koobdar.ir

مجله اینترنتی کوبدار

صفحه اصلی
عناوین
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
صفحه اصلی زبان انگلیسی دیکشنری کوبدار کامپیوتر و برنامه نویسی برق و الکترونیک
ورود/ثبت نام تماس با ما جستجو در سایت
کوبدار
ورود به حساب کاربری ارتباط با ما

مجله اینترنتی کوبدار برگ درخت کوبدار

koobdar.ir

معنی color به فارسی | دیکشنری آموزش زبان انگلیسی کوبدار

مجموعه های آموزش زبان انگلیسی کوبدار:

1: آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی 2: آموزش لغات پرکاربرد جهت شرکت در آزمون های زبان انگلیسی

color

اسم

US /ˈkʌlɚ/

colors

(اسم – در بریتیش به این صورت نوشته می شود: colour) رنگ - people of color یعنی رنگین پوست (بیشتر در جوامع سیاه پوست کاربرد دارد) – رنگ و رو داشتن مثلا بعد از یک دوره بیماری

The dress comes in blue, green, red, and other colors.

این لباس در آبی، سبز، قرمز و سایر رنگ ها عرضه می شود (یا وجود دارد).

We need to protect the rights of people of color.

نیاز داریم تا از حقوق رنگین پوستان دفاع کنیم.

She’d been ill for a while, but when I saw her last Friday, she had good color.

او برای مدتی مریض بود ولی وقتی او را در جمعه گذشته دیدم، رنگ و روی خوبی داشت.

(اسم – ادامه بررسی معنی واژه) a horse of a different color یک چیز یا یک موضوع متفاوت (مثال اول) - show your true colors طینت یا چهره واقعی خود را نشان دادن - with flying colors با موفقیت کامل

I don’t mind Sara coming with us but her friend Jane is a horse of another color.

من مشکلی ندارم که سارا با ما بیاید ولی اینکه دوست او جین هم بیاید یک موضوع متفاوت است.

color

فعل

colors; colored; coloring

(فعل) رنگ کردن، رنگ زدن (مثال اول) – (درمورد صورت) از خجالت سرخ شدن – در مورد چیزی که روی نظر شما اثر منفی میگذارد (مثال دوم) - color sth in رنگ کردن درون چیزی (مثال سوم)

to color the hair

موها را رنگ کردن

I'm sure her views on marriage are colored by her parents' divorce.

مطمئن هستم که طلاق گرفتن والدین او روی نظر او درباره ازدواج اثر گذاشته است.

Sara drew a lion and colored it in.

سارا یک شیر کشید و آن را رنگ کرد.