koobdar.ir
sdds
more_vert
more_horiz

جستجو

search
cancel
جستجو در سایت
فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398

آموزش 504 واژه ضروری زبان انگلیسی - درس سی و هشتم

1 - biography

/baɪˈɑːɡrəfi/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه biography با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: زندگی نامه، شرح حال

Our teacher recommended the biography of the architect Frank Lloyd Wright.

معلم ما زندگی نامه فرانک لوید رایتِ معمار را توصیه کرد.

The reading of a biography gives a knowledge of people and events that cannot always be obtained from history books.

مطالعه یک زندگی نامه اطلاعاتی از مردم و رویدادها به دست می دهد که همیشه از کتاب های تاریخ به دست نمی آید.

The biography of Malcolm X is a popular book in our school.

زندگی نامه مالکوم ایکس کتابی محبوب در مدرسه ما است.

2 - drench

/drentʃ/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه drench با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: کسی یا چیزی را به صورت کامل خیس کردن

We were caught in the storm and got drenched to the skin.

ما در طوفان گرفتار شدیم و به طور کامل خیس آب شدیم.

His face was drenched with sweat.

صورتش خیس عرق بود.

A heavy rain drenched the campus, and the students had to dry out their wet clothing.

بارانی سنگین کمپ دانشگاه را خیس کرد و دانشجویان مجبور شدند لباس های خیس خود را خشک کنند.

The drenching rains resumed after only one day of sunshine.

باران های خیس کننده تنها بعد از یک روزِ آفتابی دوباره از سر گرفته شد.

His fraternity friends tried to drench him but he was too clever for them.

دوستان هم گروه او سعی کردند او را خیس کنند ولی او بسیار زرنگ تر از آن ها بود.

3 - swarm

/swɔːrm/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه swarm با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: گروهی از حشرات یا زنبوران که با هم پرواز می کنند یا با هم حرکت می کنند.

a swarm of tiny insects

گروهی از حشرات کوچک

2: ازدحام

As darkness approached, the swarms of children playing in the park dwindled to a handful.

وقتی تاریکی نزدیک شد (هنگام غروب) انبوه بچه هایی که در پارک بازی می کردند به انگشت شماری کاهش یافت.

فعل:

1: ازدحام کردن، هجوم آوردن، دسته جمعی حرکت کردن، مملو از چیزی بودن

The mosquitoes swarmed out of the swamp

پشه ها دسته جمعی به خارج باتلاق پرواز کردند.

Our campus swarmed with new students in September.

کمپ ما در دسامبر مملو از دانشجویان جدید بود.

The island was swarming with tourists.

جزیره توسط بازدید کنندگان مورد حجوم قرار گرفت.

4 - wobble

/wɑːbl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه wobble با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: حرکت دادن یا حرکت کردن چیزی به صورت ناپایدار. تکان دادن، تکان خوردن

Don't wobble the table—I'm trying to write.

میز را تکان نده من مشغول نوشتن هستم.

2: تلوتلو خوردن

Little Perry thrust his feet into the oversized shoes and wobbled over to the table.

پری کوچولو پایش را داخل کفش های بزرگ فرو کرد و به سمت میز تلوتلو خورد.

A baby wobbles when it begins to walk alone.

یک نوزاد هنگامی که به تنهایی شروع به راه رفتن می کند، تلوتلو میخورد.

Lacking experience on the high wire, the clown wobbled along until he reached the safety of the platform.

نداشتن تجربه در خصوص آن طناب بلند باعث شد دلقک تا رسیدن به محل امن سکو، تلوتلو بخورد.

3: مردد بودن، تردید داشتن

Yesterday the president showed the first signs of wobbling over the issue.

دیروز رئیس جمهور اولین نشانه های تردید را در خصوص آن قضیه نشان داد.

5 - tumult

/tuːmʌlt/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه tumult با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: موقعیتی گیج کننده که در آن صدا و حیجان زیادی وجود دارد و اغلب، مردم را دربر می گیرد. آشوب، غوغا، هنگامه

the tumult of war

هنگامه نبرد

The sailors' voices were too feeble to be heard above the tumult of the storm

صدای ملوانان خیلی ضعیف تر از آن بود که در میان غوغای طوفان شنیده شود.

There was such a tumult in the halls we concluded an accident had occurred.

در سالن ها آنچنان غوغایی برپا شد که ما به این نتیجه رسیدیم حادثه ای رخ داده است.

The dreaded cry of a ‘Fire’ caused a tumult in the theater.

فریاد ترسناک آتش آشوبی را در سالن تئاتر به وجود آورد.

6 - kneel

/niːl/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه kneel با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: زانو زدن (روی یک پا یا روی هر دو پا)

People sometimes kneel to pray.

گاهی مردم برای دعا کردن زانو می زنند.

Myra knelt down to pull a weed from the drenched flower bed.

میرا زانو زد تا علفی را از بستر خیس گل بکشد (بیرون بکشد).

The condemned man knelt before the monarch and pleaded for mercy.

مرد محکوم مقابل پادشاه زانو زد و طلب بخشش کرد.

Kneeling over the still figure, the lifeguard tried to revive him.

نجات قریق در حالی که بر آن بدن بی حرکت زانو زده بود سعی داشت او را به زندگی برگرداند.

7 - dejected

/dɪˈdʒektɪd/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه dejected با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: ناخورسند و ناامید

She looked so dejected when she lost the game.

وقتی بازی را باخت خیلی ناراحت به نظر می رسید.

His biography related that Edison was not dejected by failure.

زندگی نامه ادیسون نشان می داد که او از شکست ناامید نمی شد.

The defeated candidate felt dejected and scowled when asked for an interview.

وقتی از کاندیدای شکست خورده تقاضای مصاحبه شد احساس ناخورسندی کرد و اخم نمود.

There is no reason to be dejected because we did not get any volunteers.

دلیلی وجود ندارد که به خاطر اینکه هیچ داوطلبی به دست نیاوردیم ناامید باشیم.

8 - obedient

/əˈbiːdiənt/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه obedient با استفاده از عکس و تصاویر

صفت:

1: مطیع، فرمانبردار، گوش به حرف

an obedient child

یک کودک حرف شنو

The obedient dog came when his master beckoned.

آن سگ فرمانبردار وقتی اربابش فرایش خواند، آمد.

Obedient to his father's wishes, Guy did not explore any further.

گای که مطیع خواسته های پدرش بود از این بیشتر کند و کاو نکرد.

When parents make reasonable requests of them, the majority of my friends are obedient.

اکثریت دوستان من وقتی والدینشان از آن ها درخواست های منطقی دارند، گوش به حرف هستند.

9 - recede

/rɪˈsiːd/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه recede با استفاده از عکس و تصاویر

فعل:

1: به تدریج از کسی فاصله گرفتن. به تدریج از مکان قبلی دور شدن

As you ride past in a train, you have the unique feeling that houses and trees are receding.

وقتی در انتهای یک قطار هستید احساس بی همتای دور شدن درختان و خانه ها را دارید.

2: (در خصوص یک مشکل، احساس یا ویژگی) به تدریج ضعیف شدن. به تدریج کوچک شدن

Always cautious, Mr. Camhi receded from his former opinion.

آقای کامهی که همیشه مراقب بود، از نظر قبلی اش عقب نشینی کرد.

3: بازایستادن رویش موی جلوی سر

a middle-aged man with receding hair

مردی میان سال با تاسی جلوی سر

4: چانه ای که به سمت گردن متمایل می شود. (نوعی نارسایی است که در آن چانه فرد عملکرد ضعیفی در رشد دارد و نسبت به افراد معمولی عقب تر از فرم صورت قرار می گیرد)

Mr. Ranford's beard conceals his receding chin

ریش اقای رانفورد، چانه ی عقب رفته ی او را می پوشاند.

10 - tyrant

/taɪrənt/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه tyrant با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: دیکتاتور، انسان مستبد

His boss is a complete tyrant.

کارفرمای او فردی کاملا مستبد بود.

Some tyrants of Greek cities were mild and fair rulers.

برخی از دیکتاتورهای شهرهای یونان انسان های ملایم و عادل بودند.

The tyrant demanded loyalty and obedience from his subjects.

آن انسان مستبد از زیردستانش وفاداری و اطاعت می خواست.

Though Ella was a tyrant as director of the play, the whole cast was grateful to her when the final curtain came down.

با اینکه اِلی به عنوان کارگردان فردی مستبد بود ولی همه اعضای نمایش وقتی پرده آخر به اتمام رسید از او سپاس گذار بودند.

مترادف:

dictator

11 - charity

/tʃærəti/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه charity با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: صدقه، خیریه، خیرات، احسان

Many charities sent money to help the victims of the famine.

اهدائیات زیادی برای کمک به قریانیان قحطی ارسال شد.

A free hospital is a noble charity.

بیمارستان مجانی، خیراتی شرافتمندانه است.

The entire community is the beneficiary of Henry's charity.

کل جامعه وارث صدقه هنری هستند. (منتفع هستند)

The hired hand was too proud to accept help or charity.

آن کارگر روز مزد مغرورتر از آن بود که کمک یا صدقه را بپذیرد.

12 - verdict

/vɜːrdɪkt/

help

volume_up

504 واژه ضروری انگلیسی - معنی واژه verdict با استفاده از عکس و تصاویر

اسم:

1: تصمیمی که توسط دادگاه گرفته می شود و بیان گر محکومیت متهم یا تبرئه اوست. حکم، رای

Has the jury reached a verdict?

آیا دادگاه به حکمی رسیده است؟

The jury returned a verdict (= gave a verdict) of guilty for the traitor.

هیئت منصفه حكم مقصر بودن را برای خائن صادر کرد.

Baffled by the verdict, the prosecutor felt that the evidence had been ignored.

دادستان که از رای دادگاه گیج شده بود احساس می کرد که مدارک نادیده گرفته شده بود.

2: تصمیمی که گرفته می شود یا نظری که بعد از بررسی دقیق ارائه می شود. قضاوت، فتوی

Well, what's your verdict?

خب، قضاوتتان چیست؟

We were cautioned not to base our verdict on prejudice.

به ما هشدار داده شد که بر مبنای تعصب فتوی ندهیم.

در ویدیوی بالا، درس سی و هشتم از کتاب 504 واژه ضروری زبان انگلیسی آموزش داده شده است. در این فیلم، تصاویر لغت مربوط به درس سی و هشتم به همراه تلفظ صوتی و نوشتاری ارائه شده و معنی و مثال های مربوط به لغت نیز در پایین تصویر آورده شده است. این ویدیو برای افزایش توانایی شما برای به خاطر سپردن لغات 504 تهیه شده است.

فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398
فروش چای بهاره گیلان 1398