برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:
از ما جهت گسترش آموزش های زبان انگلیسی کوبدار حمایت کنید
معنی discomfort به فارسی + مثالهای واقعی و جمله کاربردی
ترجمه و تحلیل discomfort
(اسم) درد یا ناراحتی فیزیکی (مثال اول) – ترس یا ناراحتی (unease - مثال دوم)
the discomforts of pregnancy
دردهای دوران بارداری
Jim's presence caused her considerable discomfort.
حضور جیم باعث ناراحتی قابل توجه او شد.
discomfort
فعل
discomforts; discomforted; discomforting
(فعل) کسی را ناراحت یا نگران کردن
منابع:
Oxford Learner's Dictionaries Cambridge Dictionary Merriam-Webster Longman Dictionary The Free Dictionaryدر بخش نظرات پایین صفحه درباره discomfort، معانی و مثالها بحث کنیم؛ نظر شما میتواند به دیگران هم کمک کند.
برای ثبت دیدگاه یا پرسش ابتدا وارد حساب کاربری خود شوید.
برای مشاهده لیست آموزش های ویژه کوبدار گزینه زیر را انتخاب کنید:



ورود به حساب کاربری/ثبت نام


