koobdar.ir
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398

لغات 504 - درس سی و یکم | 504 واژه ضروری زبان انگلیسی

1 - commuter

/kəˈmjuːtər/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه commuter

اسم:

1: کسی که هر روز بین محل زندگی و وکارش رفت و آمد می کند (معمولاً مسافتی طولانی). مسافر هر روزه

Have your commuter's ticket verified by the conductor.

آیا بلیط سفر هر روزه شما را مامور قطار تایید کرده است؟

A novel educational program gives college credit to commuters who listen to a lecture while they are traveling to work.

یک برنامه نوین آموزشی به مسافران هر روزه ای که در طول رفتن به محل کار، یک سخنرانی گوش می دهند یک واحد دانشگاهی ارائه می دهد.

The five o’clock train is always packed with commuters.

قطار ساعت 5 همیشه با مسافران هر روزه تکمیل می شد.

2 - confine

/kənˈfaɪn/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه confine

فعل:

1: کسی یا چیزی را داخل یک محدوده از زمان، مکان، فعالیت و ... قرار دارد. محدود کردن، منحصر کردن

The work will not be confined to the Glasgow area.

این کار به منطقه گلاسگو محدود نخواهد ماند.

I will confine myself to looking at the period from 1900 to 1916.

من خود را به جستجو کردن در بازه زمانی 1900 تا 1916 محدود خواهم کرد.

2: کسی یا حیوانی را در یک فضای کوچک یا بسته نگه داشتن

The fugitive was caught and confined to jail for another two years.

آن فراری دستگیر شد و برای دو سال دیگر در زندان حبس شد.

3: مجبور بودن به ماندن در تخت خواب، ویلچر و ...

A virus that was circulating in the area confined AI to his house.

ویروسی که در آن منطقه پخش شده بود، اِل را در خانه اش حبس کرد.

Polio confined President Roosevelt to a wheelchair.

فلج اطفال رئیس جمهور روزولت را اسیر صندلی چرخدار کرد.

3 - idle

/aɪdl/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه idle

صفت:

1: تنبل

an idle student

یک دانش آموز تنبل

مترادف:

lazy

2: بلا استفاده

To remain idle

بلا استفاده ماندن

3: بیکار

The idle hours of a holiday frequently provide the best time to take stock.

ساعات بیکاری یک روز تعطیل معمولاً بهترین زمان برای ارزیابی (خودتان) است.

مترادف:

unemployed

4: بیهوده، بی ارزش

Any attempt to study was abandoned by the student, who idled away the morning.

دانش آموزی که صبح را به بطالت گذراند از هر تلاشی برای درس خواندن دست کشید.

4 - idol

/aɪdl/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه idol

اسم:

1: بُت، صنم

This small metal idol illustrates the art of ancient Rome.

این بُت کوچک فلزی، هنر روم باستان را توصیف می کند.

John Wayne was the idol of many young people who liked cowboy movies.

جان وِین بُت بسیاری از جوانانی بود که عاشق فیلم های گاوچرانی بودند (میپرستیدنش، بسیار به او علاقه مند بودند).

Scientists are still trying to identify this idol found in the ruins.

دانشمندان هنوز در تلاشند تا این بُت یافته شده در خرابه ها را شناسایی کنند.

5 - jest

/dʒest/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه jest

اسم:

1: جُک

Though he spoke in jest, Mark was undoubtedly giving us a message.

با اینکه مارک به طنز حرف زد، بدون شک به ما پیامی را منتقل کرد.

Do not jest about matters of morality.

در مورد مسائل اخلاقی شوخی نکنید.

In some quarters, honesty and hard work have become subjects of jest.

در برخی مکان ها صداقت و سخت کوشی موردی برای تمسخر و خنده می شوند.

مترادف:

joke

6 - patriotic

/peɪtriˈɑːtɪk/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه patriotic

صفت:

1: میهن پرست

It is patriotic to accept your responsibilities to your country.

پذیرفتن مسئولیتتان در قبال کشور، میهن پرستی است.

The patriotic attitude of the captive led him to refuse to cooperate with the enemy.

ذهنیت میهن پرستیِ آن اسیر باعث شد تا از همکاری با دشمن خودداری کند.

Nathan Hale's patriotic statement has often been quoted: "I regret that I have but one life to give for my country."

جمله میهن پرستانه ناتان هیل معمولاً نقل قول شده است: افسوس که فقط یک جان دارم تا تقدیم وطنم کنم.

7 - dispute

/dɪspjuːt/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه dispute

اسم:

1: نزاع یا مشاجره ای بین دو نفر، گروه یا کشور.

Many occupants of the building were attracted by the noisy dispute.

بسیاری از ساکنین آن ساختمان توسط آن مشاجره پر سر و صدا جذب شده بودند.

فعل:

1: مشاجره کردن، سر و کله زدن

The source of the text has been disputed for centuries.

منبع آن نوشته برای قرن ها مورد مشاجره قرار گرفته است.

2: جنگیدن با هدف تحت کنترل قرار دادن چیزی یا جایی

Our patriotic soldiers disputed every inch of ground during the battle.

سربازان میهن پرست ما وجب به وجب منطقه را در طول نبرد تحت کنترل گرفتند.

8 - valor

/vælər/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه valor

اسم:

1: شجاعت زیاد به خصوص در جنگ

This was truly an inspiring example of Indigenous courage, valor , honor, gallantry and self-sacrifice.

این کار به معنای واقعی کلمه نمونه ای الهام بخش از شجاعت ذاتی، دلاوری، شرافت، رشادت و ایثار بود.

مترادف:

courage

9 - lunatic

/luːnətɪk/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه lunatic

اسم:

1: یک فرد دیوانه، فردی روانی (به عنوان توهین نیز کاربرد دارد)

Only a lunatic would willingly descend into the monster's cave.

تنها یک آدم دیوانه داوطلبانه وارد غار یک هیولا می شود.

Certain lunatic ideas persist even though they have been rejected by all logical minds.

برخی اندیشه های احمقانه باقی می مانند حتی با اینکه توسط تمامی ذهن های منطقی رد شوند.

My roommate has some lunatic ideas about changing the world.

هم اتاقی من یکسری ایده های احمقانه ای درباره تغییر دادن دنیا دارد.

مترادف:

maniac

10 - vein

/veɪn/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه vein

اسم:

1: رَگ

The nurse was having trouble finding a vein in his arm.

آن پرستار برای پیدا کردن رگ دست او شدیداً مشکل داشت.

Mario's wrist was severely cut by the rock, causing his vein to bleed heavily.

مچ دست ماریو توسط صخره به شدن بریده شد و باعث شد رگ دستش به شدت خون ریزی کند.

Explorations disclosed the rich vein of copper in the mountain.

اکتشافات رگه ای غنی از مس را در آن کوه نشان میداد.

11 - uneventful

/ʌnɪˈventfl/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه uneventful

صفت:

1: یکنواخت

After the variety of bewildering experiences at the start of our trip, we were happy that the rest of the journey was uneventful.

بعد از تعدادی از تجربیات گیج کننده در آغاز مسافرت ما، خوشحال بودیم که بقیه مسافرت ما یکنوخت بود.

12 - fertile

/fɜːrtl/

help

volume_up

لغات 504 - معنی فارسی واژه fertile

صفت:

1: حاصلخیز، بارور

The loss of their fertile lands threw the farmers into a panic.

از دست دادن زمین های حاصلخیز، کشاورزان را به وحشت انداخت.

A fertile mind need never be uneasy about finding life uneventful.

یک ذهن بارور هرگز نباید از دریافتن یکنواختی زندگی ناراحت شود.

مترادف:

usual

در ویدیوی بالا، درس سی و یکم از کتاب 504 واژه ضروری زبان انگلیسی آموزش داده شده است. در این فیلم، تصاویر لغت مربوط به درس سی و یکم به همراه تلفظ صوتی و نوشتاری ارائه شده و معنی و مثال های مربوط به لغت نیز در پایین تصویر آورده شده است. این ویدیو برای افزایش توانایی شما برای به خاطر سپردن لغات 504 تهیه شده است. موسیقی متن کلیپ اثر هاوارد شور مربوط به فیلم سینمایی ارباب حلقه ها است.

فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398