koobdar.ir
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398

آموزش 504 واژه ضروری با استفاده از عکس و مثال های ساده، متنوع و گیرا - درس سوم

1 - Typical

/tɪpɪkl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه typical با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: همیشگی برای یک شخص، شی یا گروه: معمول و متوسط

The horse ran its typical race, a slow start and a slower finish, and my uncle lost his wager.

آن اسب به روش معمول خودش مسابقه داد، شروعی کند و پایانی کندتر، و عموی من شرط را باخت.

It was his typical response.

این یک جواب همیشگی بود.

2: اتفاق افتادن به روش همیشگی

a typical scenario

یک سناریئوی همیشگی (تکراری)

It was typical of the latecomer to conceal the real cause of his lateness.

برای کسی که تاخیر می کند این روشی تکراری و همیشگی است که علت واقعی تاخیر خود را مخفی کند.

مترادف:

usual

2 - Minimum

/mɪnɪməm/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه minimum با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: کمترین تعداد یا کمترین مقدار از آنچه ممکن است یا تصور می شود.

Studies show that adults need a minimum of six hours sleep.

مطالعات نشان می دهد که افراد بزرگسال به حداقل شش ساعت خواب نیاز دارند.

صفت:

1: آخرین یا پایین ترین احتمال در مقدار یا درجه

What are the minimum requirements for the job?

حداقل نیازمندی ها برای این کار چیست؟

The minimum sentence for her crime is 10 years.

حداقل محکومیت برای جرم او 10 سال زندان است.

Congress has set a minimum wage for all workers.

کنگره کمترین حقوق را برای کارگران در نظر گرفته است.

قید:

1: حداقل

She will serve 10 years minimum.

او حداقل 10 سال را خدمت خواهد کرد.

3 - Scarce

/skers/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه scarce با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: خیلی کم در مقدار یا تعداد: نایاب

Food was getting scarce during the drought.

غذا در زمان خشکسالی کمیاب شد.

Chairs that are older than one hundred years are scarce.

صندلی هایی که بیش از یک قرن قدمت دارند، کمیاب هستند.

Because there is little moisture in the desert, trees are scarce.

از آنجا که رطوبت در بیابان کم است، درختان کمیاب هستند.

قید (عمدتا در متون ادبی):

1: تقریبا هیچ

I could scarce believe what I was hearing.

من تقریبا به آنچه شنیده ام باور ندارم.

4 - Annual

/ænjuəl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه annual با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: سالی یک بار اتفاق افتادن

The annual meeting is in July.

ملاقات سالیانه در ماه جولای است.

2: در طول یک سال

We had more snow this year than the average annual amount.

ما در این سال نسبت به میانگین هر ساله برف بیشتری داشتیم.

قید (annually):

We meet annually [=once a year] in July.

ما به صورت سالیانه در جولای ملاقات می کنیم.

اسم:

1: گیاهی که برای فقط یک سال یا یک فصل زنده است.

We planted some annuals in front of the house.

ما تعدای گیاه سالیانه در مقابل خانه کاشتیم.

2: کتاب یا مجله ای که سالی یک بار منتشر می شود.

5 - Persuade

/pərˈsweɪd/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه persuade با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: با درخواست کردن، بحث کردن یا بیان استدلال باعث انجام کاری توسط کسی شدن: ترغیب کردن

He persuaded his friend to go back to school.

او دوستان خود را به بازگشت به مدرسه ترغیب کرد.

Can you persuade him to give up his bachelor days and get married?

آیا شما می توانید او را به پایان دوران مجردی و ازدواج کردن ترغیب کنید؟

2: باعث این شدن که کسی چیزی را باور کند.

Beth's shriek persuaded jesse that she was in real danger.

فریاد بث، جسی را قانع کرد که او در خطری جدی قرار دارد.

مترادف:

convince

6 - Essential

/ɪˈsenʃl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه essential با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: به شدت مهم و ضروری

It is essential that we follow the road map.

ضروری است که ما نقشه جاده را دنبال کنیم.

Food is essential [=necessary] for life.

غذا برای زندگی ضروری است.

It's essential to arrive on time.

به موقع رسیدن امری لازم است.

2: خیلی پایه ای

Free speech is an essential right of citizenship.

آزادی بیان از حقوق پایه شهروندی است.

اسم (جمع: essentials):

1: چیزی که پایه ای و ضروری است.

the essentials for success

لازمه های موفقیت

مترادف:

necessary

7 - Blend

/blend/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه blend با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: ترکیب کردن دو یا چند ماده با یکدیگر

blend caramel with chocolate.

کرم کارامل را با شکلات ترکیب کن.

The music blends traditional and modern melodies.

این موسیقی ملودی های مدرن و سنتی را با هم ترکیب کرده است.

2: با هم وجود داشتن به عنوان یک ترکیب

Psychology and crime blend (together) in her new novel.

روان شناسی و جنایت در رمان جدید او با هم آمیخته بودند.

blend in به صورت فعل ترکیبی:

1: شبیه محیط اطراف به نظر رسیدن یا متعلق به گروهی خاص به نظر رسیدن

She tried to blend in by dressing like the other girls.

او سعی کرد با لباس پوشیدن شبیه بقیه دختر ها خود را جزء آن ها کند. (خودش را با آن ها ترکیب کند.)

اسم:

1: چیزی که از ترکیب چیزهای مختلفی ساخته شود.

a blend of cream and eggs

یک ترکیب از خامه و تخم مرغ

8 - Visible

/vɪzəbl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه visible با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: قابل رویت

The ship was barely visible through the dense fog.

کشتی در میان مه غلیظ به سختی قابل رویت بود.

Before the stars are visible, the sky has to become quite dark.

قبل از اینکه ستاره ها قابل مشاهده شوند، آسمان باید شروع به تاریک شدن کند.

2: واضح و قابل فهم

There was a visible change in his mood.

تغییرات واضحی در رفتار او وجود دارد.

مترادف:

obvious

9 - Expensive

/ɪkˈspensɪv/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه expensive با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: گران، گران قیمت

Because diamonds are scarce they are expensive.

چون الماس ها کمیابند، گرانند.

He has expensive tastes. [=he likes expensive things]

او چیزهای گران قیمت را دوست دارد.

10 - Talent

/tælənt/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه talent با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: توانایی خاصی که به کسی اجازه می دهد کاری را به خوبی انجام دهد: استعداد ذاتی

I have no musical talent.

من تهی از استعداد موسیقی هستم.

11 - Devise

/dɪˈvaɪz/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه devise با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: اختراع کردن یا نقشه کشیدن چیزی که سخت یا پیچیده است.

They have devised a new method for converting sunlight into electricity.

آنها یک روش جدید برای تبدیل نور خورشید به برق را طراحی کرده اند.

The burglars devised a scheme for entering the bank at night.

سارقان یک طرح برای ورود به بانک در شب طراحی کرده بودند.

12 - Wholesale

/hoʊlseɪl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی کلمه wholesale با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: عمده فروشی

صفت:

1: قیمت عمده فروشی (در تجارت)

The wholesale price of milk is six cents a quart lower than retail.

قیمت عمده فروشی شیر شش سنت است که یک چهارم کمتر از خرده فروشی است.

Is that price retail or wholesale?

آیا این قیمت خرده فروشی است یا عمده فروشی؟

فعل:

1: به صورت عمده داد و ستد کردن

The company wholesales clothing to boutiques in the area.

این شرکت به بوتیک های منطقه به صورت عمده لباس می فروشد.

در ویدیوی بالا، درس سوم از کتاب 504 واژه ضروری زبان انگلیسی آموزش داده شده است. در این فیلم، تصاویر لغت مربوط به درس سوم به همراه تلفظ صوتی و نوشتاری ارائه شده و معنی و مثال های مربوط به لغت نیز در پایین تصویر آورده شده است. این ویدیو برای افزایش توانایی شما برای به خاطر سپردن لغات 504 تهیه شده است.

منابع:

1 - Merriam-Webster

2 - 504 Absolutely Essential Words

3 - OALD

فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398