه ابتدایی

اسم

1: Primary election (در آمریکا) انتخابات مقدماتی که به منظور محدود کردن تعداد نامزدها پیش از برگزاری یک انتخابات سراسری برای یک سِمَت سیاسی برگزار میشود. انتخابات‌های مقدماتی یکی از ابزارهای احزاب یا ائتلاف‌های سیاسی به منظور رسیدن به وحدت نظر بر روی یک یا چند نامزد پیش از یک انتخابات است. (منبع: ویکی پدیا)

نمایش لغات هم خانواده با primary

کلمات نزدیک به primary

Primaries

جمع اسم Primary

Primarily

(قید) در درجه اول

complex

Am /ˈkɑːmpleks /volume_up

Br /ˈkɒmpleks /volume_up

صفت

1: ساخته شده از چیزها و بخش های زیاد که با هم در ارتباطند. پیچیده

The company has a complex organizational structure.

این شرکت یک ساختار پیچیده سازمانی دارد.

2: دشوار برای فهمیدن. پیچیده

The writer has used several complex grammatical constructions.

نویسنده از چندین دستور گرامری پیچیده استفاده کرده است.

اسم

1: مجموعه ای از ساختمان های شبیه به هم در یک منطقه. مجموعه

They live in a large apartment complex.

آن ها در یک مجموعه آپارتمانی بزرگ زندگی می کنند.

2: یک ناراحتی خاص یا یک ترس ناخواسته که فردی دارد مخصوصاً اگر نتیجه یک تجربه تلخ در گذشته باشد. عُقده

I think he's got a complex about being bald.

من فکر می کنم او در مورد طاس بودن عقده داشت.

نمایش لغات هم خانواده با complex

کلمات نزدیک به complex

Complexes

جمع اسم complex

Complexities

جمع اسم Complexity

Complexity

(اسم) پیچیدگی

institute

Am /ˈɪnstɪtuːt /volume_up

Br /ˈɪnstɪtjuːt /volume_up

اسم

1: سازمانی که در آن افراد کارهای علمی خاصی انجام می دهند. انستیتو، موسسه

The institute will invest 5 million in the project.

این موسسه 5 میلیون در این پروژه سرمایه گذاری خواهد کرد.

A research institute

یک پژوهشکده

فعل

1: شروع کردن یا تاسیس کردن یا بنیان نهادن یک سیسم، قانون و ...

The new management intends to institute a number of changes.

مدیریت جدید در نظر دارد تا چند تغییر را شروع کند.

نمایش لغات هم خانواده با institute

کلمات نزدیک به institute

Instituted

شکل گذشته فعل institute

Institutes

شکل حال ساده فعل institute – جمع اسم institute

Instituting

شکل استمراری فعل institute

Institution

(اسم) موسسه، نهاد

Institutions

جمع اسم Institution

Institutional

(صفت) موسسه ای، سازمانی (institutional food غذای سازمانی)

Institutionalize

(فعل) کسی را که قادر به زندگی مستقل نیست را در یک موسسه پناه دادن – چیزی را به عنوان بخش همیشگی و مورد احترام یک سازمان، سیستم، جامعه و غیره قرار دادن (رسمی کردن)

Institutionalized

شکل گذشته فعل Institutionalize

Institutionalizes

شکل حال ساده فعل Institutionalize

Institutionalizing

شکل استمراری فعل

Institutionally

(قید) به صورت سازمانی

investment

Am /ɪnˈvestmənt /volume_up

Br /ɪnˈvestmənt /volume_up

اسم

1: صرف پول، زمان، تلاش و غیره روی چیزی با هدف کسب منفعت. سرمایه گذاری

The account requires a minimum investment of €1,000.

این حساب به حداقل هزار یورو سرمایه گذاری نیاز دارد.

There's been a significant investment of time and energy in order to make the project a success.

سرمایه گذاریِ بسیاری از زمان و انرژی با هدف موفق کردن پروژه وجود دارد.

We're always looking for investment opportunities.

ما همواره به دنبال فرصت های سرمایه گذاری هستیم.

نمایش لغات هم خانواده با investment

کلمات نزدیک به investment

Invest

(فعل) سرمایه گذاری کردن

Invested

شکل گذشته فعل Invest

Investing

شکل استمراری فعل Invest

Investments

جمع اسم Investment

Investor

(اسم) سرمایه گذار

Investors

جمع اسم Investor

Invests

شکل حال ساده فعل Invest

Reinvest

(فعل) دوباره سرمایه گذاری کردن روی سرمایه قبلی یا روی یک سرمایه جدید

Reinvested

شکل گذشته فعل Reinvest

Reinvesting

شکل استمراری فعل Reinvest

Reinvestment

(اسم - غیر قابل شمارش) سرمایه گذاری مجدد

Reinvests

شکل حال ساده فعل Reinvest

administration

Am /ədˌmɪnɪˈstreɪʃn /volume_up

Br /ədˌmɪnɪˈstreɪʃn /volume_up

اسم

1: مدیریت (به صورت admin نیز به کار می رود)

She has little experience in admin

او تجربه کمی در مدیریت دارد.

The decision to cancel the trip was made by the school administration.

تصمیم لغو اردو توسط مدیریت مدرسه اتخاذ شده است.

2: دوره ریاست جموری یا دوره حکومت

The Obama administration

دوره ریاست جمهوری اوباما

The Clinton administration has been full of surprises.

دوره ریاست جمهوری کلینتون پر از غافلگیری بود.

نمایش لغات هم خانواده با administration

کلمات نزدیک به administration

Administer

(فعل) اداره کردن - مدیریت کردن - توزیع کردن چیزی مانند دارو و غیره

Administers

شکل حال ساده فعل Administer

Administered

شکل گذشته فعل Administer

Administering

شکل استمراری فعل Administer

Administrations

جمع اسم Administration

Administrative

(صفت) اداری، مدیریتی، اجرایی

Administratively

(قید) به صورت اداری

Administrator

(اسم) مدیر، سرپرست

Administrators

جمع اسم Administrator

maintenance

Am /ˈmeɪntənəns /volume_up

Br /ˈmeɪntənəns /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: حفظ چیزی در شرایط خوب و مطلوب با بررسی و تعمیر آن به صورت مرتب.

Old houses need a lot of maintenance.

خانه های قدیمی به مراقبت زیادی نیاز دارند.

The magazine offers tips on cutting your house maintenance costs.

این مجله برای کم کردن هزینه های نگه داری خانه روش هایی پیشنهاد می دهد.

The network will be down for an hour for routine maintenance.

این شبکه برای نگه داری های متداول یک ساعت قطع خواهد شد.

نمایش لغات هم خانواده با maintenance

کلمات نزدیک به maintenance

Maintain

(فعل) حفظ کردن - نگه داشتن در حالت خوب گذشته

Maintained

شکل گذشته فعل Maintain

Maintaining

شکل استمراری فعل Maintain

Maintains

شکل حال ساده فعل Maintain

design

Am /dɪˈzaɪn /volume_up

Br /dɪˈzaɪn /volume_up

اسم

1: ترسیم یا مجموعه ای از ترسیم هایی که نشان می دهد چطور یک ساختمان یا محصول ساخته شده است و چطور کار می کند و به نظر می رسد. طراحی

Have you seen the designs for the new shopping center?

آیا طراحی های مرکز خرید جدید را دیده اید؟

2: هنر طراحی

He's studying design in Paris.

او طراحی را در پاریس خوانده است.

3: الگویی که برای دکوراسیون چیزی استفاده می شود. طرح

I like the design on your sweatshirt.

من طرح روی پیراهن شما را دوست دارم.

فعل

1: طراحی کردن

This range of clothing is specially designed for shorter women.

این رده از لباس ها به صورت ویژه برای خانوم های کوتاه قد طراحی شده است.

Adam designed and wrote the software.

آدام این نرم افزار را طراحی و برنامه نویسی کرد.

This dictionary is designed for advanced learners of English.

این دیکشنری برای زبان آموزان سطح بالای انگلیسی طراحی شده است.

نمایش لغات هم خانواده با design

کلمات نزدیک به design

Designed

شکل گذشته فعل design

Designer

(اسم) طراح

Designers

جمع اسم Designer

Designing

شکل استمراری فعل Design – (صفت – در توصیف یک فرد) حیله گر

Designs

جمع اسم Design – شکل حال ساده فعل Design

obtain

Am /əbˈteɪn /volume_up

Br /əbˈteɪn /volume_up

فعل

1: به دست آوردن، کسب کردن

First editions of these books are now almost impossible to obtain.

اکنون اولین نسخه از این کتاب برای به دست آوردن تقریبا غیر ممکن است.

In the second experiment they obtained a very clear result.

در دومین آزمایش آن ها به یک نتیجه خیلی روشن دست یافتند.

2: (در مورد یک شرایط و موقعیت) وجود داشتن

Conditions of extreme poverty now obtain in many parts of the country.

شرایط فقر شدید اکنون در بسیاری از مناطق کشور وجود دارد.

نمایش لغات هم خانواده با obtain

کلمات نزدیک به obtain

Obtainable

(صفت) قابل حصول، دست یافتنی

Obtained

شکل گذشته فعل obtain

Obtaining

شکل استمراری فعل obtain

Obtains

شکل حال ساده فعل obtain

Unobtainable

(صفت) غیرقابل تحقق یا دسیابی

restricted

Am /rɪˈstrɪktɪd /volume_up

Br /rɪˈstrɪktɪd /volume_up

صفت

1: محدود و منحصر مخصوصاً توسط قانون

It’s difficult trying to work in such a restricted space.

تلاش برای کار کردن در چنین فضای محدودی سخت است.

The sale of alcohol is restricted to people over the age of 18.

فروش الکل به افراد بالای 18 سال محدود شده است.

2: محدودیت در توانایی و حرکت

The accident left her with restricted movement in her right leg.

تصادف برای او محدودیت حرکتی در پای راستش بر جای گذاشت.

In those days women led very restricted lives.

در آن روزها زنان زندگی بسیار محدودی (به لحاظ حقوق و آزادی) را سپری می کردند.

نمایش لغات هم خانواده با restricted

کلمات نزدیک به restricted

Restrict

(فعل) محدود کردن، منحصر کردن

Restricted

شکل گذشته فعل Restrict – (صفت)

Restricting

شکل حال ساده فعل Restrict

Restriction

(اسم) محدودیت، انحصار

Restrictions

جمع اسم Restriction

Restrictive

(صفت) محدود کننده

Restrictively

(قید) به صورت محدود

Restricts

شکل حال ساده فعل Restrict

Unrestricted

(صفت) نامحدود

conduct

Am /kənˈdʌkt /volume_up

Br /kənˈdʌkt /volume_up

اسم – غیر قابل شمارش

1: رفتار، سلوک (نه در حالت کلی بلکه در محیطی خاص مانند اداره)

Improving standards of training and professional conduct

ارتقای استانداردهای آموزشی و رفتار حرفه ای

An inquiry into the conduct of the police

تحقیق در مورد رفتار پلیس

فعل

1: انجام یک فعالیت یا یک پروسه مخصوصاً با هدف کسب اطلاعات یا اثبات یک واقعیت

We are conducting a survey of consumer attitudes towards organic food.

ما در حال انجام یک نظر سنجی از ذهنیت مصرف کنندگان در خصوص غذای اُرگانیک هستیم.

Is it really necessary to conduct experiments on animals?

آیا انجام آزمایشات روی حیوانات واقعاً ضروری است؟

2: رهبری کردن یک گروه موسیقی و ارکستر

The orchestra is conducted by John Williams.

این ارکستر توسط جان ویلیامز رهبری می شود.

3: (در شیمی و فیزیک) انتقال گرما یا الکتریسیته

Aluminum, being a metal, readily conducts heat.

آلومینیوم، به دلیل فلز بودن، به راحتی گرما را منتقل می کند.

نمایش لغات هم خانواده با conduct

کلمات نزدیک به conduct

Conducted

شکل گذشته فعل conduct

Conducting

شکل استمراری فعل conduct

Conducts

شکل حال ساده فعل conduct

برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:

لیست آموزش ها