برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:
از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید
معنی dizzy به فارسی + مثالهای واقعی و جمله کاربردی
ترجمه و تحلیل dizzy
(صفت) گیج، حس سرگیجه (دو مثال اول) – ناراحت و سردرگم (مثال سوم) - the dizzy heights (of something) یک جایگاه بالا (مثال آخر)
The heat and the sleepless made him feel dizzy.
گرما و بی خوابی باعث سرگیجه او شد.
dizzy spells
احساس سرگیجه موقت
dizzy with anger
سردرگم و عصبانی
She has reached the dizzy heights of vice president.
او به مقام عالی نایب رئیسی رسیده است.
(صفت – ادامه بررسی معنی واژه) فراموش کار (مثال اول) – خیلی سریع -
a dizzy grandmother
یک مادربزرگ فراموشکار
منابع:
Oxford Learner's Dictionaries Cambridge Dictionary Merriam-Webster Longman Dictionary The Free Dictionaryدر بخش نظرات پایین صفحه درباره dizzy، معانی و مثالها بحث کنیم؛ نظر شما میتواند به دیگران هم کمک کند.
برای ثبت دیدگاه یا پرسش ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
ورود به حساب کاربری/ثبت نام

